سوآ بیحرف در اتاق رو بست، رفت سمت میز و نشست. کیفش رو با
سوآ بیحرف در اتاق رو بست، رفت سمت میز و نشست. کیفش رو باز کرد، کتاب ریاضی رو بیرون کشید و گفت:
– به هیچچیز دست نزن. حتی نگاه هم نکن.
سوهو به اطراف نگاه کرد. چشماش روی قفسههای مرتب، تخت با ملحفههای صورتی، و خرس پشمالوی بزرگی که کنار پنجره بود، حرکت کرد. با لحنی که انگار از چیزی خوشش اومده، گفت:
– اتاقت… فقط خوشگله. یهجوریه انگار از قبل آمادهش کرده بودن.
سوآ اخم کرد. کتاب رو محکمتر توی دستش فشار داد، برگشت سمتش و با لحن تندی گفت:
– مشکل تو اینه که زیادی حرف میزنی. همهچیو هم زود قضاوت میکنی. فکر میکنی با یه لبخند همه چی حل میشه؟
تو فقط یه پسر مزاحمی. زیادی فضولی. هیچکس نخواسته بیای بچسبی به من، فهمیدی؟
سوهو ابروهاش رفت بالا. سعی کرد چیزی نگه ولی اخماش کمکم پیداشدن. یه قدم نزدیکتر اومد. صدای نفسش تندتر شده بود.
– میدونی چرا وقتی اومدی خونهی عمو شوگا، یه اتاق با وسایل دخترونه داشتی؟
سوآ چیزی نگفت. ولی دست از ورق زدن کتاب برداشت. نگاهش یخ زد.
سوهو با صدای آرومی که حالا کمی بغض داشت، ادامه داد:
– چون این اتاق، مال یه دختر دیگه بود.
دختری که همسن تو بود. دختر واقعی عمو شوگا.
اون و مامانش، یه روز رفتن بیرون… ولی هیچوقت برنگشتن. تصادف کردن. هر دوشون مردن.
سوآ به آرامی برگشت سمتش. چشماش درشت شده بودن.
سوهو گفت:
– شوگا... همون روز همهچیو از دست داد. بعد از اون، سالها بود کسی توی این اتاق نیومده بود… تا تو.
اون اتاق رو برات نگه داشته بود. شاید نمیخواست خودش قبول کنه، ولی میخواست یکی دوباره اون اتاقو زنده کنه.
سوآ نفسش رو حبس کرد. هیچکدوم از اینا رو نمیدونست. توی گلوی خودش چیزی مثل بغض سنگینی میکرد.
سوهو با صدای آرومی گفت:
– پس قبل از اینکه اینهمه ازم بد بگی… لااقل یه بار سعی کن بفهمی چرا اینجایی.
و بعد ساکت شد. برگشت سمت در، ولی وایستاد. منتظر هیچ پاسخی نبود.
سوآ هنوز نشسته بود. دستهاش بیحرکت روی صفحهی باز کتاب مونده بودن… اما نگاهش حالا روی خرس کنار پنجره خشک شده بود.
– به هیچچیز دست نزن. حتی نگاه هم نکن.
سوهو به اطراف نگاه کرد. چشماش روی قفسههای مرتب، تخت با ملحفههای صورتی، و خرس پشمالوی بزرگی که کنار پنجره بود، حرکت کرد. با لحنی که انگار از چیزی خوشش اومده، گفت:
– اتاقت… فقط خوشگله. یهجوریه انگار از قبل آمادهش کرده بودن.
سوآ اخم کرد. کتاب رو محکمتر توی دستش فشار داد، برگشت سمتش و با لحن تندی گفت:
– مشکل تو اینه که زیادی حرف میزنی. همهچیو هم زود قضاوت میکنی. فکر میکنی با یه لبخند همه چی حل میشه؟
تو فقط یه پسر مزاحمی. زیادی فضولی. هیچکس نخواسته بیای بچسبی به من، فهمیدی؟
سوهو ابروهاش رفت بالا. سعی کرد چیزی نگه ولی اخماش کمکم پیداشدن. یه قدم نزدیکتر اومد. صدای نفسش تندتر شده بود.
– میدونی چرا وقتی اومدی خونهی عمو شوگا، یه اتاق با وسایل دخترونه داشتی؟
سوآ چیزی نگفت. ولی دست از ورق زدن کتاب برداشت. نگاهش یخ زد.
سوهو با صدای آرومی که حالا کمی بغض داشت، ادامه داد:
– چون این اتاق، مال یه دختر دیگه بود.
دختری که همسن تو بود. دختر واقعی عمو شوگا.
اون و مامانش، یه روز رفتن بیرون… ولی هیچوقت برنگشتن. تصادف کردن. هر دوشون مردن.
سوآ به آرامی برگشت سمتش. چشماش درشت شده بودن.
سوهو گفت:
– شوگا... همون روز همهچیو از دست داد. بعد از اون، سالها بود کسی توی این اتاق نیومده بود… تا تو.
اون اتاق رو برات نگه داشته بود. شاید نمیخواست خودش قبول کنه، ولی میخواست یکی دوباره اون اتاقو زنده کنه.
سوآ نفسش رو حبس کرد. هیچکدوم از اینا رو نمیدونست. توی گلوی خودش چیزی مثل بغض سنگینی میکرد.
سوهو با صدای آرومی گفت:
– پس قبل از اینکه اینهمه ازم بد بگی… لااقل یه بار سعی کن بفهمی چرا اینجایی.
و بعد ساکت شد. برگشت سمت در، ولی وایستاد. منتظر هیچ پاسخی نبود.
سوآ هنوز نشسته بود. دستهاش بیحرکت روی صفحهی باز کتاب مونده بودن… اما نگاهش حالا روی خرس کنار پنجره خشک شده بود.
- ۱۸.۵k
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط