{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عجب روزیه اون روز...

عجب روزیه اون روز...
روزی که دختر کوچولوم بره پیش آقامون
و بهش بگه آقای محترم به خانومت یه چیزی بگو
دیوونم کرده!
اونوقت آقامون
زیر چشمی هواسش به من باشه!
بعد به دخترم بگه:
پس من چی بگم بابایی
که یه عمــــری دیوونشم! ^_^
دیدگاه ها (۶)

یکی توی زندگیمه.... شده تمام زندگیم ...

مثل من و M

چه احساس قشنگیه... وقتی وجود عزیزی رو کنارت حس کنی دستاشو تو...

**خدایا شکرت که همه چی درست شد**

استی: اووپس، میرم، بهترین بچه‌ی خانواده بنگ الان لایوه*🐺: ول...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_52ورقه روی میز کنار تخت گذاش...

ویو کوکبا نور خورشید از خواب بیدار شدم یکم تکون خوردم احساس ...

دوست گرامی قضاوتم کردی بدم قضاوتم کردی، یعنی یچیزی گفتی اصلا...

رمان تو خود منی

اتاق ساکت سیصدو هفت

---پارت²همون شب، اتاق نوانوا روی تخت دراز کشیده بود و برگه ر...

𓂀 ── 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌𝒘𝒐𝒐𝒅 𝑴𝒂𝒏𝒐𝒓 ── 𓂀

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط