{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تکپارتی

تکپارتی


مامان ات : دختر دو دقیقه می تونی حرف نزنی من نفس راحت بکشم

ات تعجب ناراحت : حرف زدن من رو عصابتونه؟

همه تایید کردن

ات با بغض: نمی دونستم متاسفم دیگه حرف نمی زنم

شاممون رو خوردیم و هیچکس حرفی نزد و سکوت فضای بین خانواده رو پر کرده بود

ات اروم با بغض: من می رم دسشویی

و بدون اینکه منتظر جوابی بمونه پاشو تند کرد به سمت دسشویی و داخل یکی از اونا رفت و اشکاش ریخت مدتی بی صدا اشک ریخت و اومد بیرون یه آبی به سر صورتش زد و به خودش مسلط شد و از دسشویی اومد بیرون که یه نفر یه پارچه گذاشت روی دهنش هر چی دست و پا زد نشد خودش رو ازاد کنه و کم کم چشماش بسته شد ....

ات ویو

چشمامو باز کردم به دور اطرافم نگاه کردم با مرور حرف های دیشب خانوادم دوباره ناراحت شدم اما به قسمت دوم خاطراتم که رسیدم ترس تنمو فرا گرفت من کجام بلند شدم روی یه تخت بزرگ داخل یه اتاق با تم خاکستری که ارامش خاصی داشت بودم پشمام ریخته بود خیلی قشنگ بود یقینا هنوز خوابم چون همین دیشب دوزدیدنت امکان نداره یه نفر رو بدزدن بیارن اینجا پس بیا لذتشو ببریم

ات بلند با ذوق : واوووووو خیلی قشنگه انگار برای من ساخته شده خدا اگه این مال من بود ...وای

که صدای مردی رو شنید بر گشت سمت صدا تا ببینه کیه یه مرد با چهره خیلی ناز و دوست داشتنی که خیلی مهربون می زد و با کت شلواری مشکی رنگی که خیلی جذاب ترش کرده بود واو چشاش خیلی قشنگ بود خدایا شکرت شاهزاده سوار بر اسبم رو پیدا کردم

مرد با لبخند زیبایی : مال من و تو نداره بیبی

ات با چشای درشت : بیبی ؟ خدایا همینکه شاهزادم رو زیارت کردم کافیه این برام زیاده .. ات بیدار شو یه چک به خودش زد خواب نبود ... چشاش درشت شد دوباره چک زد  .. می خواست چک سوم رو بزنه که ..

مرد با اخم به سمت دختر اومد و دستشو گرفت و نزاشت

مرد عصبی اما نرم : با چه جرعتی به چیزی که مال منه اسیب می زنی و گونه دختر رو که سرخ شده بود رو با شستش نوازش کرد

ات با شک صورتشو عقب بود : اگه خواب نیستم .. این حرفا ؟ شما ؟ اینجا ؟ دیشب منو دزدین قیافه ی شما که به دزدا نمی خوره امکان نداره پس شما فرشته نجاتمین و منو نجات دادین درسته ؟

مرد روی لب تخت قشنگتر نشست و خنسرد گفت :نه.. من یه شیطانم که یه فرشته رو دزدیده

ات گیچ شده : چی دارین می گین ؟ خل شدین سرتون به جایی خورده ؟

مرد به گیچی دختر روبه روش و سوالش و شجاعتش خندید تا حالا هیچکس اینجوری باهاش حرف نزده بود: نه

ات یکم فکر کرد بعد به ساعت توی اتاق نگاه کرد ساعت دو ظهر بود ساعت سه کلاس داشت و با لحن عجول  : وای دیرم شده می خواست از روی تخت بلند شه که

مرد دستشو گرفت و نذاشت با صدای ترسناک و جدی گفت :کجا کوچولو ؟

ات یکم ترسید و اروم لب زد: خونم

مرد خنسرد و جدی : همین الانم داخل خونتی امیدوارم زود به خونهٔ جدیدت عادت کنی کوچولو

ات با لحن عجیب و کیوتی و بهت زده: منظورتون چیه ؟  الان جدی منو دزدین الان من گروگانتونم ؟ می خواین منو بفرشین ؟ ننکنه قاچاق اعضای بدن می کنید ؟ شاید قاچاق دختر ؟

مرد لبخندی به کیوتیش کرد و لب زد : فکر کردم واضح گفتم اره دزدیدمت و الان بیبی منی کی بیبیشو می فروشه ؟

ات خندید

مرد از این خنده ی نا گهانیش گیچ شد 

ات با خنده : وای شبیه تو فیلم ها صحبت می کنی یه دقیقه فکر کردم یه خلافکاری که عاشق من شده و منو دزدیده

مرد خنسرد لبخند زد : چقدر باهوشی بیبی دقیقا همینطوره

دختر چشماش چهارتا شد : چی ؟ ...یعنی الان شما ... واو ...یه دقیقه.. یعنی الان شما یه خلافکاری که منو دزدیده چون عاشقم شده و اینجا هم احتمالا یه عمارت بزرگه

مرد لبخند زد : افرین بیبی

ات ذوق زده : واقعا می گی یعنی الان یه خلافکار خر پول عاشق منه و من و دزدیده ... وای و جیغی زد

مرد با لبخند گیچ : این دیگه چه واکنشیه ؟ .. و خندید .. تو خیلی خاصی

ات با ذوق : خب اقای خر پول اسمت چیه ؟ کارت دقیقا چیه ؟ چطوری عاشقم شدی ؟

مرد خندید: می دونستی هیچکس جرعت نداره اسممو صدا کنه باشنیدن اسمم لرزه میوفته توی بدنشون ولی حالا تو یه نیم وجبی داری خر پول صدام می کنی من به جای عصبی شدن دارم می خندم

ات با اخم ساختگی : اقای خر پول تفره نرو جواب سوالمو بده

مرد خندید : اسمم جیمینم
پارک جیمین شغلم مافیام ..کمی مکث کرد ... به عشق در یک نگاه باور داری ؟

ات از تعجب دهنش باز موند: همون پارک جیمین مشهور همون که خیلی بی رحم و سرد و خشکه ولی حسابش پاکه و همیشه جوری کارشو جمع می کنه که هیچ مدرکی ازش نمونه ؟

جیمین خندید: اهوم درسته خوب منو میشناسی ... بیبی من باید برم دیگه بقیه سوال ها باشه برا شب الانم برو پایین به اجوما بگو هر چی دوست داری درست کنه و بخور و تا من بیام

ادامه در کامنت ...
دیدگاه ها (۲)

𝒑𝒂𝒓𝒕 ¹³ یونگی می خواست چیزی ب...

𝒑𝒂𝒓𝒕 ¹² ات تازه بهوش اومد ج...

𝒑𝒂𝒓𝒕 ⁵ یونگی : باشه عزی...

𝒑𝒂𝒓𝒕 ¹¹ مادربزرگ : الان می گم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط