چندپارتی از JK
چندپارتی از JK
موضوع : اون رئیس باند مافیا هست و تو حامله ای و بلد نیستی از خودت مراقبت کنی.
از زبان ا.ت : 4 ماهه که باردارم دکتر گفت نباید همش از جام بلند بشم و تو این ماه دوره ی حساسی هست یا بهتره دیگه از جام بلند نشم.....آخه این دیگه چه کوفتیه همش باید اتاق باشم رو تخت دراز بکشم بخوابم و بخورم...جونگکوک هم گیر داده باید تو اتاق باشم. واقعا انگار تو زندانم.منطقی نیس؟
به صفحه ی تلویزیون خاموشی که تو اتاق بود زل زدم....
ا.ت : .........
اهههههه از جام بلند شدم دیگه، دیگه نمیتونم تحمل کنم در و باز کردم و آروم از پله ها میومدم پایین...باورش هم سخته که راه رفتن هم برام سخت شده.
به پله ی آخر رسیدم که اجوما با عجله اومد پیشم...
اجوما : دخترم چرا تو از سرجات بلند شدی ارباب نمیزاره از دست ما عصبانی میشه....
ا.ت : اههههه اجوما خسته شدم دیگه همش باید تو اتاق باشم و عین زندونی ها شدم میخوام یخورده هوا بخورم...
اجوما : ولی چرا منو صدا نزدید؟ اگه اتفاقی برات بیفته چی؟
ا.ت : اجوما جان....الان که حالم خوبه نگاه..
اجوما : باشه...سرپا واینسا ممکنه به شکمت فشار بیاد...بیا اینجا رو کاناپه بشین تا برات شیرگرم بیارم.
ا.ت : باشه
اجوما رفت منم داشتم به دریای ساحل بیرون از شیشه میدیدم نگاه میکردم....خواستم برم بیرون کنار دریا وایسم تا هوایی بهم بزنه که صدایی از آشپزخونه شنیدم....به طرف صدا رفتم...و گوشم به پشت در گذاشتم تا این مریض ها چی میگن...
(مریض ها دونفرن با شماره نشون میدم😂🗿)
"۱ : زنیکه رو دیدی جدا جدا انگار واقعا خودشو خانم این عمارت میدونه بیخود نیس ارباب عاشق خودش کرد.
"۲ : راست میگی زمانی که این دختر نبود همه چی خیلی خوب پیش میرفت تا اینکه این دختر اومد گند زد به نقشمون همیشه شانس بدی که میاریم زیرسر این دختره هر.زست.
ا.ت : هر.زه دیگه کیه؟*جدی*
بعد از شنیدن کلمه ی هر.زه وارد شدم و با تمام رو و جدی پاسخ دادم...
"۲ : خانم...چرا شما اینجایید...چی..زی شده؟*اظطراب*
ا.ت : جواب سوالمو نگرفتم هر.زه کیه؟*یخورده داد*
اجوما : ا.ت چیزی شده دخترم؟ حالت خوبه؟
"۱ : خانم...م..م...ما...منظور...خاصی نداشتیم...
اجوما : دخترا برگردین سرکارتون دیگه
اجوما برگشت سمت ا.ت....
اجوما : بیا بشین ا.ت به خودت فشار نده...
بعد از اینکه نشستم رو کاناپه اجوما لیوان شیرگرم بهم داد...گفت...
اجوما : ا.ت ببخشید من چنتا کار دارم بزار اونارو انجام بدم توهم از سرجات بلند نشو میترسم اتفاقی واست بی....
ا.ت : وای اجوما بچه نیستم خودم حواسم هست تو برو به کارات برس خیالت راحت
اجوما خندید ....
سرم به سمت دریا بردم گفتم...
ا.ت : جونگکوک کجاست؟
اجوما : .....ادامه داره....
موضوع : اون رئیس باند مافیا هست و تو حامله ای و بلد نیستی از خودت مراقبت کنی.
از زبان ا.ت : 4 ماهه که باردارم دکتر گفت نباید همش از جام بلند بشم و تو این ماه دوره ی حساسی هست یا بهتره دیگه از جام بلند نشم.....آخه این دیگه چه کوفتیه همش باید اتاق باشم رو تخت دراز بکشم بخوابم و بخورم...جونگکوک هم گیر داده باید تو اتاق باشم. واقعا انگار تو زندانم.منطقی نیس؟
به صفحه ی تلویزیون خاموشی که تو اتاق بود زل زدم....
ا.ت : .........
اهههههه از جام بلند شدم دیگه، دیگه نمیتونم تحمل کنم در و باز کردم و آروم از پله ها میومدم پایین...باورش هم سخته که راه رفتن هم برام سخت شده.
به پله ی آخر رسیدم که اجوما با عجله اومد پیشم...
اجوما : دخترم چرا تو از سرجات بلند شدی ارباب نمیزاره از دست ما عصبانی میشه....
ا.ت : اههههه اجوما خسته شدم دیگه همش باید تو اتاق باشم و عین زندونی ها شدم میخوام یخورده هوا بخورم...
اجوما : ولی چرا منو صدا نزدید؟ اگه اتفاقی برات بیفته چی؟
ا.ت : اجوما جان....الان که حالم خوبه نگاه..
اجوما : باشه...سرپا واینسا ممکنه به شکمت فشار بیاد...بیا اینجا رو کاناپه بشین تا برات شیرگرم بیارم.
ا.ت : باشه
اجوما رفت منم داشتم به دریای ساحل بیرون از شیشه میدیدم نگاه میکردم....خواستم برم بیرون کنار دریا وایسم تا هوایی بهم بزنه که صدایی از آشپزخونه شنیدم....به طرف صدا رفتم...و گوشم به پشت در گذاشتم تا این مریض ها چی میگن...
(مریض ها دونفرن با شماره نشون میدم😂🗿)
"۱ : زنیکه رو دیدی جدا جدا انگار واقعا خودشو خانم این عمارت میدونه بیخود نیس ارباب عاشق خودش کرد.
"۲ : راست میگی زمانی که این دختر نبود همه چی خیلی خوب پیش میرفت تا اینکه این دختر اومد گند زد به نقشمون همیشه شانس بدی که میاریم زیرسر این دختره هر.زست.
ا.ت : هر.زه دیگه کیه؟*جدی*
بعد از شنیدن کلمه ی هر.زه وارد شدم و با تمام رو و جدی پاسخ دادم...
"۲ : خانم...چرا شما اینجایید...چی..زی شده؟*اظطراب*
ا.ت : جواب سوالمو نگرفتم هر.زه کیه؟*یخورده داد*
اجوما : ا.ت چیزی شده دخترم؟ حالت خوبه؟
"۱ : خانم...م..م...ما...منظور...خاصی نداشتیم...
اجوما : دخترا برگردین سرکارتون دیگه
اجوما برگشت سمت ا.ت....
اجوما : بیا بشین ا.ت به خودت فشار نده...
بعد از اینکه نشستم رو کاناپه اجوما لیوان شیرگرم بهم داد...گفت...
اجوما : ا.ت ببخشید من چنتا کار دارم بزار اونارو انجام بدم توهم از سرجات بلند نشو میترسم اتفاقی واست بی....
ا.ت : وای اجوما بچه نیستم خودم حواسم هست تو برو به کارات برس خیالت راحت
اجوما خندید ....
سرم به سمت دریا بردم گفتم...
ا.ت : جونگکوک کجاست؟
اجوما : .....ادامه داره....
- ۳۱.۲k
- ۳۰ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط