{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#موکل_خطرناک_من

#موکل_خطرناک_من
#رمان_درخواستی پارت پایانی


کوک چند ثانیه بدون حرف به من خیره ماند. بعد نگاهش نرم شد و آرام گفت:

«نامجون می‌خواست حواست رو پرت کنه. هان دنبال تو بود، نه من.»

با تردید به نامجون نگاه کردم. او پوشه را برداشت و صفحه‌ی آخرش را باز کرد.

«شاهد شماره‌ی چهار، حسابدار گروه سایه نیست…»

صدای ضعیفی از پشت کمد اتاق آمد:

«خودمم.»

همه‌مان برگشتیم. پرستاری که از لحظه‌ی ورود نامجون در اتاق بود، کلاه و ماسکش را برداشت. چهره‌اش خسته و وحشت‌زده بود.

نامجون با ناباوری گفت: «تو زنده‌ای؟»

مرد سر تکان داد.

«هان فکر می‌کرد من مرده‌ام. من تمام مدارک تراکنش‌ها و اسامی افراد فاسد داخل پلیس رو جمع کردم. اما برای تحویلشون به یک وکیل قابل اعتماد نیاز داشتم.»

نگاه همه به سمت من چرخید.

قلبم فرو ریخت.

«پس من…»

کوک آرام گفت: «تو وکیلی بودی که قرار بود مدارک رو تحویل بگیره. اما هان زودتر فهمید و دستور حمله داد.»

همه‌چیز ناگهان کنار هم قرار گرفت؛ تماس‌های ناشناس، پرونده‌ی ناقص، تعقیب شدن کوک و حتی تیراندازی آن شب.

من تصادفی وارد این ماجرا نشده بودم.

من آخرین امید شاهد شماره‌ی چهار بودم.

صدای آژیرها نزدیک‌تر شد. این بار، نیروهایی که وارد بیمارستان می‌شدند از واحد مبارزه با فساد بودند؛ افرادی که نامجون از مدت‌ها قبل به آن‌ها اعتماد داشت.

هان در راه خروج دستگیر شد. ساعت او، عکس‌های انبار و فایل‌های حسابدار، همه‌چیز را ثابت می‌کرد. چند روز بعد، اسامی افراد فاسد منتشر شد و گروه سایه از هم پاشید.

اما برای کوک، همه‌چیز به این سادگی نبود.

او هنوز تحت تعقیب بود؛ بااین‌حال، مدارکی که شاهد شماره‌ی چهار ارائه کرده بود ثابت کرد بیشتر اتهامات علیه او ساختگی بوده‌اند. کوک فقط برای زنده ماندن و پیدا کردن حقیقت فرار کرده بود.

روز دادگاه، وقتی قاضی حکم بی‌گناهی‌اش را اعلام کرد، برای اولین‌بار بعد از مدت‌ها لبخند زد.

بیرون ساختمان، زیر باران ایستاده بودم که کوک کنارم آمد.

«حالا دیگه موکلم نیستی.» با لبخند کوچکی گفت.

نگاهش کردم.

«و تو هم دیگه موکل خطرناک من نیستی.»

چند لحظه سکوت کرد. بعد آرام ادامه داد:

«پس می‌تونم ازت بخوام کنارم بمونی؟ نه به‌عنوان وکیلم… به‌عنوان کسی که بهش اعتماد دارم.»

لبخند زدم.

«به شرطی که دیگه نصفه‌شب با مأمورهای مسلح فرار نکنی.»

کوک خندید؛ خنده‌ای واقعی، بعد از مدت‌ها.

باران آرام‌تر شد و برای اولین‌بار احساس کردم سایه‌ای که مدت‌ها دنبالم بود، از بین رفته است.

پرونده‌ی شماره‌ی ۷۲۱ بسته شد.

گروه سایه سقوط کرد.

و من فهمیدم گاهی خطرناک‌ترین آدم زندگی‌ات، همان کسی نیست که همه از او می‌ترسند؛ بلکه کسی است که حقیقت را پنهان می‌کند.

و گاهی، امن‌ترین جای دنیا…

کنار همان موکل خطرناک است.


پایان

امیدوارم خوشتون اومده باشه 💛
دیدگاه ها (۱)

#ارباب‌سنگدل #پارت_25کوک ی قدمی سمت ا.ت برداشت که تهیونگ هم ...

#ارباب‌سنگدل #پارت_26رفتم اشپزخونه نگاهی به اطراف انداختم هی...

😅

#ارباب‌سنگدل #پارت_24ا.ت گیج: خب مگه چیه کوک : آشغال ضرر دار...

𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓Part 21چند ثانیه...هیچ‌کس حرف نزد.صدای باران تنها ...

𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓Part 22هان چند ثانیه فقط به پرونده خیره مانده بود....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط