{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝒫𝒶𝓇𝓉7

𝒫𝒶𝓇𝓉7
عقد با رئیس مافیا
شیشه‌های اتاق لرزیدند.
آژیر خطر به صدا درآمد.
یکی از افراد تهیونگ با عجله وارد شد.
«رئیس! به گاراژ حمله شده!»
تهیونگ در یک لحظه اسلحه‌اش را از داخل کت بیرون کشید.
قبل از رفتن، رو به ات گفت:
«از اتاق بیرون نیا.»
اما ات با لجبازی جواب داد:
«من از کسی قایم نمی‌شم.»
تهیونگ اخم کرد.
«این دستور نیست... این خواهشه.»
برای اولین بار...
ات لرزش خفیفی را در صدای او احساس کرد.
تهیونگ بدون منتظر ماندن از اتاق خارج شد.
ات پشت در ایستاد.
صدای تیراندازی از پایین عمارت شنیده می‌شد.
دلش آشوب بود.
با خودش گفت:
«چرا... چرا نگرانش شدم؟»
در همان لحظه صدای شلیک دیگری آمد...
و یکی از نگهبان‌ها فریاد زد:
«رئیس زخمی شده!»
رنگ از صورت ات پرید.
بدون فکر کردن، از اتاق بیرون دوید...
ادامه دارد... 🖤🔥
#تهیونگ
#فیک
#رمان
#مافیایی
#عاشقانه
#ازدواج_اجباری
حمایت یادتون نره خوشکلا
نظراتتون رو میخونم
دیدگاه ها (۷)

𝒫𝒶𝓇𝓉6عقد با رئیس مافیا دو روز از حمله به مراسم ازدواج گذشته ...

𝒫𝒶𝓇𝓉5عقد با رئیس مافیا فردای آن روز روز خوشایندی برای ات نبو...

عقد با رئیس مافیا 𝒫𝒶𝓇𝓉 4عمارت بزرگ تهیونگ در شمال سئول، بیشت...

𝒫𝒶𝓇𝓉 1 باران شدیدی در سئول می‌بارید. خیابان‌های خیس زیر نور...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط