"𝐦𝐲 𝐡𝐮𝐬𝐛𝐚𝐧𝐝"
"𝐦𝐲 𝐡𝐮𝐬𝐛𝐚𝐧𝐝"
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 :𝟏
𝐏𝐚𝐫𝐭:۴۹
"ویو جنا"
.
سرم و چرخوندم که با دیدن تهیونگ زوق زده شیشه رو پایین دادم..
ته: به به جنا خانوم..
جنا: سلامم..تو ام هستی؟
ته: معلومه که هستم،فک کردی میزارم تو جونگکوک تنهایی برید عشق و حال؟؟..
جنا:..خیلی خوبه که تو ام هستی..
ته: میدونم ...کلا باعث خوشیم..
دوتامون خندیدیم که گفت:
_یا خدا اینو
جوری گفت که فقط من بفهمم.
وقتی میخواستم بدونم منظورش کیه صدایه نحسش تو گوشم پیجید..
مایا: ببین کی اینجاست..لایق نمیدونی پیاده شی نه؟
ته: وا تو سرما..چرا پیاده بشه..
جنا: جونگکوک نزاشت.
نگاهش و به جونگکوک که طرف دیگه ماشین بود داد
مایا:درسته ،جناب جونگکوک لایق نمیدونه همسرش و ببینیم..
با یه لحن پر فشاری گفت.
تازه گرفتم که چرا نزاشت پیاده بشم.
در کناریم باز شد و جونگکوک پشت فرمون نشست.
و به تهیونگ گفت:
_راه بیوفتین دیگه...
ته: حله....میبینمت جنا.
جنا: خداحافظظظ
و رفت..
جونگکوک قشنگ مایا رو به چپش گرفت بود.
ماشین و روشن کرد و پشت تهیونگ راه افتاد.
وای حالا کلی راهه.
بهتره بخوابم..
همینکه اراده کردم انقدر خسته بودم که سریع خوابم برد.
_______
وقتی دیدم همچی ارومه چشمام و باز کردم.
کسی تو ماشین نبود و ماشین کنار یه پمپ بنزین پارک شده بود.
یکم به بدنم کش و قوص دادم..
هوا روشن بود و ساعت ۹ صبح بود.
خوبه بازم ...
بیشترش و خوابیدم.
جونگکوک و دیدم که از سوپر مارکت میومد بیرون چندتا چییز میز دستش بود.
وقتی نزدیک شد دید که که بیدارم.
کوک: چییزی لازم داری؟
سرم و به "نه"تکون دادم.
امد و سوار شد اون پلاستیک و به صندلی عقب شوت کرد..
حتما چیزی بوده که لازم داشته و برایه خودش بوده.
کوک: خوب شد بیدار شدی..یکم دیگه بچه ها یجا پیدا میکنگ برایه صبحونه.
ای گفت غذا....حصابی گشنم بود.
احساس کردم گرممه..
سوشرتم و دراوردم و فقط با همون بادی که تنم بود نشستم.
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 :𝟏
𝐏𝐚𝐫𝐭:۴۹
"ویو جنا"
.
سرم و چرخوندم که با دیدن تهیونگ زوق زده شیشه رو پایین دادم..
ته: به به جنا خانوم..
جنا: سلامم..تو ام هستی؟
ته: معلومه که هستم،فک کردی میزارم تو جونگکوک تنهایی برید عشق و حال؟؟..
جنا:..خیلی خوبه که تو ام هستی..
ته: میدونم ...کلا باعث خوشیم..
دوتامون خندیدیم که گفت:
_یا خدا اینو
جوری گفت که فقط من بفهمم.
وقتی میخواستم بدونم منظورش کیه صدایه نحسش تو گوشم پیجید..
مایا: ببین کی اینجاست..لایق نمیدونی پیاده شی نه؟
ته: وا تو سرما..چرا پیاده بشه..
جنا: جونگکوک نزاشت.
نگاهش و به جونگکوک که طرف دیگه ماشین بود داد
مایا:درسته ،جناب جونگکوک لایق نمیدونه همسرش و ببینیم..
با یه لحن پر فشاری گفت.
تازه گرفتم که چرا نزاشت پیاده بشم.
در کناریم باز شد و جونگکوک پشت فرمون نشست.
و به تهیونگ گفت:
_راه بیوفتین دیگه...
ته: حله....میبینمت جنا.
جنا: خداحافظظظ
و رفت..
جونگکوک قشنگ مایا رو به چپش گرفت بود.
ماشین و روشن کرد و پشت تهیونگ راه افتاد.
وای حالا کلی راهه.
بهتره بخوابم..
همینکه اراده کردم انقدر خسته بودم که سریع خوابم برد.
_______
وقتی دیدم همچی ارومه چشمام و باز کردم.
کسی تو ماشین نبود و ماشین کنار یه پمپ بنزین پارک شده بود.
یکم به بدنم کش و قوص دادم..
هوا روشن بود و ساعت ۹ صبح بود.
خوبه بازم ...
بیشترش و خوابیدم.
جونگکوک و دیدم که از سوپر مارکت میومد بیرون چندتا چییز میز دستش بود.
وقتی نزدیک شد دید که که بیدارم.
کوک: چییزی لازم داری؟
سرم و به "نه"تکون دادم.
امد و سوار شد اون پلاستیک و به صندلی عقب شوت کرد..
حتما چیزی بوده که لازم داشته و برایه خودش بوده.
کوک: خوب شد بیدار شدی..یکم دیگه بچه ها یجا پیدا میکنگ برایه صبحونه.
ای گفت غذا....حصابی گشنم بود.
احساس کردم گرممه..
سوشرتم و دراوردم و فقط با همون بادی که تنم بود نشستم.
- ۶۴.۲k
- ۰۳ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط