امیلی باشه ای گفت و دوباره به اتاق مهمان بازگشت همین که وارد اتاق ...
𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ¹⁴
............................................
امیلی باشه ای گفت و دوباره به اتاق مهمان بازگشت. همین که وارد اتاق شد، روی تخت نشست و گوشی اش را از روی میز کنار تخت برداشت. وارد پیوی لایرا شد و تایپ کرد"سلام" بلافاصله جوابی از طرف لایرا رسید"بالاخره! دختر تو کجایی، نگرانت شدم! از بعد مهمونی خبری ازت نیست!" امیلی روی گزینه تماس زد تا با لایرا تماس بگیرد. با بوق اول لایرا جواب داد. صدای فریادش در تلفن پیچید"امیلیییییی!" امیلی گوشی را از گوشش فاصله داد و گفت"لایرا! آروم تر!" لایرا خندید و گفت"خب، چخبرا..." امیلی گفت"دیشب... لئو و بقیه اومدن خونمون... خالهم گفت لئو دیگه طاقت نداره..." لایرا کمی مکث کرد و بعد با لحنی جدی گفت"اون پسره ی دوزاری!... امیلی!... نگو که دیشب بهت دست زد!" امیلی سریع پاسخ داد"نه!... ترجیح میدم بمیرم تا با اون بخوابم!... من... فرار کردم..." لایرا برای مدت طولانی مکث کرد، سپس با تعجب گفت"منظورت چیه؟... واقعا فرار کردی!؟... الان کجایی!" امیلی با یاد آوری حرف های نیکولاس گفت"خارج از پک... ولی جام امنه..." لایرا با نگرانی گفت"امیلی میدونی که هیج جا امن نیست... به هیچکس اعتماد نکن... و اگه تونستی حتما به دیدنم بیا... من... میتونم هنوز باهات در ارتباط باشم؟" لایرا جمله آخر را با بغض گفت، انگار که هر لحظه ممکن است گریه کند. امیلی با تعجب گفت"لایرا!... جرئت نکن گریه کنی!... من باهات در تماسم... و اگه واقعا تونستم میام دیدنت!" در همین حین صدای در عمارت آمد. امیلی همانطور که با لایرا صحبت میکرد و جزئیات فرارش را تعریف میکرد، به طرف بالکن اتاق مهمان رفت و وارد بالکن شد. نیکولاس را دید که سوار ماشینش میشود و از عمارت خارج میشود. دوباره به داخل اتاق برگشت. بعد از یک مکالمه ی طولانی، لایرا بالاخره تماس را قطع کرد. ساعت تقریبا 1 ظهر را نشان میداد. امیلی خیلی گرسنه بود و به طبقه پایین، آشپزخانه، رفت. همین که وارد آشپزخانه شد. شروع به گشتن کابینت ها و یخچال کرد. تنها چیز ساده ای که به دهنش میرسید، پاستا بود. بعد از پیدا کردن وسایل مورد نیازش شروع به پختن پاستا کرد. بعد از خوردن ناهار، چرت کوتاهی زد، دوشی گرفت، تلویزیون تماشا کرد و در فضای مجازی میچرخید. اما هنوز نیکولاس به خانه برنگشته بود. امیلی برای خودش شامی پخت و خورد اما هنوز خبری از نیکولاس نبود. ساعت تقریبا 10 شب بود. آنا از بالکن اتاق مهمان به بیرون نگاه میکرد و منتظر بود، حوصله اش سر رفته بود. همانطور که منتظر نیکولاس بود، چشمش به جسمی خورد که در خارج از نرده های عمارت، لابلای بوته ها تکان میخورد. بعد از چند لحظه، گرگ خاکستری ای را دید که در اطراف عمارت چرخ میزند. قطعا آن گرگ هم یک وِر بود که حالا تبدیل شده بود. اما طبق گفته های لایرا، گرگ نیکولاس مشکی بود. پس آن گرگ چه کسی میتوانست باشد؟ بعد از چند دقیقه، آن گرگ خاکستری، از عمارت دور شد. امیلی هنوز بیرون را تماشا میکرد که متوجه نور چراغ ماشین نیکولاس از دور شد. نیکولاس وارد عمارت شد. وقتی که از ماشین خارج شد. موهایش بهم ریخته بود و چهره اش خسته به نظر میرسید........
.....................................................
اینم از اولین پارت امروز خوشگلام🥲🎀
دوتای بعدی شب آپلود میشه
............................................
امیلی باشه ای گفت و دوباره به اتاق مهمان بازگشت. همین که وارد اتاق شد، روی تخت نشست و گوشی اش را از روی میز کنار تخت برداشت. وارد پیوی لایرا شد و تایپ کرد"سلام" بلافاصله جوابی از طرف لایرا رسید"بالاخره! دختر تو کجایی، نگرانت شدم! از بعد مهمونی خبری ازت نیست!" امیلی روی گزینه تماس زد تا با لایرا تماس بگیرد. با بوق اول لایرا جواب داد. صدای فریادش در تلفن پیچید"امیلیییییی!" امیلی گوشی را از گوشش فاصله داد و گفت"لایرا! آروم تر!" لایرا خندید و گفت"خب، چخبرا..." امیلی گفت"دیشب... لئو و بقیه اومدن خونمون... خالهم گفت لئو دیگه طاقت نداره..." لایرا کمی مکث کرد و بعد با لحنی جدی گفت"اون پسره ی دوزاری!... امیلی!... نگو که دیشب بهت دست زد!" امیلی سریع پاسخ داد"نه!... ترجیح میدم بمیرم تا با اون بخوابم!... من... فرار کردم..." لایرا برای مدت طولانی مکث کرد، سپس با تعجب گفت"منظورت چیه؟... واقعا فرار کردی!؟... الان کجایی!" امیلی با یاد آوری حرف های نیکولاس گفت"خارج از پک... ولی جام امنه..." لایرا با نگرانی گفت"امیلی میدونی که هیج جا امن نیست... به هیچکس اعتماد نکن... و اگه تونستی حتما به دیدنم بیا... من... میتونم هنوز باهات در ارتباط باشم؟" لایرا جمله آخر را با بغض گفت، انگار که هر لحظه ممکن است گریه کند. امیلی با تعجب گفت"لایرا!... جرئت نکن گریه کنی!... من باهات در تماسم... و اگه واقعا تونستم میام دیدنت!" در همین حین صدای در عمارت آمد. امیلی همانطور که با لایرا صحبت میکرد و جزئیات فرارش را تعریف میکرد، به طرف بالکن اتاق مهمان رفت و وارد بالکن شد. نیکولاس را دید که سوار ماشینش میشود و از عمارت خارج میشود. دوباره به داخل اتاق برگشت. بعد از یک مکالمه ی طولانی، لایرا بالاخره تماس را قطع کرد. ساعت تقریبا 1 ظهر را نشان میداد. امیلی خیلی گرسنه بود و به طبقه پایین، آشپزخانه، رفت. همین که وارد آشپزخانه شد. شروع به گشتن کابینت ها و یخچال کرد. تنها چیز ساده ای که به دهنش میرسید، پاستا بود. بعد از پیدا کردن وسایل مورد نیازش شروع به پختن پاستا کرد. بعد از خوردن ناهار، چرت کوتاهی زد، دوشی گرفت، تلویزیون تماشا کرد و در فضای مجازی میچرخید. اما هنوز نیکولاس به خانه برنگشته بود. امیلی برای خودش شامی پخت و خورد اما هنوز خبری از نیکولاس نبود. ساعت تقریبا 10 شب بود. آنا از بالکن اتاق مهمان به بیرون نگاه میکرد و منتظر بود، حوصله اش سر رفته بود. همانطور که منتظر نیکولاس بود، چشمش به جسمی خورد که در خارج از نرده های عمارت، لابلای بوته ها تکان میخورد. بعد از چند لحظه، گرگ خاکستری ای را دید که در اطراف عمارت چرخ میزند. قطعا آن گرگ هم یک وِر بود که حالا تبدیل شده بود. اما طبق گفته های لایرا، گرگ نیکولاس مشکی بود. پس آن گرگ چه کسی میتوانست باشد؟ بعد از چند دقیقه، آن گرگ خاکستری، از عمارت دور شد. امیلی هنوز بیرون را تماشا میکرد که متوجه نور چراغ ماشین نیکولاس از دور شد. نیکولاس وارد عمارت شد. وقتی که از ماشین خارج شد. موهایش بهم ریخته بود و چهره اش خسته به نظر میرسید........
.....................................................
اینم از اولین پارت امروز خوشگلام🥲🎀
دوتای بعدی شب آپلود میشه
- ۴.۴k
- ۲۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط