زندگیبعدی

#زندگی_بعدی
دخترک مو آبی نیز مانند، دختر مو سیاه روی زمین افتاد. چیزی نگذشت که تن هردو غرق در خون شده بود.
هیچ چیز جز نفس های پر درد در انبار شنیده نمی شد.
دخترک مو ابی سعی به صحبت کرد:م_می...
زن مو مشکی که توانی در بدن نداشت به دخترک نگاه ریزی انداخت.
جمی با صدای گرفته ای ادامه داد: به_ نظرت_اینآخرین ماموریت ماست؟.
این حرف مانند سطل پر اب یخ روی سر زن خالی شد.
او میدانست... می دانست که این آخرین ماموریت.... و شاید آخرین دیدار با دخترش باشد.
صدای هق هقی به صدای نفس ها اضافه شد.
این صدا تمام افکار را از سر زن بیرون کرد جز یک چیز...
زیر چشمی نگاهی به جمی انداخت. اشک در چشمان اقیانوسی دخترک پر شده بود.
_ جمی...؟
دخترک سعی به صحبت کرد.
_ من_نمیخوام.... نمیخوام به این اسونی تموم شه..... لعنت_بهش.... من میخواستم به این زندگی__با تو ادامه بدم....
لبخند محوی روی لب های زن نقش بست. تمام توانش که چیزی نبود را جمع کرد و دستش را روی دست خونی دخترک گذاشت.
_جمی__بهم قول بده__تویه زندگی بعدی هم....
نفس سختی کشید تا بتواند ادامه دهد: با هم باشیم.
جمی با سختی به زن نگاه کرد.
ان چیزی که در چشمان خسته اش میدید....
آن امید....
روزنه ای در قلب او به وجود اورد. اشک های مزاحم به ارامی روی گونه اش ریختند.
دست زن را گرفت.
_ قول _میدم...
جوابی نشنید. چون روحی در ان بدن نمانده بود اما...
خود نیز داشت به معشوقه اش می پیوست.
کم کم دیدش تار شد و بعد پلک هایش روی هم افتادند....

کسی چه می دانست؟ عشق آنها آنقدر محکم بود که هیچ مانعی نمیتوانست این دو را از هم جدا کند.
حتی مرگ.....
*************************
میدونین اینو کی برام نوشتهههههههههه
خواهر هنرمندم
جاشون سوکوکو رو بزارین بخونین اشک بریزید
دیدگاه ها (۴)

دازای...

با حرفایی که اون زد،ناگهان قلبش در هم پیچید.این درد از همون ...

«-اوی؟!چطوری رفتی دم پنجره؟!».صدای خواب آلودی از پشت سرش غری...

دخترک به آنجا امد و ارامش کنارش نشست ....و با همان رایحه همی...

خیلی خسته. روی صندلی نشست جان هم کنارش نشست .. میون‌شی پاک ز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط