Knife Dead

Knife Dead
…⁠ᘛ⁠⁐̤⁠ᕐ⁠ᐷPart ۱۷۴ …⁠ᘛ⁠⁐̤⁠ᕐ⁠ᐷ


While it is the moon that lights up the sky, your face is what lights up mine.

گونه های زیبایش باران از بوسه های خودش

تنها یارش بود که کنارش گفته میشد

؛در آخر چه میشد پایان خودش با تلخ

Cloud’s gift “Rain”. Sea’s gift “Salt”. Air’s gift “Oxygen”. Flower’s gift “Odour”. God’s gift sweet

بلاخره. رسید با هزاران افکارش و غصه خوردن ترس از دست دادن تنها یار زندگی اش ... بلافاصله وارد ساختمان شد محکم مشتی حواله سرش کرد سپس با داد گفت
جونکوک: چرا یادم نیست .. کجا بودن ..
افکارش را کنار گذاشت سپس با قدم هایش سریع راهی شد حالا به یاد آورد که جو هیوک گفته بود زیر زمین .. باید میرفت پایین از جای که میدانست استرس نداشت از پله ها پایین می‌رفت ... قلبش به شدت تند میزد اگر اتفاق برای ات می‌افتاد این بار جونکوک این زخم را تحمل نخواهد کرد شاید بجای خنجر طلا اسمش را خنجر زخمی میگذاشت .. بلاخره رسید قدم هایش را آروم کرد و جلو در ایستاد دست گیره کهنه را پایین کشید سپس وارد اتاق شد آنهای یک صندلی سوخته جلو پنجره گذاشته بود و هیچ کس جز وجود جونکوک نبود ...
آن تصورات های که قبل از وارد شدن به این اتاق بود به شدت خراب شده بود شاید میخواست همین الان او را ببینه و در آغوش بگیرد ولی نیست رگ دیوانگی بیشتر سمتش رفت دستش را روی سرش گذاشت سپس با داد گفت
جونکوک: کجایییی عشق .. من ...
در آن اتاق خالی تنها صدا خودش برای سه و چهارمین بار تکرار شد ولی چون در حالی نبود که به چیزی دیگری جز عشق خودش فکر کنه
ات: جونکوکم ! .. صدایی که به گوشش خورد حسی بهش میداد که انگار معشوق اش زنده است ولی کجاست... کجاست ..
جونکوک: فراریـ.... من
دیگر خسته بود دیگر توانی برای چنین در این دنیا سخت را نداشت یعنی این هم برایش زیادی دید عشق کنانی چه بلایی بر سر آدم می‌آمد ...
ات: جونکوکم لطفا بهم نگاه کن
زانو هایش سوست شدن و اهسته روی زمین نشست درست در همان حالت صدا های یک نوازد به گوشش خورد و به یاد فرزند کوچیک اش افتاد حتی ۲۴ ساعت هم نشد که پا به دنیا گذاشته بود چه گونه در چشم های معصوم اش نگاه میکرد. چگونه بهش میگفت بخاطر من مادرت رو از دست دادم دست هایش را روی سرش نگهداشت سپس با گریه آرامی گفت
جونکوک : نمیتونم ... سخته .. خیلی
دیدگاه ها (۴)

#my.sexy.toy. psrt 8 فیلیکس سرش رو از روی شانه‌ی هی...

🖤 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پارت بیست‌ویکم 𓆪ات چند ثانیه به پاکت خیره م...

🖤 پارت ۴۵ | «خواهر»— «لانا، وایسا!»صدای کوک پشت سرش آمد.اما ...

عشق بی پایان

فیک:بابای سخت گیر من " part 13[ماشین جلوی عمارت توقف کرد. سو...

بریم پارت ۵۵ دختر کوچولوم:سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۵ات چن...

🖤 مافیای من — قسمت ۲۴پشت درِ بستهجونگکوک هنوز کنار پنجره ایس...

دختر و پارتی

پارت ۱۹۵

#در_آغوش_شیطان𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 𝓞𝓷𝓮 : ¹𝓟𝓪𝓻𝓽 : ⁷ویو جونکوکجونکوک... سکو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط