{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝒫𝒶𝓇𝓉8

𝒫𝒶𝓇𝓉8
عقد با رئیس مافیا
ات بدون توجه به فریاد نگهبان‌ها از پله‌ها پایین دوید.
صدای تیراندازی هنوز در حیاط عمارت می‌پیچید.
یکی از محافظ‌ها جلوی او را گرفت.
«خانم ات، لطفاً برگردید! اینجا خطرناکه!»
ات با عصبانیت دستش را کنار زد.
«ولم کن!»
وقتی به حیاط رسید، چند ماشین سیاه سوخته بودند و افراد تهیونگ در حال درگیری با مهاجمان بودند.
چشم‌های ات با اضطراب بین همه می‌چرخید...
«تهیونگ...»
ناگهان او را دید.
تهیونگ پشت یک ماشین پناه گرفته بود و با آرامش فرمان می‌داد.
اما روی آستین سفید پیراهنش لکه‌ای از خون دیده می‌شد.
قلب ات فرو ریخت.
بی‌اختیار به سمتش دوید.
«تهیونگ!»
همه با تعجب به او نگاه کردند.
تهیونگ به محض دیدن ات، اخم‌هایش در هم رفت.
«گفتم از اتاق بیرون نیا!»
ات نفس‌نفس‌زنان مقابلش ایستاد.
«شنیدم زخمی شدی...»
تهیونگ با بی‌حوصلگی گفت:
«یه خراش کوچیکه.»
اما درست همان لحظه، از درد کمی تعادلش را از دست داد.
ات سریع بازویش را گرفت تا نیفتد.
«این خراش نیست... داری خون از دست می‌دی.»
قبل از اینکه تهیونگ چیزی بگوید، صدای شلیک دیگری بلند شد.
یکی از گلوله‌ها مستقیم به سمت ات می‌آمد.
حمایت یادتون نره خوشکلا✨️💜
#تهیونگ
#فیک
#رمان
#مافیایی
#عاشقانه
#ازدواج_اجباری
دیدگاه ها (۵)

خوشکلمون فالوشه ✨️💜@989998_8847

𝒫𝒶𝓇𝓉7عقد با رئیس مافیا شیشه‌های اتاق لرزیدند.آژیر خطر به صدا...

𝒫𝒶𝓇𝓉6عقد با رئیس مافیا دو روز از حمله به مراسم ازدواج گذشته ...

سه‌پارتی | تهیونگ × اتپارت ۳ (پایان)تهیونگ بدون معطلی به آدر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط