𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧
𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏
𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟔𝟒
بعد پشت بوم رو ترک کردو رفت
و من موندمو اون نگاه لعنتی که از ذهنم پاک نمیشد
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
دیگه داشت خستم میشد از بسسس فکر کردم..
هعی..
دیگه بهتره برم یکم بخوابم فردا کلاس شنا داریم
بنده شنا بلد نیستم
اصلا شنا حالیم نیس
ایششششش...
خیلی بدم میاد ازش
ولی اگه نرم یعنی کلم به تنم زیاد کرده..
سریع به طرف اتاقم رفتمو همونجوری بدون عوض کردن لباس خودمو رو تخت انداختم
و روحم گورشو از تو بدنم گم کرد..
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
با تقه های پی در پی به در اتاق به خودم اومدم چشمامو بلاخره تونستم مثل آدم باز کنم
ورا : کیهههه؟! ( خوابآلود )
ـ خانم ورا...چرا در کلاس شنا دیر کردین...لطفا هر چه سریعتر بیاین
به ساعت دیواری نگاه کردم
ساعت ۱۰ بود
خدااااااااااااااا...
بدبخت شدم
سریع از رو تخت بلند شدم و به سمت سرویس بهداشتی رفتم
و اینم بگم از دیروز یونیفرم تنم بود..
از سرویس بهداشتی بیرون اومدم و سریع موهامو کمی مرتب کردمو اومدم بیرون از اتاق...
یه دختر که فکر کنم همکلاسم بود یکم عصبی بهم نگاه میکرد و دست به کمر وایستاده بود جلوی در اتاق ( دوستان منظورش از همکلاسیم یعنی اونم سال اولی هس😑 )
چند ثانیه بهش نگاه کردم بعد با صدایی آروم گفتم:
ـ خیلی عصبیانین نه؟!
دختره جوری داد زد که ریدم تو خودم:
ـ بلهه..
ورا : ولی من هنوز صبحونه نخوردم...گشنمه
ـ هیچکس صبحونه نخورده نه تنها شما...سریع همراه با من بیاین تا معلم زنده شمارو نسوزونده!
نههههههههههههههههه....
من از دیروز نه ناهار خوردم نه شام الانم حق خوردن صبحونه ندارم..
اقااااااااا...
بقرآن غشش میکنم تو آب استخر..
دختره به یه طرف رفت من همراه باهاش رفتم
تا اینکه رسیدیم به یه سالن بزرگ که کلی استخر های بزرگ و عمق زیاد..
یعنی ..
من الان قراره با شکم خاااااالی توی استخر شنا کنم...و شنایی که حتی بلد نیستم
ایششششش..
ناگهان با صدای داد معلم به خودم اومدم:
ـ ورااااااا...تو خجالت نمیکشییی؟!
ادامه دارد...
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏
𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟔𝟒
بعد پشت بوم رو ترک کردو رفت
و من موندمو اون نگاه لعنتی که از ذهنم پاک نمیشد
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
دیگه داشت خستم میشد از بسسس فکر کردم..
هعی..
دیگه بهتره برم یکم بخوابم فردا کلاس شنا داریم
بنده شنا بلد نیستم
اصلا شنا حالیم نیس
ایششششش...
خیلی بدم میاد ازش
ولی اگه نرم یعنی کلم به تنم زیاد کرده..
سریع به طرف اتاقم رفتمو همونجوری بدون عوض کردن لباس خودمو رو تخت انداختم
و روحم گورشو از تو بدنم گم کرد..
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
با تقه های پی در پی به در اتاق به خودم اومدم چشمامو بلاخره تونستم مثل آدم باز کنم
ورا : کیهههه؟! ( خوابآلود )
ـ خانم ورا...چرا در کلاس شنا دیر کردین...لطفا هر چه سریعتر بیاین
به ساعت دیواری نگاه کردم
ساعت ۱۰ بود
خدااااااااااااااا...
بدبخت شدم
سریع از رو تخت بلند شدم و به سمت سرویس بهداشتی رفتم
و اینم بگم از دیروز یونیفرم تنم بود..
از سرویس بهداشتی بیرون اومدم و سریع موهامو کمی مرتب کردمو اومدم بیرون از اتاق...
یه دختر که فکر کنم همکلاسم بود یکم عصبی بهم نگاه میکرد و دست به کمر وایستاده بود جلوی در اتاق ( دوستان منظورش از همکلاسیم یعنی اونم سال اولی هس😑 )
چند ثانیه بهش نگاه کردم بعد با صدایی آروم گفتم:
ـ خیلی عصبیانین نه؟!
دختره جوری داد زد که ریدم تو خودم:
ـ بلهه..
ورا : ولی من هنوز صبحونه نخوردم...گشنمه
ـ هیچکس صبحونه نخورده نه تنها شما...سریع همراه با من بیاین تا معلم زنده شمارو نسوزونده!
نههههههههههههههههه....
من از دیروز نه ناهار خوردم نه شام الانم حق خوردن صبحونه ندارم..
اقااااااااا...
بقرآن غشش میکنم تو آب استخر..
دختره به یه طرف رفت من همراه باهاش رفتم
تا اینکه رسیدیم به یه سالن بزرگ که کلی استخر های بزرگ و عمق زیاد..
یعنی ..
من الان قراره با شکم خاااااالی توی استخر شنا کنم...و شنایی که حتی بلد نیستم
ایششششش..
ناگهان با صدای داد معلم به خودم اومدم:
ـ ورااااااا...تو خجالت نمیکشییی؟!
ادامه دارد...
- ۳.۱k
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط