پیش از آنکه زمستان تمام شود
پیش از آنکه زمستان تمام شود
part: ۲
روزهای اول، تهیونگ بیشتر مشغول شناختن مدرسه و شاگردها بود.
اما هر بار که از راهرو رد میشد، بیاختیار دنبال ردپای جونگکوک میگشت.
یک روز در اتاق چاپ برگهها، جونگکوک را دید که با چند کاغذ در دست، زیر لب غر میزد.
تهیونگ با صدایی آرام گفت:
_ مشکلی پیش اومده؟
جونگکوک برگشت.
_ اوه، شما اینجا بودین؟
_ ظاهراً بله
جونگکوک خندید و برگهها را بالا گرفت.
_ این دانشآموزا واقعاً هر دفعه یه مشکل جدید درست میکنن. یکی لباس ورزشیشو جا گذاشته، یکی توپ رو شکسته، یکی هم ادعا میکنه من خیلی سخت میگیرم
تهیونگ با حالتی جدی پرسید:
_ سخت میگیرید؟
جونگکوک شانه بالا انداخت.
_ فقط وقتی لازم باشه.
تهیونگ نگاهش کرد و گفت:
_ پس شاید زیادی سختگیر نیستین. شاید دانشآموزها فقط بهانه پیدا میکنن.
جونگکوک برای لحظهای ساکت شد و بعد با لبخند گفت:
_ شما همیشه اینقدر طرفِ منو میگیرین یا این اولین باره؟
تهیونگ آرام پاسخ داد:
_ هنوز مطمئن نیستم طرفِ چه کسیام. ولی از ظاهر قضیه، شما بیگناهتر به نظر میرسین
جونگکوک با صدای بلندتری خندید.
_ وای، پس شما هم شوخی بلدین!
تهیونگ فقط نگاهش کرد، اما گوشهی لبش کمی بالا رفت.
جونگکوک همانجا فهمید که این مرد، هرچند ساکت است، اما وقتی حرف میزند، اثرش عمیق است.
شرط کامل نرسید ولی گذاشتم چون معلوم نیست کی بتونم پارت جدید بزارم 🫰🏻
part: ۲
روزهای اول، تهیونگ بیشتر مشغول شناختن مدرسه و شاگردها بود.
اما هر بار که از راهرو رد میشد، بیاختیار دنبال ردپای جونگکوک میگشت.
یک روز در اتاق چاپ برگهها، جونگکوک را دید که با چند کاغذ در دست، زیر لب غر میزد.
تهیونگ با صدایی آرام گفت:
_ مشکلی پیش اومده؟
جونگکوک برگشت.
_ اوه، شما اینجا بودین؟
_ ظاهراً بله
جونگکوک خندید و برگهها را بالا گرفت.
_ این دانشآموزا واقعاً هر دفعه یه مشکل جدید درست میکنن. یکی لباس ورزشیشو جا گذاشته، یکی توپ رو شکسته، یکی هم ادعا میکنه من خیلی سخت میگیرم
تهیونگ با حالتی جدی پرسید:
_ سخت میگیرید؟
جونگکوک شانه بالا انداخت.
_ فقط وقتی لازم باشه.
تهیونگ نگاهش کرد و گفت:
_ پس شاید زیادی سختگیر نیستین. شاید دانشآموزها فقط بهانه پیدا میکنن.
جونگکوک برای لحظهای ساکت شد و بعد با لبخند گفت:
_ شما همیشه اینقدر طرفِ منو میگیرین یا این اولین باره؟
تهیونگ آرام پاسخ داد:
_ هنوز مطمئن نیستم طرفِ چه کسیام. ولی از ظاهر قضیه، شما بیگناهتر به نظر میرسین
جونگکوک با صدای بلندتری خندید.
_ وای، پس شما هم شوخی بلدین!
تهیونگ فقط نگاهش کرد، اما گوشهی لبش کمی بالا رفت.
جونگکوک همانجا فهمید که این مرد، هرچند ساکت است، اما وقتی حرف میزند، اثرش عمیق است.
شرط کامل نرسید ولی گذاشتم چون معلوم نیست کی بتونم پارت جدید بزارم 🫰🏻
- ۵۴۲
- ۳۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط