چندپارتی از JK
چندپارتی از JK 3
اجوما بعد از تماسش به سمتم اومد...
اجوما : حدودا ۱۰ دقیقه صبر کن دکتر میاد...
ا.ت : اجوما..خواهشاً چیزی به جونگکوک نگو*بغض*
اجوما : باشه عزیزم نمیگم. ولی اگه اتفاقی افتاد نمیشه نگفت...
ا.ت : ........
ده مین گذشت که دکتره بلاخره اومد. به سمتم هجوم اورد و شروع به معاینم کرد...هنگام معاینه از چهرش میتونستم چیزی بفهمم که اتفاقی نیفتاده....و شروع به صحبت کرد
دکتر : نگران نباشید، ولی ا.ت خانم واقعا نزدیک بود بچتون از دست بدید ولی شانس اوردید بچه چیزی نشد...و کاملا حالش خوبه
ا.ت : داری میگی بچه حالش خوبه؟
دکتر : اره هیچ مشکلی نیفتاده...فقط طبق حرف هایی که دکتری که رفتید گوش بدید...
اجوما : خیلی ممنون....ا.ت باید لباساتو عوض کنی تازه باید دوشم بگیری...
ا.ت : باشه...
خواستم بلند بشم که در عمارت باز شد و جونگکوک وارد شد...
فلش بک به زمان جونگکوک:
تو جلسه بودم یسری در مورد مواد مخدر ها برنامه میریختیم...که گوشیم زنگ خورد یکی از بادیگارد ها بود...از جلسه اومدم بیرون و جواب تلفن دادم....که صداش ظاهر شد...
" : ارباب فوری برگردین عمارت.
بعد از این حرفش فهمیدم چه اتفاقاتی افتاده جلسه رو ترک کردم و با تمام سرعت داشتم میروندم ماشین تا برسم به عمارت بعد از اینکه رسیدیم در عمارت باز کردم که ا.ت رو دیدم خیس بود...و دکتری هم بود...داشت لوازم هاشو جمع میکرد...چه اتفاقی مثلا افتاده؟
به سمت ا.ت هجوم بردم با دستام شونش رو گرفتم گفتم...
جونگکوک : چه اتفاقی افتاده ا.ت؟
ا.ت : ........
جونگکوک : حرف بزن لعنتی*داد*
اجوما : جونگکوک چیزی نیس ا.ت فقط....فقط...
جونگکوک : فقط چی
ا.ت : جونگکوک ببخشید....ببخشید به حرفت گوش ندادم*بغض*
جونگکوک : چی
ا.ت : من از جام بلند شدم...میخواستم هوایی بخورم تا حل و هوام عوض بشه...ولی تو منو همش زندونی کردی*گریه*...همون موقع....رفتم ساحل...پام...رو...سنگ...خورد....و اف....تا..دم*گریه*
جونگکوک : بچه....
دکتر : اون حالش خوبه شانس اوردید بچه رو از دست ندادین آخه خانم ممکن بود با یه ضربه ای بیفته برا همین برا بچه هیچ اتفاقی نیفتاد...
جونگکوک : نزدیک بود بچه بمیره؟ (رو کرد سمت اجوما و بادیگارد ها) پس شما چه غلطی کردید؟*عربده*
ا.ت : جونگکوک با اونا کاری نداشته باش این تقصیر من بود به حرفشون توجه نکردم*گریه*
جونگکوک با شنیدن گریه هام برگشت سمتم دست راستش به گونم کشید...
جونگکوک : اگه اتفاقی واست افتاد چی؟ آخه چرا تو لجبازی چرا به حرفشون گوش ندادی بیا اینم خوب شد؟ ولی شانس اوردی هم بر تو و هم بر بچه اتفاقی نیفتاد...ادامه داره
اجوما بعد از تماسش به سمتم اومد...
اجوما : حدودا ۱۰ دقیقه صبر کن دکتر میاد...
ا.ت : اجوما..خواهشاً چیزی به جونگکوک نگو*بغض*
اجوما : باشه عزیزم نمیگم. ولی اگه اتفاقی افتاد نمیشه نگفت...
ا.ت : ........
ده مین گذشت که دکتره بلاخره اومد. به سمتم هجوم اورد و شروع به معاینم کرد...هنگام معاینه از چهرش میتونستم چیزی بفهمم که اتفاقی نیفتاده....و شروع به صحبت کرد
دکتر : نگران نباشید، ولی ا.ت خانم واقعا نزدیک بود بچتون از دست بدید ولی شانس اوردید بچه چیزی نشد...و کاملا حالش خوبه
ا.ت : داری میگی بچه حالش خوبه؟
دکتر : اره هیچ مشکلی نیفتاده...فقط طبق حرف هایی که دکتری که رفتید گوش بدید...
اجوما : خیلی ممنون....ا.ت باید لباساتو عوض کنی تازه باید دوشم بگیری...
ا.ت : باشه...
خواستم بلند بشم که در عمارت باز شد و جونگکوک وارد شد...
فلش بک به زمان جونگکوک:
تو جلسه بودم یسری در مورد مواد مخدر ها برنامه میریختیم...که گوشیم زنگ خورد یکی از بادیگارد ها بود...از جلسه اومدم بیرون و جواب تلفن دادم....که صداش ظاهر شد...
" : ارباب فوری برگردین عمارت.
بعد از این حرفش فهمیدم چه اتفاقاتی افتاده جلسه رو ترک کردم و با تمام سرعت داشتم میروندم ماشین تا برسم به عمارت بعد از اینکه رسیدیم در عمارت باز کردم که ا.ت رو دیدم خیس بود...و دکتری هم بود...داشت لوازم هاشو جمع میکرد...چه اتفاقی مثلا افتاده؟
به سمت ا.ت هجوم بردم با دستام شونش رو گرفتم گفتم...
جونگکوک : چه اتفاقی افتاده ا.ت؟
ا.ت : ........
جونگکوک : حرف بزن لعنتی*داد*
اجوما : جونگکوک چیزی نیس ا.ت فقط....فقط...
جونگکوک : فقط چی
ا.ت : جونگکوک ببخشید....ببخشید به حرفت گوش ندادم*بغض*
جونگکوک : چی
ا.ت : من از جام بلند شدم...میخواستم هوایی بخورم تا حل و هوام عوض بشه...ولی تو منو همش زندونی کردی*گریه*...همون موقع....رفتم ساحل...پام...رو...سنگ...خورد....و اف....تا..دم*گریه*
جونگکوک : بچه....
دکتر : اون حالش خوبه شانس اوردید بچه رو از دست ندادین آخه خانم ممکن بود با یه ضربه ای بیفته برا همین برا بچه هیچ اتفاقی نیفتاد...
جونگکوک : نزدیک بود بچه بمیره؟ (رو کرد سمت اجوما و بادیگارد ها) پس شما چه غلطی کردید؟*عربده*
ا.ت : جونگکوک با اونا کاری نداشته باش این تقصیر من بود به حرفشون توجه نکردم*گریه*
جونگکوک با شنیدن گریه هام برگشت سمتم دست راستش به گونم کشید...
جونگکوک : اگه اتفاقی واست افتاد چی؟ آخه چرا تو لجبازی چرا به حرفشون گوش ندادی بیا اینم خوب شد؟ ولی شانس اوردی هم بر تو و هم بر بچه اتفاقی نیفتاد...ادامه داره
- ۶۷.۲k
- ۳۰ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط