سحر:از رابطه ی ارسلان و دیانا حرصم می گرفت. یاد روزایی که
سحر:از رابطه ی ارسلان و دیانا حرصم میگرفت. یاد روزایی که با ارسلان داشتم افتادم و به این فکر افتادم که دیانا رو از زندگی ارسلان بیرون کنم تا دوباره بشه عشق من. بعد از مدرسه رفتم راجب دیانا کلی تحقیق کردم و به این رسیدم که دیانا قبلا یه دوست پسر داشته که تا پای ازدواج هم رفتن ولی خانم قبول نکرده.
با کلی تحقیق فهمیدم که اسمش محمدرضا هست. باهاش قرار گذاشتم و قرار شد که باهم کاری کنیم که عشقامون برگردن پیشمون. یعنی اوبه به دیانا برسه منم به ارسلان.
دیانا:چند ساعت بود که توی کافه بودم که یهو یه نفر اومد و گفتش که منو میبره پیش ارسلان. ولی من بهش اعتماد نکردم خواستم فرار کنم که گلدون روی میز رو محکم زد توی سرم که بعدش سیاهی مطلق............
وقتی چشامو باز کردم توی یه خرابه بودم و جلوم هم محمدرضا و یه دختر که دست تو دست وایساده بودن. اصلا فکرشو نمیکردم که امیر اون پیام رو داده باشه. از جام پاشدم و رفتم نزدیکشون و گفتم که ارسلان کجاس؟
محمدرضا:دستم رو از دست سحر در اوردم و رفتم جلو و لیمو گذاشتم روی لب دیانا. همون جوری که داشتم طمع لباش رو میچشیدم آمپولی که سحر داشت رو زدم به دیانا که یهو بیهوش شد توی بغلم. بردمش توی اتاقم که ارسلان هم اونجا بود. گذاشتمش روی تخت فکر کنم تا ظهر فردا بهوش نیاد.
بعد رفتم سمت ارسلان آبی که توش داروی بیهوش کننده ریخته بود رو بهش دادم تا بخوره که بعد از چند مین اونم بیهوش شد.
با کلی تحقیق فهمیدم که اسمش محمدرضا هست. باهاش قرار گذاشتم و قرار شد که باهم کاری کنیم که عشقامون برگردن پیشمون. یعنی اوبه به دیانا برسه منم به ارسلان.
دیانا:چند ساعت بود که توی کافه بودم که یهو یه نفر اومد و گفتش که منو میبره پیش ارسلان. ولی من بهش اعتماد نکردم خواستم فرار کنم که گلدون روی میز رو محکم زد توی سرم که بعدش سیاهی مطلق............
وقتی چشامو باز کردم توی یه خرابه بودم و جلوم هم محمدرضا و یه دختر که دست تو دست وایساده بودن. اصلا فکرشو نمیکردم که امیر اون پیام رو داده باشه. از جام پاشدم و رفتم نزدیکشون و گفتم که ارسلان کجاس؟
محمدرضا:دستم رو از دست سحر در اوردم و رفتم جلو و لیمو گذاشتم روی لب دیانا. همون جوری که داشتم طمع لباش رو میچشیدم آمپولی که سحر داشت رو زدم به دیانا که یهو بیهوش شد توی بغلم. بردمش توی اتاقم که ارسلان هم اونجا بود. گذاشتمش روی تخت فکر کنم تا ظهر فردا بهوش نیاد.
بعد رفتم سمت ارسلان آبی که توش داروی بیهوش کننده ریخته بود رو بهش دادم تا بخوره که بعد از چند مین اونم بیهوش شد.
۵.۴k
۰۶ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱۵)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.