″Why we″
″Why we″
His eyes are still shining
Part:3
تهیونگ:شام خوردی؟
کوک.فقط نگاه کرد به تهیونگ.
تهیونگ:بریم رامیون بخوریم؟
کوک نگاهی به تهیونگ کرد.
کوک:یعنی چی بریم رامیون بخوریم داری بهم درخواست رابـ*طه میدی؟
تهیونگ:زیاد کیدراما میبینی انگار. هوا سرده واقعا رامیون میچسبه .
کنار یه مغازه ایستاد. نگاهی به کوک کرد.
تهیونگ:میای یا بیارم ؟
کوک:من نمیخوام ممنون .
تهیونگ عوفی از سر لجبازی پسرک گفت و به سمت مغازه رفت.. دوتا رامیون خرید و امادشون کرد و با شیر موز به سمت ماشین آمد.. درو باز کرد و به کوک غذا و نوشیدنیشو داد .
کوک:ممنون.
تهیونگ:نوش جون.
ساعت نزدیک های ۳ بود اما اون دو توی ماشین در حال خوردن رامیون تند و خوشمزه بودن.که هیچ حرفی نبود فقط صدای هورت کشیدن نودل ها بود،با زنگ خوردن موبایل کوک سکوت بینشون شکسته شد ، کوک جواب موبایلو داد.
(خاله کوک رو خ.ک. نشون میدم)
خ.ک: کجایی کوکی ؟ نگو که رفتی بار ها؟ کی میرسی خونه؟ چیزی خوردی؟....
کوک:خاله اروم باش نفس بگیر..
خ.ک:میدونی چقدر نگران شدم دیدم نیستی خونه؟
کوک: میام خونه نگران نباش
خ.ک: این وقت شب تنهایی بیرون چیکار میکنی ها؟ حتی کفش هاتم نپوشیدی و رفتی .. چی تو مغزت میگذره کوک؟.
کوک: خاله تنها نیستم، عجلـ..
خاله کوک با تعجب وسط حرف کوک پرید.
خ.ک:پسره کله شق با کی بیرونی؟
کوک نگاهی به تهیونگ کرد. موبایل و سمت تهیونگ گرفت.
کوک:میشه کمکم کنی؟
تهیونگ هومی گفت
تهیونگ:سلام خاله خوبید؟
خ.ک.:شما؟
تهیونگ:من دوست کوکم ، امشب قرار بود سوپرایزش کنم بعدش عجله کرد و.. رفتیم باهم ماه و کنار ساحل دیدیم.
خ.ک:دوست؟ اما کوک که دوستی نداره؟
تهیونگ:من دوست جدیدشم خاله الآنم دارم با کوک میایم دم خونه. نگران نباشید .
ماشین و روشن کرد و همین جوری که حرف میزد با یه دست هم رانندگی میکرد ..
خ.ک:چقدر دیگه میرسید؟
تهیونگ:پنج دقیقه
فلش بک به پنج دقیقه بعد
خ.ک :پسره کله شق میدونی چقدر نگران شدم.
اروم به کوک ضربه میزد..
کوک:خاله ببخشید .
خاله کوک با دیدن تهیونگ دست از کتک زدن کوک برداشت.
تهیونگ:ببخشید خاله طبق معمول کیفشو جا گذاشته تو ماشینم.
و کیف و به کوک داد .
خ.ک: ممنونم که مراقب شید .
تهیونگ: خواهش میکنم وظیفمه
خ.ک:چای کنار ما میخورید؟
تهیونگ: ببخشید خاله دفعه بعدی مزاحمتون میشم. من باید برم خونه مامانم نگرانم شده .
خاله کوک باشه ای گفت و تهیونگ رفت.
خ.ک:ولی همسن و سالت نیستا
کوک:هوم بزرگته ازم .
خ.ک:کجا باهم آشنا شدید؟
کوک:خاله خیلی خستم میخوام برم بخوابم.
و داخل اتاقش رفت. دراز کشید و به چهره تهیونگ فکر میکرد.
کوک:میتونست ولم کنه نیاز نبود آنقدر خودشو بخاطر یه غریبه تو خطر بندازه.
شاید تا اون لحظه تهیونگ و کوک باهم یه غریبه بودن. اما از امروز فصل جدیدی از زندگیشونو قرار بود باهم بسازن..
His eyes are still shining
Part:3
تهیونگ:شام خوردی؟
کوک.فقط نگاه کرد به تهیونگ.
تهیونگ:بریم رامیون بخوریم؟
کوک نگاهی به تهیونگ کرد.
کوک:یعنی چی بریم رامیون بخوریم داری بهم درخواست رابـ*طه میدی؟
تهیونگ:زیاد کیدراما میبینی انگار. هوا سرده واقعا رامیون میچسبه .
کنار یه مغازه ایستاد. نگاهی به کوک کرد.
تهیونگ:میای یا بیارم ؟
کوک:من نمیخوام ممنون .
تهیونگ عوفی از سر لجبازی پسرک گفت و به سمت مغازه رفت.. دوتا رامیون خرید و امادشون کرد و با شیر موز به سمت ماشین آمد.. درو باز کرد و به کوک غذا و نوشیدنیشو داد .
کوک:ممنون.
تهیونگ:نوش جون.
ساعت نزدیک های ۳ بود اما اون دو توی ماشین در حال خوردن رامیون تند و خوشمزه بودن.که هیچ حرفی نبود فقط صدای هورت کشیدن نودل ها بود،با زنگ خوردن موبایل کوک سکوت بینشون شکسته شد ، کوک جواب موبایلو داد.
(خاله کوک رو خ.ک. نشون میدم)
خ.ک: کجایی کوکی ؟ نگو که رفتی بار ها؟ کی میرسی خونه؟ چیزی خوردی؟....
کوک:خاله اروم باش نفس بگیر..
خ.ک:میدونی چقدر نگران شدم دیدم نیستی خونه؟
کوک: میام خونه نگران نباش
خ.ک: این وقت شب تنهایی بیرون چیکار میکنی ها؟ حتی کفش هاتم نپوشیدی و رفتی .. چی تو مغزت میگذره کوک؟.
کوک: خاله تنها نیستم، عجلـ..
خاله کوک با تعجب وسط حرف کوک پرید.
خ.ک:پسره کله شق با کی بیرونی؟
کوک نگاهی به تهیونگ کرد. موبایل و سمت تهیونگ گرفت.
کوک:میشه کمکم کنی؟
تهیونگ هومی گفت
تهیونگ:سلام خاله خوبید؟
خ.ک.:شما؟
تهیونگ:من دوست کوکم ، امشب قرار بود سوپرایزش کنم بعدش عجله کرد و.. رفتیم باهم ماه و کنار ساحل دیدیم.
خ.ک:دوست؟ اما کوک که دوستی نداره؟
تهیونگ:من دوست جدیدشم خاله الآنم دارم با کوک میایم دم خونه. نگران نباشید .
ماشین و روشن کرد و همین جوری که حرف میزد با یه دست هم رانندگی میکرد ..
خ.ک:چقدر دیگه میرسید؟
تهیونگ:پنج دقیقه
فلش بک به پنج دقیقه بعد
خ.ک :پسره کله شق میدونی چقدر نگران شدم.
اروم به کوک ضربه میزد..
کوک:خاله ببخشید .
خاله کوک با دیدن تهیونگ دست از کتک زدن کوک برداشت.
تهیونگ:ببخشید خاله طبق معمول کیفشو جا گذاشته تو ماشینم.
و کیف و به کوک داد .
خ.ک: ممنونم که مراقب شید .
تهیونگ: خواهش میکنم وظیفمه
خ.ک:چای کنار ما میخورید؟
تهیونگ: ببخشید خاله دفعه بعدی مزاحمتون میشم. من باید برم خونه مامانم نگرانم شده .
خاله کوک باشه ای گفت و تهیونگ رفت.
خ.ک:ولی همسن و سالت نیستا
کوک:هوم بزرگته ازم .
خ.ک:کجا باهم آشنا شدید؟
کوک:خاله خیلی خستم میخوام برم بخوابم.
و داخل اتاقش رفت. دراز کشید و به چهره تهیونگ فکر میکرد.
کوک:میتونست ولم کنه نیاز نبود آنقدر خودشو بخاطر یه غریبه تو خطر بندازه.
شاید تا اون لحظه تهیونگ و کوک باهم یه غریبه بودن. اما از امروز فصل جدیدی از زندگیشونو قرار بود باهم بسازن..
- ۸۰۹
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط