P11
-درای صدات میکنم به شرط اینکه گربه کوچولو صدام نکنی
دریکو:هر چی دوست داری صدام کن ولی من تا آخر عمر گربه کوچولو صدات میزنم حتی وقتی که پیر شدی
-نمکدون امروز چقدر پر حرف شدی درستو بخون جناب خرخون
دیگه ساکت شدم چرا با اینکه بدم میاد درای صدام کنن اصرار کردم درای صدام کنه؟! بیخیال فقط نمیخوام ناراحت بشه چرا باید نگران بشم که اون ناراحت میشه؟ حس انسان دوستیه دیگه در ضمن من و اون چند ساله دوستیم و باباش گفته هواسم بهش باشه آره واسه همینه
به ادامه درسم رسیدم
بالاخره وقت آزمون شد زیادی خسته بودم و خوابم میومد ولی باید سر پا باشم تنها کاری که میتونم بکنم اینه که زودتر سوالات رو جواب بدم و واسه نیم ساعتم که شده بخوابم سوالا پخششد نگاه کلی به سوالات انداختم همشون رو بلد بودم انگار آفرین به خودم سریع جوابشون رو نوشتم فقط یه سوال مونده بود ماده اولیه این معجون چی بود آخه خوبه قبل امتحان خوندم چرا یادم نمیاددد برگ tentacula آره خودشهه یه بار دیگه کل سوالا رو چک کردم و بعد از اینکه مطمئن شدم خواستم تحویل بدم که قبل از من گرنجر تحویل داد و خارج شد منم تحویل دادم و به سمت خوابگاه رفتم نگاهی به ساعتم انداختم یک ساعت و سی دقیقه وقت داشتم عالی بودد بدو بدو رفتم خوابگاه و خودم رو روی تخت پرت کردم و ساعت رو کوک کردم تا به کلاسام برسم و زود خوابم برد
با صدای آلارم چشمامو باز کردم چقدر زود گذشت ولی خستگیم در رفت یکم صورتمو شستم و بعد از چک کردن سر و وضعم از اتاق خارج شدم و به سمت کلاس گیاه شناسی رفتم وارد کلاس شدم و بچهها رو کنار هم دیدم رفتم پیششون و کنار لورنزو نشستم
لورنز:کجا بودی درای؟
دریکو:تو خوابگاه خواب بودم
لونا: عههه چرا؟
دریکو:چون شب دو ساعت خوابیده بودم و داشتم گیج میزدم
لونا:درای الان حالت خوبه؟
دریکو:خوبم گربه کوچولو
از توجهش بهم خوشم میومد ولی کم میومد از متیو جدا بشه و به منم یه نگاهی بکنه
پروفسور وارد شد و ما دیگه سکوت کردیم هنوزم خوابم میومد ولی مجبورم جزوه بنویسم
ساعت ۵ بعد از ظهر
از کلاس دراومدیم
دررکو روبه لونا: فردا امتحانی تکلیفی چيزي نداریم؟
لونا:مگه میشه نداشته باشیم امتحان تاریخ داریم درای(لبخند ملیح)
دریکو:لونا منظورت چیه کِی گفت امتحان میگیره؟!
