{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هر روز

هر روز
صبح زود
بر می خاست پدرم
در سرمای استخوان سوز
کت بر دوش
با دستان ترک خورده از کار طاقت فرسای هفته
آتش می افروخت در هیزم خواب آلود بخاری
کسی تشکر نمی کرد از او
میان خواب و بیداری
می شنیدم صدای رمیدن سرما را
شکستن مقاومت اش را
در شعله های آتش
وقتی گرما اتاق را پر می کرد
پدر ؛ صدایم می کرد
آرام بر می خاستم
مقهور صلابت غریب آن خانه
پاسخ اش را با کلماتی کوتاه می دادم
با لحنی سرد
بی اعتنا به گرمای خانه
و کفش های واکس زده ام به دست
های او ...
چه می دانستم من ؟
کجا خبر داشتم من ؟
از " تنهایی ژرف " و " زهد زلال عشق " ؟
زنده و گرامی یاد جاودانه ی پدرهایی که دست شان از زندگی کوتاه شده و بر قرار باد سایه ی پدرهای ایستاده در برابر همه ی کلمه ی درد !
دیدگاه ها (۲)

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

پدرم نیست ...

عشق گمشده در تاریکی جنگلپارت پانزدهم(از زبان راوی)این سه ماه...

دردسر های بچه داری پارت ۱

از ترس تا اعتمادpart: 9«آخر» ...

با خارها راهش رامیبندم:شباهت غاصبان فدک و بهائیت درغصب

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط