`` قشنگ ترین اشتباه ``
`` قشنگ ترین اشتباه ``
chaoter : ²
part : ⁵
_ « ا.ت؟ »
+ « بله؟ »
_ « چند بار صدات زدم نشنیدی؟ »
+ « حواسم نبود. »
_ « به چی فکر میکردی؟ »
+ « هیچی. »
_ « هیچی؟ فکر نمیکنم هیچی حواستو به کل ازم بگیره. راست بگو. »
+ « اگه بگم دوباره دعوام میکنی. »
همین ⁵ کلمه کافی بود.
کافی بود که صدای مهرههای گردنش که با شدت به سمتم برمیگشت رو بشنوم.
با ناباوری و چشمهایی که رنگ خشم به خود گرفته بودند نگاهم میکرد.
به سختی و با کلی خجالت به صورت عصبی و جدیش نگاه کردم.
اشتباه نکنم دلش به حالم سوخته بود که با آرامش صحبت کرد.
نگاهش را به جاده دوخت و گفت :
_ « ا.ت مگه قول ندادی دیگه راجب این چیزا صحبت نمیکنی؟ »
+ « من صحبت نکردم. »
_ « وقتی میگم حق نداری راجبش حرف بزنی یعنی فکر کردن بهشم اذیتم میکنه. »
صدایش کمی خشمگین شد و بغضی عجیب را به گلویم انداخت.
_ « بعد این همه سال چطور میتونی انقدر راحت بگی که هنوز بهم اطمینان کامل نداری؟ »
+ « بزرگش نکن جیمینا مهم اینه که الان پیش همیم. »
_ « چطور از این موضوع راحت بگذرم؟
چطور با فکر اینکه تو هنوز اونطور که باید دوستم نداری سرمو رو بالش بذارم؟ »
ماشین را گوشهای از خیابان پارک کرد.
با خشمی که غم هم به آن اضافه شده بود سمتم برگشت.
هیچچیز نداشتم که بگویم.
بر خودم لعنت میفرستادم که باز هم قلب مهربانش را به درد آوردم.
لعنت بر من که به احساساتم شک دارم.
لعنت بر من که باز هم دارم احساساتش را زیر پایم له میکنم.
لعنت بر من.
گفت :
_ « ا.ت باور کن اگه دست خودم بود بیخیالت میشدم اما نمیتونم.
نمیتونم قلبی که به در اوردی رو آروم کنم. »
اشک در چشمانش حلقه زده بود.
بغض گلویم داشت خفهام میکرد.
با صدایی که سعی داشتم لرزشش را کنترل کنم گفتم :
+ « جیمینا من... »
_ « هیچی نگو ا.ت. هیچی نگو.
هرچیزی که لازم بود رو شنیدم.
باید ازم ممنون باشی که امروزو باهات کاری ندارم.
فقط یه فرصت دیگه داری. »
طوری که انگار دوباره جان گرفته باشم کمی نزدیک رفتم.
بدون هیچ اجازهای.
بدون هیچ اطلاعی.
بدون هیچ حرفی.
تنها بغلش کردم.
میدانستم الان به یه همچین چیزی نیاز دارد.
میدانستم او هم تنها در بغل من آرام میشود.
یا شاید...
فقط اینگونه فکر میکردم.
ادامه دارد...
²⁷ لایک
chaoter : ²
part : ⁵
_ « ا.ت؟ »
+ « بله؟ »
_ « چند بار صدات زدم نشنیدی؟ »
+ « حواسم نبود. »
_ « به چی فکر میکردی؟ »
+ « هیچی. »
_ « هیچی؟ فکر نمیکنم هیچی حواستو به کل ازم بگیره. راست بگو. »
+ « اگه بگم دوباره دعوام میکنی. »
همین ⁵ کلمه کافی بود.
کافی بود که صدای مهرههای گردنش که با شدت به سمتم برمیگشت رو بشنوم.
با ناباوری و چشمهایی که رنگ خشم به خود گرفته بودند نگاهم میکرد.
به سختی و با کلی خجالت به صورت عصبی و جدیش نگاه کردم.
اشتباه نکنم دلش به حالم سوخته بود که با آرامش صحبت کرد.
نگاهش را به جاده دوخت و گفت :
_ « ا.ت مگه قول ندادی دیگه راجب این چیزا صحبت نمیکنی؟ »
+ « من صحبت نکردم. »
_ « وقتی میگم حق نداری راجبش حرف بزنی یعنی فکر کردن بهشم اذیتم میکنه. »
صدایش کمی خشمگین شد و بغضی عجیب را به گلویم انداخت.
_ « بعد این همه سال چطور میتونی انقدر راحت بگی که هنوز بهم اطمینان کامل نداری؟ »
+ « بزرگش نکن جیمینا مهم اینه که الان پیش همیم. »
_ « چطور از این موضوع راحت بگذرم؟
چطور با فکر اینکه تو هنوز اونطور که باید دوستم نداری سرمو رو بالش بذارم؟ »
ماشین را گوشهای از خیابان پارک کرد.
با خشمی که غم هم به آن اضافه شده بود سمتم برگشت.
هیچچیز نداشتم که بگویم.
بر خودم لعنت میفرستادم که باز هم قلب مهربانش را به درد آوردم.
لعنت بر من که به احساساتم شک دارم.
لعنت بر من که باز هم دارم احساساتش را زیر پایم له میکنم.
لعنت بر من.
گفت :
_ « ا.ت باور کن اگه دست خودم بود بیخیالت میشدم اما نمیتونم.
نمیتونم قلبی که به در اوردی رو آروم کنم. »
اشک در چشمانش حلقه زده بود.
بغض گلویم داشت خفهام میکرد.
با صدایی که سعی داشتم لرزشش را کنترل کنم گفتم :
+ « جیمینا من... »
_ « هیچی نگو ا.ت. هیچی نگو.
هرچیزی که لازم بود رو شنیدم.
باید ازم ممنون باشی که امروزو باهات کاری ندارم.
فقط یه فرصت دیگه داری. »
طوری که انگار دوباره جان گرفته باشم کمی نزدیک رفتم.
بدون هیچ اجازهای.
بدون هیچ اطلاعی.
بدون هیچ حرفی.
تنها بغلش کردم.
میدانستم الان به یه همچین چیزی نیاز دارد.
میدانستم او هم تنها در بغل من آرام میشود.
یا شاید...
فقط اینگونه فکر میکردم.
ادامه دارد...
²⁷ لایک
- ۳۳۷
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط