𝒫𝒶𝓇𝓉6
𝒫𝒶𝓇𝓉6
عقد با رئیس مافیا
دو روز از حمله به مراسم ازدواج گذشته بود.
عمارت بزرگ خانواده کیم دیگر شبیه یک خانه نبود؛ افراد مسلح در همهجا نگهبانی میدادند، دوربینهای امنیتی مدام در حال چرخش بودند و هیچکس بدون اجازه تهیونگ حق ورود یا خروج نداشت.
ات کنار پنجره اتاقش ایستاده بود و به باران خیره شده بود.
با خودش زمزمه کرد: «این زندگی واقعاً قراره تا کی ادامه داشته باشه...؟»
ناگهان صدای باز شدن در آمد.
بدون اینکه در بزند، تهیونگ وارد اتاق شد.
کتوشلوار مشکی به تن داشت و موهایش هنوز از باران کمی خیس بود.
ات بدون اینکه برگردد گفت: «رئیس مافیا هیچوقت یاد نگرفته قبل از ورود در بزنه؟»
تهیونگ با خونسردی جواب داد: «این خونه مال منه.»
ات با طعنه خندید.
«ولی این اتاق مال منه.»
برای چند ثانیه سکوت بینشان حاکم شد.
تهیونگ آهسته جلو آمد و پاکتی را روی میز گذاشت.
«از امروز دو محافظ همیشه همراهت هستن.»
ات اخم کرد.
«چی؟ من زندانی نیستم.»
«این دستور منه.»
«و من هم قرار نیست از دستور تو اطاعت کنم.»
ات خواست از کنار او رد شود، اما تهیونگ مچ دستش را گرفت.
برای اولین بار آنقدر نزدیک هم ایستاده بودند که صدای نفسهای یکدیگر را میشنیدند.
ات با عصبانیت گفت: «دستم رو ول کن.»
تهیونگ نگاهش را از چشمان او برنداشت.
«دیشب نزدیک بود کشته بشی.»
«ولی نشدم.»
«اگه دوباره همچین اتفاقی بیفته شاید اینقدر خوششانس نباشی.»
ات با تمام قدرت دستش را آزاد کرد.
«از چی میترسی؟ اینکه بمیرم... یا اینکه برنامههات به هم بخوره؟»
چهره تهیونگ برای لحظهای تغییر کرد.
اما خیلی زود دوباره همان صورت سرد همیشگی را به خودش گرفت.
«تو هنوز خیلی چیزها درباره این دنیا نمیدونی.»
ات یک قدم جلو آمد.
«پس بهم بگو! از وقتی وارد این خونه شدم، فقط بهم دستور دادی. هیچوقت حقیقت رو نگفتی.»
در همان لحظه صدای انفجار شدیدی از حیاط عمارت بلند شد
ادامه دارد✨️🖤
شرایط نمیذارم اما لطفا حمایت کنید خیلی نیاز دارم
#مافیا
#ازدواج اجباری
#تهیونگ
#فیک
#عاشقانه
عقد با رئیس مافیا
دو روز از حمله به مراسم ازدواج گذشته بود.
عمارت بزرگ خانواده کیم دیگر شبیه یک خانه نبود؛ افراد مسلح در همهجا نگهبانی میدادند، دوربینهای امنیتی مدام در حال چرخش بودند و هیچکس بدون اجازه تهیونگ حق ورود یا خروج نداشت.
ات کنار پنجره اتاقش ایستاده بود و به باران خیره شده بود.
با خودش زمزمه کرد: «این زندگی واقعاً قراره تا کی ادامه داشته باشه...؟»
ناگهان صدای باز شدن در آمد.
بدون اینکه در بزند، تهیونگ وارد اتاق شد.
کتوشلوار مشکی به تن داشت و موهایش هنوز از باران کمی خیس بود.
ات بدون اینکه برگردد گفت: «رئیس مافیا هیچوقت یاد نگرفته قبل از ورود در بزنه؟»
تهیونگ با خونسردی جواب داد: «این خونه مال منه.»
ات با طعنه خندید.
«ولی این اتاق مال منه.»
برای چند ثانیه سکوت بینشان حاکم شد.
تهیونگ آهسته جلو آمد و پاکتی را روی میز گذاشت.
«از امروز دو محافظ همیشه همراهت هستن.»
ات اخم کرد.
«چی؟ من زندانی نیستم.»
«این دستور منه.»
«و من هم قرار نیست از دستور تو اطاعت کنم.»
ات خواست از کنار او رد شود، اما تهیونگ مچ دستش را گرفت.
برای اولین بار آنقدر نزدیک هم ایستاده بودند که صدای نفسهای یکدیگر را میشنیدند.
ات با عصبانیت گفت: «دستم رو ول کن.»
تهیونگ نگاهش را از چشمان او برنداشت.
«دیشب نزدیک بود کشته بشی.»
«ولی نشدم.»
«اگه دوباره همچین اتفاقی بیفته شاید اینقدر خوششانس نباشی.»
ات با تمام قدرت دستش را آزاد کرد.
«از چی میترسی؟ اینکه بمیرم... یا اینکه برنامههات به هم بخوره؟»
چهره تهیونگ برای لحظهای تغییر کرد.
اما خیلی زود دوباره همان صورت سرد همیشگی را به خودش گرفت.
«تو هنوز خیلی چیزها درباره این دنیا نمیدونی.»
ات یک قدم جلو آمد.
«پس بهم بگو! از وقتی وارد این خونه شدم، فقط بهم دستور دادی. هیچوقت حقیقت رو نگفتی.»
در همان لحظه صدای انفجار شدیدی از حیاط عمارت بلند شد
ادامه دارد✨️🖤
شرایط نمیذارم اما لطفا حمایت کنید خیلی نیاز دارم
#مافیا
#ازدواج اجباری
#تهیونگ
#فیک
#عاشقانه
- ۱.۱k
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط