بیا از اینجا بریمتا آفتاب بزنه همه میریزن اینجا
Part ۲۸
+بیا از اینجا بریم...تا آفتاب بزنه همه میریزن اینجا
_نباید فرار کنم....بدترش میکنه
+دیگه بدتر از این؟...یعنی چی؟یعنی میخوای همینجا بمونی تا دستگیرت کنن؟
_خب...تو میگی چیکار کنم؟
+فرار....بریم یجایی که پیدامون نکنن
_قطعا تا الان ممنوع خروج شدم..پیدام میکنن...
+قاچاقی بریم!...
_اگرم قرار باشه برم خودم تنها انجامش میدم
+میخوای منو تنها بذاری؟؟
-خطرناکه...پلیسارو بذاریم کنار میدونی خودش چقد آدم داره؟؟
دختر با عصبانیت شونه های پسر مقابلشو گرفت و تکونش داد
+چی تو مغزت میگذره که فکر کردی میذارم تنها بری ها؟؟هر جهنمی که بری منم دنبالت میام حتی با پای خودت بری تو دهن شیر فهمیدی؟؟(داد)
پسر حرفی نمیزد و منتظر بود آتیش وجود نااون خاموش بشه..
+بلند شو لباساتو عوض کن..من میرم وسیله بردارم..
-نااون!
دختر اشکاشو پاک کرد و به سمت همسرش برگشت
-بابت همش معذرت میخوام
+پاشو...الانه برسن!!
ـــــــــــــــــدو ساعت بعدــــــــ
هوا اونقدری سرد بود که بخاری ماشین تا آخر زیاد بود...به اصرار من به یکی از دوستای نزدیک کوک زنگ زدیم تا کمکمون کنه از کشور خارج بشیم...با سرعت رانندگی میکرد طوری که چهار بار نزدیک بود کنترلشو از دست بده و تصادف کنیم ولی همش به خیر گذشت...از پنجره بیرونو نگاه میکردم...این عادت که از استرس گوشه ی ناخنمو بکنم از دوران دبیرستان باهام مونده بود..
+اگر نمرده باشه چی؟
پسر توی آینه ی بغلش نگاهی به عقب انداخت و نفس عمیقی کشید
-الان تقریبا سه ساعت گذشته...اگر خوش شانس بوده باشه اینقد سریع به بیمارستان رسوندنش که نمیره...ولی نبضش ضعیف میزد و خون زیادی ازش رفت
+چرا این بلا ها باید سر ما بیاد؟؟چرا همیشه ماییم که ضرر میکنیم؟؟
-نباید باهام میومدی...باید تنها میرفتم
+اگرم نمیومدم حتما پام به قضیه کشیده میشد...سراغ من میومدن..
+بیا از اینجا بریم...تا آفتاب بزنه همه میریزن اینجا
_نباید فرار کنم....بدترش میکنه
+دیگه بدتر از این؟...یعنی چی؟یعنی میخوای همینجا بمونی تا دستگیرت کنن؟
_خب...تو میگی چیکار کنم؟
+فرار....بریم یجایی که پیدامون نکنن
_قطعا تا الان ممنوع خروج شدم..پیدام میکنن...
+قاچاقی بریم!...
_اگرم قرار باشه برم خودم تنها انجامش میدم
+میخوای منو تنها بذاری؟؟
-خطرناکه...پلیسارو بذاریم کنار میدونی خودش چقد آدم داره؟؟
دختر با عصبانیت شونه های پسر مقابلشو گرفت و تکونش داد
+چی تو مغزت میگذره که فکر کردی میذارم تنها بری ها؟؟هر جهنمی که بری منم دنبالت میام حتی با پای خودت بری تو دهن شیر فهمیدی؟؟(داد)
پسر حرفی نمیزد و منتظر بود آتیش وجود نااون خاموش بشه..
+بلند شو لباساتو عوض کن..من میرم وسیله بردارم..
-نااون!
دختر اشکاشو پاک کرد و به سمت همسرش برگشت
-بابت همش معذرت میخوام
+پاشو...الانه برسن!!
ـــــــــــــــــدو ساعت بعدــــــــ
هوا اونقدری سرد بود که بخاری ماشین تا آخر زیاد بود...به اصرار من به یکی از دوستای نزدیک کوک زنگ زدیم تا کمکمون کنه از کشور خارج بشیم...با سرعت رانندگی میکرد طوری که چهار بار نزدیک بود کنترلشو از دست بده و تصادف کنیم ولی همش به خیر گذشت...از پنجره بیرونو نگاه میکردم...این عادت که از استرس گوشه ی ناخنمو بکنم از دوران دبیرستان باهام مونده بود..
+اگر نمرده باشه چی؟
پسر توی آینه ی بغلش نگاهی به عقب انداخت و نفس عمیقی کشید
-الان تقریبا سه ساعت گذشته...اگر خوش شانس بوده باشه اینقد سریع به بیمارستان رسوندنش که نمیره...ولی نبضش ضعیف میزد و خون زیادی ازش رفت
+چرا این بلا ها باید سر ما بیاد؟؟چرا همیشه ماییم که ضرر میکنیم؟؟
-نباید باهام میومدی...باید تنها میرفتم
+اگرم نمیومدم حتما پام به قضیه کشیده میشد...سراغ من میومدن..
- ۱.۵k
- ۳۰ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط