هر روز
هر روز
صبح زود
بر می خاست پدرم
در سرمای استخوان سوز
کت بر دوش
با دستان ترک خورده از کار طاقت فرسای هفته
آتش می افروخت در هیزم خواب آلود بخاری
کسی تشکر نمی کرد از او
میان خواب و بیداری
می شنیدم صدای رمیدن سرما را
شکستن مقاومت اش را
در شعله های آتش
وقتی گرما اتاق را پر می کرد
پدر ؛ صدایم می کرد
آرام بر می خاستم
مقهور صلابت غریب آن خانه
پاسخ اش را با کلماتی کوتاه می دادم
با لحنی سرد
بی اعتنا به گرمای خانه
و کفش های واکس زده ام به دست
های او ...
چه می دانستم من ؟
کجا خبر داشتم من ؟
از " تنهایی ژرف " و " زهد زلال عشق " ؟
زنده و گرامی یاد جاودانه ی پدرهایی که دست شان از زندگی کوتاه شده و بر قرار باد سایه ی پدرهای ایستاده در برابر همه ی کلمه ی درد !
صبح زود
بر می خاست پدرم
در سرمای استخوان سوز
کت بر دوش
با دستان ترک خورده از کار طاقت فرسای هفته
آتش می افروخت در هیزم خواب آلود بخاری
کسی تشکر نمی کرد از او
میان خواب و بیداری
می شنیدم صدای رمیدن سرما را
شکستن مقاومت اش را
در شعله های آتش
وقتی گرما اتاق را پر می کرد
پدر ؛ صدایم می کرد
آرام بر می خاستم
مقهور صلابت غریب آن خانه
پاسخ اش را با کلماتی کوتاه می دادم
با لحنی سرد
بی اعتنا به گرمای خانه
و کفش های واکس زده ام به دست
های او ...
چه می دانستم من ؟
کجا خبر داشتم من ؟
از " تنهایی ژرف " و " زهد زلال عشق " ؟
زنده و گرامی یاد جاودانه ی پدرهایی که دست شان از زندگی کوتاه شده و بر قرار باد سایه ی پدرهای ایستاده در برابر همه ی کلمه ی درد !
- ۲.۴k
- ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط