Knife Dead
Knife Dead
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart ۱۷۶ …ᘛ⁐̤ᕐᐷ
جینده: نه زیاد خوب نیست چون منم دیر کردم پس برادر زاده منو بلند کن بریم بیمارستان ... جونکوک سمته جینده چشم دوخت سپس با چشم های شوکه به ات ولی اینجا جای حرف زدن نبود دستی به چشم هایش کشید سپس از روی زمین بلند شد یک دستش را زیر زانو و آن یکی را دوره پهلو هایش حلقه کرد سپس مانند یک پر از روی زمین بلند کرد
جینده همراه با قدم های که روی زمین برداشت مشفول حرف زدن با آن نوزاد کوچولو بود و جونکوک ای که هنوز به زخم های رو پاهای دخترک خیره بود آن اثر های که پر از آتش خونی بودن باعث بریدن قلب جونکوک توسط خنجر میشد ..
ولی آن دختر با این همه درد سر روی سینه معشوق اش گذاشته و با سکوت تمام خیره بود ....
جو هیوک خنده ای سر داد. سپس دستی تو موهایش کشید و با عصبانیت گفت
جو هیوک: کجاست ... همسرم کجاست ..
باز هم با غم دیگری مواجه شد ده ثانیه پیش بود که جسد یکی از بهترین دوست اش را به سردخونه بردن تا همین دقایق پیش بود که از آن مکان بیرون رفت .. حالا هم این درد ..
موهایش را به چنگ گرفت سپس روی زمین نشست سوهی با گریه های که میکرد باز هم گفت .. سوهی: لطفا پسرم آروم باش ..
جوهیوک: رفت .. عشقم دیگه پیشم .. نیست .. من چیکار کنم . خاله .. من بدونه دا کیونگ جچوری بخوابم .. دیگه عشقم نیست آغوشم خالی شد .
و باز هم اشک ریخت و داستان جوهیوک با آن اخلاق خنده رو و خوشحال اینگونه به پایان رسید .. ؟ .. جونکوک بلافاصله وارد آن راه رو شد بعد از آوردن همسر و فرزند اش به بیمارستان خبر فوت رفیق اش به گوشش خورد و تا رسیدن به این مکان هزاران بار خودش را مقصر کرد چون اگر جین وو خودش را جلو آن گلوله نمیانداخت بود حالا وجود جین وو کنار بقیه بود با آن افکار های که تو راه به شدت مقصر میکرد خودش را رساند
بغضش را به سختی قورت داد ...
و کنار جوهیوک نشست سپس گفت ..
جونکوک : دا کیونگ کجاست ؟ ..
سوهی تنها به جونکوک خیره شد و اشک ریخت
جونکوک محکم یقه جو هیوک را گرفت سپس با اشک های که سرازیر بودن فرید ... جونکوک : بهت گفتم خواهرم کجاست
سوهی: جونکوک آروم باش پسرم ..
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart ۱۷۶ …ᘛ⁐̤ᕐᐷ
جینده: نه زیاد خوب نیست چون منم دیر کردم پس برادر زاده منو بلند کن بریم بیمارستان ... جونکوک سمته جینده چشم دوخت سپس با چشم های شوکه به ات ولی اینجا جای حرف زدن نبود دستی به چشم هایش کشید سپس از روی زمین بلند شد یک دستش را زیر زانو و آن یکی را دوره پهلو هایش حلقه کرد سپس مانند یک پر از روی زمین بلند کرد
جینده همراه با قدم های که روی زمین برداشت مشفول حرف زدن با آن نوزاد کوچولو بود و جونکوک ای که هنوز به زخم های رو پاهای دخترک خیره بود آن اثر های که پر از آتش خونی بودن باعث بریدن قلب جونکوک توسط خنجر میشد ..
ولی آن دختر با این همه درد سر روی سینه معشوق اش گذاشته و با سکوت تمام خیره بود ....
جو هیوک خنده ای سر داد. سپس دستی تو موهایش کشید و با عصبانیت گفت
جو هیوک: کجاست ... همسرم کجاست ..
باز هم با غم دیگری مواجه شد ده ثانیه پیش بود که جسد یکی از بهترین دوست اش را به سردخونه بردن تا همین دقایق پیش بود که از آن مکان بیرون رفت .. حالا هم این درد ..
موهایش را به چنگ گرفت سپس روی زمین نشست سوهی با گریه های که میکرد باز هم گفت .. سوهی: لطفا پسرم آروم باش ..
جوهیوک: رفت .. عشقم دیگه پیشم .. نیست .. من چیکار کنم . خاله .. من بدونه دا کیونگ جچوری بخوابم .. دیگه عشقم نیست آغوشم خالی شد .
و باز هم اشک ریخت و داستان جوهیوک با آن اخلاق خنده رو و خوشحال اینگونه به پایان رسید .. ؟ .. جونکوک بلافاصله وارد آن راه رو شد بعد از آوردن همسر و فرزند اش به بیمارستان خبر فوت رفیق اش به گوشش خورد و تا رسیدن به این مکان هزاران بار خودش را مقصر کرد چون اگر جین وو خودش را جلو آن گلوله نمیانداخت بود حالا وجود جین وو کنار بقیه بود با آن افکار های که تو راه به شدت مقصر میکرد خودش را رساند
بغضش را به سختی قورت داد ...
و کنار جوهیوک نشست سپس گفت ..
جونکوک : دا کیونگ کجاست ؟ ..
سوهی تنها به جونکوک خیره شد و اشک ریخت
جونکوک محکم یقه جو هیوک را گرفت سپس با اشک های که سرازیر بودن فرید ... جونکوک : بهت گفتم خواهرم کجاست
سوهی: جونکوک آروم باش پسرم ..
- ۱۶.۱k
- ۲۴ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط