Knife Dead
Knife Dead
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart 98…ᘛ⁐̤ᕐᐷ
یونگ خم شد جلو دخترک و با خشم خرید .... یونگ: خوب تصمیم گرفتی پرنسس .... دردی بدی تو سرش میگشت بخاطر نخوابیدن و بغض خستگی گرسنه گی سر درد اش بیشتر میشد سعی کرد تا روی زمین بنشیند و بازو زخمی اش را با دستش گرفت .... کله توان اش را جم کرد و به سختی توانست کلمه ای بگویید ...
ات: ا.....ره
یونگ چندین بار دست زد و خوشحال از روی زمین بلند شد روبه جین وو کرد و با خوشحالی گفت ..... یونگ: بقیه اش با ما کار لازم رو انجام میدم
نگاهی به آن دختر با جسم خسته کرد و گفت
یونگ: بهتره از مهمون ها ممون پذیرایی کنیم
دخترک به سختی نگاهی به یونگ انداخت و گفت .... ات : با خالم و بیونگ سو کاری نداشته باش
یونگ با خوشحالی سمتش چرخید و گفت...... یونگ: اون تو دست های تو هستش که زنده باشن یا نه .... بودن هیچ حرفه دیگی آن اتاق تاریک رو ترک کرد .... به آرامی به زمین خیره شد کم کم بغضش چونش را لرزاند دلش به شدت نرم و خسته بود آروم با گریه هایش زمزمه کرد
ات: چشم های تو بهار رو در دل من باز میکنند ورود تو به دل من همیشه به شادی ختم میشه دوست دارم ... جونکوک عاشقتم .... رفتی و ندیدی که چه محشر کردم..... با اشک تمام کوچه را تر کردم......
وقتی که شکست.... بغض تنهایی من وابستگیمو به تو بیشتر کرد دوست دارم .... دلم مست خورشید نگاهت عشقم نفس زندگیم جونکوک من نبود و نیست ... و خواهد بود عزیزتر از تو ... برای من
آخره حرفش دیگر توانی برای سخت بودن را نداشت اشک هایش سرازیر شدن و دستش را روی قلبش گذاشت و از ته حنجره اش با صدا بلند گریه میکرد لب های خشک اش کم کم ترک های بزرگی گرفت و خون قرمز رنگ را روی چونه اش سرازیر شدن و فقد طعم خون را در ذهنش حس کرد .... همزمان همین حرف را تکرار کرد .... ( عاشقتم .... )
کلافه اوفی کشید چرا خبری از فراری نبود دستی تو موهای بلند اش کشید و بهم ریختن آن موها را دوست داشت باز هم نفس عمیقی کشید و سوار ماشین شد تنها راهی که برای دیدنش بود باید میرفت خونه کوچیک و نقلی همان دقیقه پیامکی برایش صدا داد کنجکاو و با فکر اینکه شاید فراری باشه صفحه گوشی را چک کرد حدس اش درست بود فرشته زندگیاش پیام داده بود و تنها همین حرف را نوشته بود « بیا پرتگاه نزدیک به رود خونه هان »
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart 98…ᘛ⁐̤ᕐᐷ
یونگ خم شد جلو دخترک و با خشم خرید .... یونگ: خوب تصمیم گرفتی پرنسس .... دردی بدی تو سرش میگشت بخاطر نخوابیدن و بغض خستگی گرسنه گی سر درد اش بیشتر میشد سعی کرد تا روی زمین بنشیند و بازو زخمی اش را با دستش گرفت .... کله توان اش را جم کرد و به سختی توانست کلمه ای بگویید ...
ات: ا.....ره
یونگ چندین بار دست زد و خوشحال از روی زمین بلند شد روبه جین وو کرد و با خوشحالی گفت ..... یونگ: بقیه اش با ما کار لازم رو انجام میدم
نگاهی به آن دختر با جسم خسته کرد و گفت
یونگ: بهتره از مهمون ها ممون پذیرایی کنیم
دخترک به سختی نگاهی به یونگ انداخت و گفت .... ات : با خالم و بیونگ سو کاری نداشته باش
یونگ با خوشحالی سمتش چرخید و گفت...... یونگ: اون تو دست های تو هستش که زنده باشن یا نه .... بودن هیچ حرفه دیگی آن اتاق تاریک رو ترک کرد .... به آرامی به زمین خیره شد کم کم بغضش چونش را لرزاند دلش به شدت نرم و خسته بود آروم با گریه هایش زمزمه کرد
ات: چشم های تو بهار رو در دل من باز میکنند ورود تو به دل من همیشه به شادی ختم میشه دوست دارم ... جونکوک عاشقتم .... رفتی و ندیدی که چه محشر کردم..... با اشک تمام کوچه را تر کردم......
وقتی که شکست.... بغض تنهایی من وابستگیمو به تو بیشتر کرد دوست دارم .... دلم مست خورشید نگاهت عشقم نفس زندگیم جونکوک من نبود و نیست ... و خواهد بود عزیزتر از تو ... برای من
آخره حرفش دیگر توانی برای سخت بودن را نداشت اشک هایش سرازیر شدن و دستش را روی قلبش گذاشت و از ته حنجره اش با صدا بلند گریه میکرد لب های خشک اش کم کم ترک های بزرگی گرفت و خون قرمز رنگ را روی چونه اش سرازیر شدن و فقد طعم خون را در ذهنش حس کرد .... همزمان همین حرف را تکرار کرد .... ( عاشقتم .... )
کلافه اوفی کشید چرا خبری از فراری نبود دستی تو موهای بلند اش کشید و بهم ریختن آن موها را دوست داشت باز هم نفس عمیقی کشید و سوار ماشین شد تنها راهی که برای دیدنش بود باید میرفت خونه کوچیک و نقلی همان دقیقه پیامکی برایش صدا داد کنجکاو و با فکر اینکه شاید فراری باشه صفحه گوشی را چک کرد حدس اش درست بود فرشته زندگیاش پیام داده بود و تنها همین حرف را نوشته بود « بیا پرتگاه نزدیک به رود خونه هان »
- ۲۰.۳k
- ۱۲ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط