{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نامجون بی‌توجه به چشمان از حدقه بیرون زده یونیونگ مِن‌مِن

نامجون بی‌توجه به چشمان از حدقه بیرون زده یونیونگ مِن‌مِن کرد: «اممم راستش خب... مردم اینجا به رسوماتشون خیلی پایبندن... میشه بهم بگید چطور باید ازتون درخواست ازدواج کنم؟» بعد از جمله آخر خندید. یونیونگ ماتش برده بود
_ خانم... باید منو ببخشید که اینطور یهویی بهتون گفتم ولی می‌شه راجبش فکر کنید؟
یونیونگ با اینکه از دست مرد جوان روبه‌رویش خشمگین بود اما قلبش اجازه فکر کردن به او نمی‌داد. قلبی که که با صدای تپ تپ می‌خواست در کنار مرد روبه‌رویش باشد.

و این آغاز آن دو بود و پایان داستان ما!


خب خب من نازل شدم
الانم دوباره عاف میشم بای بایییی
دیدگاه ها (۱)

پارت بعدی 🎀عصر همان روز...ات جلوی کافه ایستاده بود و چند ثان...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۱۱ | «مسئول خوردن وارد عمل...

𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 “𝑰 𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒀𝒐𝒖”𝑳𝒂𝒔𝒕 𝒑𝒂𝒓𝒕زمان زیادی گذشت.رابطه‌شا...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۱۷آخرین زنگ مدرسه خورد.هان کیفش را برد...

فیک : بین راندها

سناریو جونگکوک

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

مافیای من — قسمت ۱۸چیزی بیشتر از یک رازمرد روبه‌روی جونگکوک ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط