عشق تحت تعقیب
عشق تحت تعقیب
بخش نوزدهم
شدو
خب اقلا خوشحالم که تونستم سونیک رو خوشحال کنم. راستش تا حالا هیچوقت کسی رو خوشحال نکرده بودم، اما انگار حس خوبی داشتم.
خوابیدیم و صبح روز بعد رفتیم سر کار. سر صحنه فیلمبرداری بودیم. سونیک واقعا نقشش رو عالی بازی میکرد. خیلی عالی بود مثل یک ستاره میدرخشید. وقت استراحت شده بود کارگردانش یهو اومد طرف من.
کارگردان: پس تو بادیگارد سونیک هستی که سیلور ازت تعریف میکنه؟
_ بله خودمم.
کارگردان: راستش باید بگم خیلی از چهرهات و استایلت خوشم میاد.
_ امممم...خب ممنونم.آااا
کارگردان: راستش میخوام توی فیلمی که قراره بسازم به یه بازیگری احتیاج داریم که یه چهره مرموز و رازدار و یه استایل مناسب این کار لازم داریم. تو این قابلیتهارو داری، نظرت چیه که تو ،
این فیلم باشی؟
_ چییی! من خب راستش من اصلا استعداد بازیگری ندارم...
کارگردان: ایرادی نداره که. تو بهترین بازیگر کنارته میتونی ازش بخوای بهت کمک کنه.
سونیک: ببینم چی شده؟
کارگردان: اوه سونیک اومدی! میخواستم از شدو درخواست کنم که توی فیلمی که قراره بسازیم نقش داشته باشه آخه استایلش واسه اون نقش بینظیره!
سونیک: موضوعش چی هست؟
کارگردان: خب اخیرا اخبار و رسانهها پر شده از اون آدمکشی که همهی باندهای خلافکار و مافیاهارو میکشه، این ایده به سرم زد که یه همچین فیلمی رو بسازم.
اوه لعنتی! من قراره فیلمی رو بازی کنم که توی زندگی واقعیمم انجامش میدم! عالی شد حالا باید فیلم خودمو هم بازی کنم.
سونیک: اواووو خیلی فیلم جالبی میشه، میشه داستانش رو توضیح بدی؟
کارگردان: حتما!! خب داستان از اینجا شروع میشه...موجودی مخوف و رازدار. کسی نه تاحالا دیدتش و نه اسمی ازش شنیده...فقط همه میدونن که چقدر بیرحم و تنهاس. آدمکش ما کلی ماموریتهای غیر منتظره رو انجام میده. ولی در حین عملیاتش کسی رو میبینه که بهش یه حس عجیبی رو میده، کسی که انگار میتونه کنارش باشه. ولی اون اعتنایی نمیکنه ولی قلبش نمیزاره.
تا اینجا بسه فکر کنم.
بخش نوزدهم
شدو
خب اقلا خوشحالم که تونستم سونیک رو خوشحال کنم. راستش تا حالا هیچوقت کسی رو خوشحال نکرده بودم، اما انگار حس خوبی داشتم.
خوابیدیم و صبح روز بعد رفتیم سر کار. سر صحنه فیلمبرداری بودیم. سونیک واقعا نقشش رو عالی بازی میکرد. خیلی عالی بود مثل یک ستاره میدرخشید. وقت استراحت شده بود کارگردانش یهو اومد طرف من.
کارگردان: پس تو بادیگارد سونیک هستی که سیلور ازت تعریف میکنه؟
_ بله خودمم.
کارگردان: راستش باید بگم خیلی از چهرهات و استایلت خوشم میاد.
_ امممم...خب ممنونم.آااا
کارگردان: راستش میخوام توی فیلمی که قراره بسازم به یه بازیگری احتیاج داریم که یه چهره مرموز و رازدار و یه استایل مناسب این کار لازم داریم. تو این قابلیتهارو داری، نظرت چیه که تو ،
این فیلم باشی؟
_ چییی! من خب راستش من اصلا استعداد بازیگری ندارم...
کارگردان: ایرادی نداره که. تو بهترین بازیگر کنارته میتونی ازش بخوای بهت کمک کنه.
سونیک: ببینم چی شده؟
کارگردان: اوه سونیک اومدی! میخواستم از شدو درخواست کنم که توی فیلمی که قراره بسازیم نقش داشته باشه آخه استایلش واسه اون نقش بینظیره!
سونیک: موضوعش چی هست؟
کارگردان: خب اخیرا اخبار و رسانهها پر شده از اون آدمکشی که همهی باندهای خلافکار و مافیاهارو میکشه، این ایده به سرم زد که یه همچین فیلمی رو بسازم.
اوه لعنتی! من قراره فیلمی رو بازی کنم که توی زندگی واقعیمم انجامش میدم! عالی شد حالا باید فیلم خودمو هم بازی کنم.
سونیک: اواووو خیلی فیلم جالبی میشه، میشه داستانش رو توضیح بدی؟
کارگردان: حتما!! خب داستان از اینجا شروع میشه...موجودی مخوف و رازدار. کسی نه تاحالا دیدتش و نه اسمی ازش شنیده...فقط همه میدونن که چقدر بیرحم و تنهاس. آدمکش ما کلی ماموریتهای غیر منتظره رو انجام میده. ولی در حین عملیاتش کسی رو میبینه که بهش یه حس عجیبی رو میده، کسی که انگار میتونه کنارش باشه. ولی اون اعتنایی نمیکنه ولی قلبش نمیزاره.
تا اینجا بسه فکر کنم.
- ۵.۶k
- ۲۲ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط