{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رفتیم پارک

رفتیم پارک
بازی کردم
ویو خونه
نامجون
جونکوک و تهیونگ رفتن پارک با وونیونگ بقیه خونه بودیم که یهو یه نوری اومد یه فرشته احضار شد

فرشته : از طرف خداوند پیامی اوردم متاسفانه آنتور که معلوم شد خواهر شما ها فرشته مرگ هست و باید کشته بشه یا شما ها کشته شوید چون تعداد شما فرشته ها بیشتره باید شما ها زنده بمانید و آن کشته شود
جیمین : یعنی چی اون هنوز بچس ما نمیتونیم ( عربده و گریه )
جین : بس کنید ما اونو نمی‌کشیم ( گریه )
شوگا : حالم بهم میخوره از تون به یه بچه رحم نمی‌کنید( گریه و داد )
فرشته : به هر حال مجبورید واگر نه مجبوریم به یه فرشته مرگ میگیم توی پارک بکشتش اونم به صورت زجر آور میکشیمش
نامجون : باید فکر کنیم ( گریه )
فرشته رفت
دیدگاه ها (۰)

وونیونگ بعد از پارک رفتیم خونه داداش هام همه بی حال و غمگین ...

امروز تولد وونیونگ بود دختری که ۴ سالشه و قرار توی روز تولدش...

رفتم نشستم روی میز، میز تا روی صورتم بود همه ی داداش ها در ح...

تک پارتی

دختر من۴

#سناریو_بی_تی_اس #درخواستی وقتی عاشقت بوده اما بهت خیانت کرد...

#P𝗔R𝗧 : ۵۳〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦..............

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط