{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ساعت شیش صبح بود و خورشید داشت طلوع میکردماشینو پارک کردیم و با سرعت ...

Part ۲۹


ساعت شیش صبح بود و خورشید داشت طلوع میکرد...ماشینو پارک کردیم و با سرعت به سمت ماشین دوست کوک رفتیم که منتظر ما وایساده بود...

دوست کوک(زود باشید....جونگکوک..یه لحظه وایسا)

+(من سوار ماشین شدم اما کوک داشت با اون مرد سیاهپوش هیکلی حرف میزد...از استرس حالت تهوع شدیدی گرفته بودم و قلبم توی دهنم میزد...)
دوست کوک(چند دقیقه پیش بهم گزارش دادن چند تا ماشین ضد گلوله از شرکت داره میاد به طرف مرزی که قراره ما ازش خارج بشیم)
-از کجا فهمیدن؟؟
دوست کوک(مثل اینکه تلفنت شنود شده بوده)
-لعنتی..الان چیکار کنیم؟؟
دوست کوک(برو سوار شو...اگر خوش شانس باشیم میتونیم یکاری کنیم گممون کنن)
-رانگ! اولویت ما نجات نااونه خب؟مهم نیست چه اتفاقی برای من یا هر کس دیگه ای میوفته فقط اون باید سالم از این قضیه بره بیرون اوکی؟؟
مرد سرشو تکون داد و درو برای کوک باز کرد...
+چی شده؟؟
-هیچی...‌نااون....بهم قول بده به حرفم گوش میدی و کاری که بهت میگمو می‌کنی باشه؟
+چیزی شده؟؟دنبالمونن؟
-فقط قول بده
+خیلی خب...قول میدم
لبخند کوچیکی با اشکای جمع شده توی چشمام تحویلش دادم و دستشو گرفتم...گرمای دستاش طوری بود که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده ولی من خوب میدونستم توی دلش چه غوغاییه

«گایز‌حمایت‌خیلی‌کمه‌نکنه‌دوستش‌نداشتید؟»
دیدگاه ها (۰)

Part ۳۰+همش تموم میشه...برمیگردیم خونه...با همسرشو تکون داد ...

Part ۳۱بعد چند مین چشمام از خستگی بسته شدنو توی آغوش گرمش خو...

Part ۲۸+بیا از اینجا بریم...تا آفتاب بزنه همه میریزن اینجا_ن...

Part 27√پس چرا جفتتون اینقد عجیب رفتار میکنید_عجیب؟...نه باب...

My uncle (part5)

part:27name:عشق و جداییویو بورا رفتم پایین کوک یه کت بلند چر...

نام فیک: مافیای جذاب منChapter: 1Part: 14 رسیدین رستوران جون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط