{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part

part.3
امروز روز اخر بود..دیگه همه چیز تموم میشد و دختر به آرامش می‌رسید...شروع کرد به حرف زدن
سلام مستر جئون...
خواستم بگم که.....
من عاشقت بودم..و هستم...
من هیچکس تو نیستم ولی تو همه کس منی...
من هیچکارتم ولی تو همه کاره منی.....
من میرم..تا خوشبخت شی...
من میرم..تا به آرزو مون برسیم....
بعد من راحت زندگی می‌کنی...شاد خواهی بود...
دوست دارم معشوقه من....
خدافظ....
ویس به پایان رسید...
جوری تنظیم کرد که ساعت دقیق ۱۰ شب ارسال بشه..
وارد حموم شد...قوطی قرص رو باز کرد و یکجا باهم خورد....بعد از پنج دقیقه..با تاثیر قرص لبخند بی جونی زد و چشماش رو به آرومی بست....
ساعت ۹:۵۳
مرد زنگ خونه رو میزنم ولی کسی در رو باز نمیکنه...قبلا ا.ت سریع در رو باز میکرد...حتما به خاطره دیشب ناراحته.خب به کتفم
ساعت ۹:۵۴
دوباره زنگ در رو میزنه..باز هم کسی در رو باز نمیکنه...
ساعت ۹:۵۵
مرد کلافه میشه و خودش در رو باز می‌کنه...و وارد اتاق خودش میشه.
ساعت ۹:۵۶
لباس هایش رو عوض می‌کنه
ساعت ۹:۵۷
کار های لازم رو انجام میده
ساعت ۹:۵۸
به آشپزخونه می‌ره
ساعت ۹:۵۹
لیوان ابی مینوشه
ساعت ۱۰:۰۰
ویس براش ارسال میشه....
دیدگاه ها (۰)

part.4 ...

بچه ها واقعا نمیدونم چطور ازتون عذرخواهی کنم...ببخشید که این...

part.1 ...

part.2 ...

#ماه من # پارت ۱۰ جنگکوک گفت : جنگکوک : لیا عزیزم دیگه داره ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط