اسیر مافیا
اسیر مافیا
پارت ⁶
ویو ا.ت
معمولا من هر روز ساعت ۴:۵۴ بیدار میشم من خودمم مطمئن نیستم چرا ولی انگار عادتمه کش و قوسی به بدنم دادم و رفتم سرویس بعد از انجام کار های لازم یه دوش ۱۰ مینی گرفتم اومدم جلوی آیینه نشستم امشب همون شب بود شبی که بهترین مافیا انتحاب میشد ، زود موهامو دم اسبی بستم و یه استایل با تم مشکی زدم و عطر تلخم رو زدم و در نهایت دوباره باید چهرمو پشت نقاب یا همون ماسک قائم میکردم گوشیمو برداشتم و از پله ها اومدم پایین تهیونگ لم داده بور رو مبل و با گوشیش ور میرفت که تا منو دید گفت
( خوب اگه پرنسس خانوم تشریف آوردن بعد ۲ ساعت بریم صبحونه )(تمسخر آمیز )
حرفی نزدم و رفتم سر میز نشستم که اجوما اومد و آخرین چیز ها رو گذاش روی میز تعظیمی کردو بعد رفت
نگاهی به تهیونگ انداختم احساس میکردم چیزی تعقییر کرده ولی بیخیال شدم و مشغول خوردن شدیم ...
ویو یونگی
با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم و رفتم یه دوش گرفتم و یه استایل با تم مشکی زدم این یجور رسم بود که توی مراسم امشب همه مشکی بپوشن ، و در نهایت عطر تلخی زدم و رفت پایین شروع کردم به صبحونه خوردن که یه پیامک اومد ساعته مراسم رو خبر میداد که باید همه ۸ اونجا یعنی عمارت کیم میبودیم
بلاخره شب فرا رسیده بود ...
یک میز گرد وسط پذیرایی بود که با چند نوع الکل دیزاین شده بود همه اونجا جمع شده بودن به غیر از دونفر
کیم ا.ت ...
کیم تهیونگ...
هر دو با هم اومدن پایین و دور میز نشستن که سردسته ی مافیای سالپیش باید میگفت که کی مافیای سال میشه ا.ت از روی صندلی بلند شد و به برگه ای نگاهی انداخت چشم هاش با دیدن اسم گرد شده بود پس گفت
( اول از همه میخوام خوش آمد بگوییم و حالا نوبت مافیای سال هست ...
اون کسی نیست جز...
جز مین یونگی یا به لقب شناخته شدش اهریمن خنثی
و مهر رو از توی جیبش در آورد و به سمت یونگی گرفت
مهر نشتش دهنه ی همین بود که بهترین مافیای ساله ...
میتونستم نگاه های عصبی کسی رو روخودم حس کنم به سمت تهیونگ برگشتم که از توی چشم هاش معلوم بود عصبیه ...
سرمو پایین انداختم و نشستم سر جام
البته بعد از مراسم میخواستم با یونگی حرف بزنم در مورد قضیه دیشب به هر حال همه داشتن کم کم عمارت رو ترک میکردن تهیونگ هم از عمارت رفت به عمارت خودش الان دیگه دوره میزه گرد کسی جز من و یونگی نبود
یونگی از جاش بلند شد و به سمت دخترک رفت نگاهی به دستش که در آتل بود انداخت و گفت
( نتونستی اونقدرام راحت پلیدم بدی ...ملکه ی پلید )
دختر با این جمله ای گه گفت کفری شد و از جای خود برخواست و روبه پسرک کرد و گفت
( تو هنوزم فک میکنی این لقب الکی به من دادند، هه عزیزم وقتی تو داشتی میرفی من برمیگشتم )
پسرک گفت
( واضح بگو حرفتو منظورت چیه )
دختر آروم سرشو برد جلو دم د گوش پسر گفت
( پلیدت دادم )
و تا خواستم بره عقب پسرک چشمش دوباره به اونوگردنبند افتاد و قبل از اینکه دختر خودشو عقب بکش گردنبند رو گرفتی و کشید که چند تا از حلقه های زنجیرش از هم پاشید و افتاد زمین
دختر که خیلی عصبانی شده بود دیگه کنترلش رو از دست داد و ...
ادامه دارد...
[ قلمی از ستاره ]
پارت ⁶
ویو ا.ت
معمولا من هر روز ساعت ۴:۵۴ بیدار میشم من خودمم مطمئن نیستم چرا ولی انگار عادتمه کش و قوسی به بدنم دادم و رفتم سرویس بعد از انجام کار های لازم یه دوش ۱۰ مینی گرفتم اومدم جلوی آیینه نشستم امشب همون شب بود شبی که بهترین مافیا انتحاب میشد ، زود موهامو دم اسبی بستم و یه استایل با تم مشکی زدم و عطر تلخم رو زدم و در نهایت دوباره باید چهرمو پشت نقاب یا همون ماسک قائم میکردم گوشیمو برداشتم و از پله ها اومدم پایین تهیونگ لم داده بور رو مبل و با گوشیش ور میرفت که تا منو دید گفت
( خوب اگه پرنسس خانوم تشریف آوردن بعد ۲ ساعت بریم صبحونه )(تمسخر آمیز )
حرفی نزدم و رفتم سر میز نشستم که اجوما اومد و آخرین چیز ها رو گذاش روی میز تعظیمی کردو بعد رفت
نگاهی به تهیونگ انداختم احساس میکردم چیزی تعقییر کرده ولی بیخیال شدم و مشغول خوردن شدیم ...
ویو یونگی
با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم و رفتم یه دوش گرفتم و یه استایل با تم مشکی زدم این یجور رسم بود که توی مراسم امشب همه مشکی بپوشن ، و در نهایت عطر تلخی زدم و رفت پایین شروع کردم به صبحونه خوردن که یه پیامک اومد ساعته مراسم رو خبر میداد که باید همه ۸ اونجا یعنی عمارت کیم میبودیم
بلاخره شب فرا رسیده بود ...
یک میز گرد وسط پذیرایی بود که با چند نوع الکل دیزاین شده بود همه اونجا جمع شده بودن به غیر از دونفر
کیم ا.ت ...
کیم تهیونگ...
هر دو با هم اومدن پایین و دور میز نشستن که سردسته ی مافیای سالپیش باید میگفت که کی مافیای سال میشه ا.ت از روی صندلی بلند شد و به برگه ای نگاهی انداخت چشم هاش با دیدن اسم گرد شده بود پس گفت
( اول از همه میخوام خوش آمد بگوییم و حالا نوبت مافیای سال هست ...
اون کسی نیست جز...
جز مین یونگی یا به لقب شناخته شدش اهریمن خنثی
و مهر رو از توی جیبش در آورد و به سمت یونگی گرفت
مهر نشتش دهنه ی همین بود که بهترین مافیای ساله ...
میتونستم نگاه های عصبی کسی رو روخودم حس کنم به سمت تهیونگ برگشتم که از توی چشم هاش معلوم بود عصبیه ...
سرمو پایین انداختم و نشستم سر جام
البته بعد از مراسم میخواستم با یونگی حرف بزنم در مورد قضیه دیشب به هر حال همه داشتن کم کم عمارت رو ترک میکردن تهیونگ هم از عمارت رفت به عمارت خودش الان دیگه دوره میزه گرد کسی جز من و یونگی نبود
یونگی از جاش بلند شد و به سمت دخترک رفت نگاهی به دستش که در آتل بود انداخت و گفت
( نتونستی اونقدرام راحت پلیدم بدی ...ملکه ی پلید )
دختر با این جمله ای گه گفت کفری شد و از جای خود برخواست و روبه پسرک کرد و گفت
( تو هنوزم فک میکنی این لقب الکی به من دادند، هه عزیزم وقتی تو داشتی میرفی من برمیگشتم )
پسرک گفت
( واضح بگو حرفتو منظورت چیه )
دختر آروم سرشو برد جلو دم د گوش پسر گفت
( پلیدت دادم )
و تا خواستم بره عقب پسرک چشمش دوباره به اونوگردنبند افتاد و قبل از اینکه دختر خودشو عقب بکش گردنبند رو گرفتی و کشید که چند تا از حلقه های زنجیرش از هم پاشید و افتاد زمین
دختر که خیلی عصبانی شده بود دیگه کنترلش رو از دست داد و ...
ادامه دارد...
[ قلمی از ستاره ]
- ۱۱۱
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط