همسر اجباری ۳۰۲
#همسر_اجباری #۳۰۲
آقا حمید...شوهر عمه...
و در آخر رضا که بعد از سالم و احوال پرسی. رفت داخل با همون گلو شیرینی...آذین نیومده بود... بهتررر خوش
ندارم بیاد....
ما نشستیمو.احسان هم که بادیدن اونا ایستاده بود با رضاو پدرش دست داد.
بعد اومد کنار من ایستاد و بعد یه تعارف همه نشستیم...
همه مشغول حرف زدن بودن که احسان اروم طوری که -من بشنوم گفت...
-آریا من باید برم...
-کجا زشته...
-اصال حالم خوب نیست...
برگشتمو یه نگاهی بهش کردم.
-ظاهرا از من سالم تری...
احسان...
راه نفسم بسته بود ...آذین نباید این کارو میکرد ...من عاشق آذین بودم خیلی ....اما اون چی تمام عالقه امو نادیده
گرفت لعنت بهت احسان....اه...یه نفس عمیق کشیدم ...دوست نداشتم اینجا باشم بدترین شکنجه دنیا این بود که
عشقم واسش خاستگار اومده و من تو مراسمشم...
صدای عمه اومد که گفت پس عروسم کجاست...
تمام قلبم ریخت پایین به معنی واقعی آذین نباید بیاد... نباید بیاد.
خاله آذین و صدا زد
- آذین دخترم چاییارو بیار...
سرمو پایین انداختم که هیچ کس اخمامو نبینه شکستنمو نبینه.داغون شدنمو نبینه صدای کفشای آذین اومد با
هرقدمی که آذینه من .عشق من برمیداشت.و به سمت ما میومد. راه نفسام تنگ تر میشد. دست خودم نبود
هروقتی حس میکردم آذین کنارمه... ناخداگاه نگاهم به سمتش کشیده میشد... سرموباال گرفتم تمام جراتمو تو
چشمام ریختم و نگاهمو به آذین که ازش خیلی دلخور بودم انداختم...تمام بدنم مسخ شد به معنی واقعی دوست
داشتم نگاهش کنم اما خوب دلم دووم نداشت سرمو پایین انداختم آذین
با من اینکارونباید میکرد سرمو گرفتم باال واسه چند صدم ثانیه که اشکم نریزه...
توزندگیم خیلی سختی دیده بودم خیلی خیلی...اما خب این فرق میکرد آدم یه بار به دنیا میومد یه بار زندگی
میکرد یه بار عاشق میشد فقط یه باررر.
تا به خودم اومدم آذین با سینی چای جلو اومدو گفت بردار ...
سرمو برداشتمو یه نگاه به چشمای آذین کردم نگاهم تو نگاهش قفل شد...تمام دنیام چشمای طوسیش بود خم
شده بود که چایی رو بردارم...
-ممنون....
زهر مارم ازاین چایی دلچسبتر بود ..
از کنارم گذشت.
این آذین من بود....همونی که از خیلی وقت پیش عاشقش بودم همونی که به سختی عاشقم شد همون. چرا انقدر
غریبه و سنگ دل شده بود...
آذین کنار مامانش نشست و بعد از کلی حرف که هر کدومشون دیگه هیچ توانی واسه من نزاشته بودن
عموکیان گفت
-آذین جان پاشو بابا ....با آقا رضا حرفاتونو بزنید...
آقا حمید...شوهر عمه...
و در آخر رضا که بعد از سالم و احوال پرسی. رفت داخل با همون گلو شیرینی...آذین نیومده بود... بهتررر خوش
ندارم بیاد....
ما نشستیمو.احسان هم که بادیدن اونا ایستاده بود با رضاو پدرش دست داد.
بعد اومد کنار من ایستاد و بعد یه تعارف همه نشستیم...
همه مشغول حرف زدن بودن که احسان اروم طوری که -من بشنوم گفت...
-آریا من باید برم...
-کجا زشته...
-اصال حالم خوب نیست...
برگشتمو یه نگاهی بهش کردم.
-ظاهرا از من سالم تری...
احسان...
راه نفسم بسته بود ...آذین نباید این کارو میکرد ...من عاشق آذین بودم خیلی ....اما اون چی تمام عالقه امو نادیده
گرفت لعنت بهت احسان....اه...یه نفس عمیق کشیدم ...دوست نداشتم اینجا باشم بدترین شکنجه دنیا این بود که
عشقم واسش خاستگار اومده و من تو مراسمشم...
صدای عمه اومد که گفت پس عروسم کجاست...
تمام قلبم ریخت پایین به معنی واقعی آذین نباید بیاد... نباید بیاد.
خاله آذین و صدا زد
- آذین دخترم چاییارو بیار...
سرمو پایین انداختم که هیچ کس اخمامو نبینه شکستنمو نبینه.داغون شدنمو نبینه صدای کفشای آذین اومد با
هرقدمی که آذینه من .عشق من برمیداشت.و به سمت ما میومد. راه نفسام تنگ تر میشد. دست خودم نبود
هروقتی حس میکردم آذین کنارمه... ناخداگاه نگاهم به سمتش کشیده میشد... سرموباال گرفتم تمام جراتمو تو
چشمام ریختم و نگاهمو به آذین که ازش خیلی دلخور بودم انداختم...تمام بدنم مسخ شد به معنی واقعی دوست
داشتم نگاهش کنم اما خوب دلم دووم نداشت سرمو پایین انداختم آذین
با من اینکارونباید میکرد سرمو گرفتم باال واسه چند صدم ثانیه که اشکم نریزه...
توزندگیم خیلی سختی دیده بودم خیلی خیلی...اما خب این فرق میکرد آدم یه بار به دنیا میومد یه بار زندگی
میکرد یه بار عاشق میشد فقط یه باررر.
تا به خودم اومدم آذین با سینی چای جلو اومدو گفت بردار ...
سرمو برداشتمو یه نگاه به چشمای آذین کردم نگاهم تو نگاهش قفل شد...تمام دنیام چشمای طوسیش بود خم
شده بود که چایی رو بردارم...
-ممنون....
زهر مارم ازاین چایی دلچسبتر بود ..
از کنارم گذشت.
این آذین من بود....همونی که از خیلی وقت پیش عاشقش بودم همونی که به سختی عاشقم شد همون. چرا انقدر
غریبه و سنگ دل شده بود...
آذین کنار مامانش نشست و بعد از کلی حرف که هر کدومشون دیگه هیچ توانی واسه من نزاشته بودن
عموکیان گفت
-آذین جان پاشو بابا ....با آقا رضا حرفاتونو بزنید...
۵.۸k
۲۶ شهریور ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۲)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.