لونا:مت بهش بگو که امتحان داریم حرف منو که قبول نمیکنه
متیو با سرش تایید کرد
دریکو:وای به حالتون سربهسرم گذاشته باشین یه روز کامل از سقف کله پا آویزونتون میکنم
لونا:به جای تهدید بیا بریم درس بخونیم
با هم هر ۶ نفر رفتیم خوابگاه
تو سالن بودیم که گفتم:۵ دقیقه دیگه همه پایینین بچهها همتون وگرنه میام بالا در هر حالی که هستین میارمتون پایین تاکید میکنم در هر حالتی
همه رفتیم سمت اتاقامون آبی به دست و صورتم زدم خیلی داغون بودم شدیدا خوابم میومد و خسته بودم ولی باید برم درس بخونم تو میتونی دریکو کتاب تاریخ رو برداشتم و رفتم پایین ساعتمو چک کردم ۲ دقیقه زود تر اومدم نشستم رو کاناپه و مشغول ورق زدن کتاب شدم که الیزابت پیداش شد اومد نشست کنارم و خودشو بهم نزدیک میکرد
دریکو:هر چی دوست داری صدام کن ولی من تا آخر عمر گربه کوچولو صدات میزنم حتی وقتی که پیر شدی
-نمکدون امروز چقدر پر حرف شدی درستو بخون جناب خرخون
دیگه ساکت شدم چرا با اینکه بدم میاد درای صدام کنن اصرار کردم درای صدام کنه؟! بیخیال فقط نمیخوام ناراحت بشه چرا باید نگران بشم که اون ناراحت میشه؟ حس انسان دوستیه دیگه در ضمن من و اون چند ساله دوستیم و باباش گفته هواسم بهش باشه آره واسه همینه
به ادامه درسم رسیدم
بالاخره وقت آزمون شد زیادی خسته بودم و خوابم میومد ولی باید سر پا باشم تنها کاری که میتونم بکنم اینه که زودتر سوالات رو جواب بدم و واسه نیم ساعتم که شده بخوابم سوالا پخششد نگاه کلی به سوالات انداختم همشون رو بلد بودم انگار آفرین به خودم سریع جوابشون رو نوشتم فقط یه سوال مونده بود ماده اولیه این معجون چی بود آخه خوبه قبل امتحان خوندم چرا یادم نمیاددد برگ tentacula آره خودشهه یه بار دیگه کل سوالا رو چک کردم و بعد از اینکه مطمئن شدم خواستم تحویل بدم که قبل از من گرنجر تحویل داد و خارج شد منم تحویل دادم و به سمت خوابگاه رفتم نگاهی به ساعتم انداختم یک ساعت و سی دقیقه وقت داشتم عالی بودد بدو بدو رفتم خوابگاه و خودم رو روی تخت پرت کردم و ساعت رو کوک کردم تا به کلاسام برسم و زود خوابم برد
با صدای آلارم چشمامو باز کردم چقدر زود گذشت ولی خستگیم در رفت یکم صورتمو شستم و بعد از چک کردن سر و وضعم از اتاق خارج شدم و به سمت کلاس گیاه شناسی رفتم وارد کلاس شدم و بچهها رو کنار هم دیدم رفتم پیششون و کنار لورنزو نشستم
لورنز:کجا بودی درای؟
دریکو:تو خوابگاه خواب بودم
لونا: عههه چرا؟
دریکو:چون شب دو ساعت خوابیده بودم و داشتم گیج میزدم
لونا:درای الان حالت خوبه؟
دریکو:خوبم گربه کوچولو
از توجهش بهم خوشم میومد ولی کم میومد از متیو جدا بشه و به منم یه نگاهی بکنه
پروفسور وارد شد و ما دیگه سکوت کردیم هنوزم خوابم میومد ولی مجبورم جزوه بنویسم
ساعت ۵ بعد از ظهر
از کلاس دراومدیم
دررکو روبه لونا: فردا امتحانی تکلیفی چيزي نداریم؟
لونا:مگه میشه نداشته باشیم امتحان تاریخ داریم درای(لبخند ملیح)
دریکو:لونا منظورت چیه کِی گفت امتحان میگیره؟!
لونا:مت بهش بگو که امتحان داریم حرف منو که قبول نمیکنه
متیو با سرش تایید کرد
دریکو:وای به حالتون سربهسرم گذاشته باشین یه روز کامل از سقف کله پا آویزونتون میکنم
لونا:به جای تهدید بیا بریم درس بخونیم
با هم هر ۶ نفر رفتیم خوابگاه
تو سالن بودیم که گفتم:۵ دقیقه دیگه همه پایینین بچهها همتون وگرنه میام بالا در هر حالی که هستین میارمتون پایین تاکید میکنم در هر حالتی
همه رفتیم سمت اتاقامون آبی به دست و صورتم زدم خیلی داغون بودم شدیدا خوابم میومد و خسته بودم ولی باید برم درس بخونم تو میتونی دریکو کتاب تاریخ رو برداشتم و رفتم پایین ساعتمو چک کردم ۲ دقیقه زود تر اومدم نشستم رو کاناپه و مشغول ورق زدن کتاب شدم که الیزابت پیداش شد اومد نشست کنارم و خودشو بهم نزدیک میکرد
- ۱۳.۵k
- ۱۲ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط