{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وونیونگ بعد از پارک رفتیم خونه

وونیونگ بعد از پارک رفتیم خونه
داداش هام همه بی حال و غمگین بودن
وونیونگ : سلام ما اومدیم
وا چرا بی حالی
بچها : سلام ( بعض )

من میرم اتاق بازی کنم

تهیونگ : بچه ها چرا بی حالید

جونکوک : راست میگه
جیمین : بعضش ترکید گفت بچها یه فرشته اومد گفت باید وونیونگ رو بکشیم
تهیونگ جونکوک : چی ( شوک و بعض )
که یه چیز از آسمون افتاد پایین
جیهوپ : این چیه ( بغض )
نامه دو برداشت و خوند : باید ابن بچه رو با همین چاقو توی قلبش فرو کنید با هم
جیهوپ : نه نه نه نه ( گریه شدید )
چاقو رو برداشتن
شوگا : بچها بلخره ما هم می‌میریم یعد میریم پیش وونیونگ
جبمین : چی میگی

جونکوک : فردا تولدشه
اعضا : دیگه بدتر
دیدگاه ها (۳)

امروز تولد وونیونگ بود دختری که ۴ سالشه و قرار توی روز تولدش...

بچه ها داریم می‌زنیم جلو بی تی ای برای همیشه ارمی ها رای بد...

رفتیم پارک بازی کردم ویو خونه نامجون جونکوک و تهیونگ رفتن پا...

رفتم نشستم روی میز، میز تا روی صورتم بود همه ی داداش ها در ح...

″ وقتی با خانواده مامانت می‌خوایی برین شمال ″ا.ت : نامجون ما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط