همسر اجباری ۳۰۱
#همسر_اجباری #۳۰۱
آنا پاشد رفت .
نگاهم به
احسان افتاد که اخم کرده بودو و به یه نقطه خیره شده بود داشت لبشو میجویید...
-احسان داداش یه چیزی شده نمیخوای بگی شاید کاری از دستم بربیاد.
-دیگه دیرشده خیلی دیر هیچ فایده ای نداره...
صداش غم داشت احسان چرا اینطوری شده بود من چه رفیقی بودم که هیچ خبری از رفیقم که از داداشم واسم
عزیزتربودنداشتم.
از رو مبل پاشدو رفت رو بروی پنجره وایساد...
پاشدمو رفتم کنارش...
بگو دادا قول میدم کمکت کنم...
-هیچ راهی وجود نداره آریا هیچ راهی... اشتباه خودم بود.
-حتی نمیتونیم کار دیگه ای بکنیم که جبران شه...
سرشو انداخت پایین.
-هیچ کاری نمیتونه برشگردونه ...
وبهم نگاهی کردو گفت :چقدر تلخه که نتونی جلوی اتفاقای پیش اومده رو بگیری...حتماتو این یه مورد درکم
میکنی...
درکش میکردم خیلی ...سرقضیه تیر خوردن آنا واقعا اینطور حسی داشتم...دستمو رو شونش گذاشتم.
خواستم حرفی بزنم که صدای زنگ آیفون بلند شد.
رو بهم گفت برو مهمونا اومدن...چشمای احسان غمو به قیمت گزافی به دوش میکشیدن که من ازشون بیخبر
بودم.داداش کوچیکه که همیشه غمخوارم بود ...حاال خودشم غم داشت...
احسان یا کمبودی و حس میکرد یا اینکه یه گندی زده بود که نمیتونست درستش کنه...
هرچی که باشه من از وقتی چشم باز کردم کنار احسان بودم...و میدونستم واسه چی این حالو داره
از کنار احسان رد شدمو لباسمو تو تنم مرتب کردم.در و باز کردمو به بابا که تو حیاط بود با خاله ومامان گفتم.
-آقاجون اومدن...
-باز کن درو بابا.
درو باز کردم و بعد از چند لحظه اومدن داخل.. منم کنار در موندم واسه خوش آمد به عمه.آنا هم اومد کنارم ایستاد.
-ای جونم واسه عشقم چه سبز بهش میاد...
-آریا اومدن زشته االن میشنون.
-بشنون...دوست دارم....دلم میخواد.
زنمی ....سهممی حقمی..شرعی .قانونی قلبی.
آرمان:اوهووومم.
یا خدا این کی بیدار شد کی اومد پایین.
روبه آنا اخمی نمایشی کردمو گفتم ..
-بکش جلو روسریتو...
آرمان-ببند دهنتو.داداش گلم.
ویکی زد به کمرمو گفت به زن داداش ما چییی.؟... چیییی...
من-چیییی
-گیر نده....چیییی نده.
دیگه وقت نشد حرفی بزنم عمه )فرانک(اومدو ودختر عمه )رها(
آنا پاشد رفت .
نگاهم به
احسان افتاد که اخم کرده بودو و به یه نقطه خیره شده بود داشت لبشو میجویید...
-احسان داداش یه چیزی شده نمیخوای بگی شاید کاری از دستم بربیاد.
-دیگه دیرشده خیلی دیر هیچ فایده ای نداره...
صداش غم داشت احسان چرا اینطوری شده بود من چه رفیقی بودم که هیچ خبری از رفیقم که از داداشم واسم
عزیزتربودنداشتم.
از رو مبل پاشدو رفت رو بروی پنجره وایساد...
پاشدمو رفتم کنارش...
بگو دادا قول میدم کمکت کنم...
-هیچ راهی وجود نداره آریا هیچ راهی... اشتباه خودم بود.
-حتی نمیتونیم کار دیگه ای بکنیم که جبران شه...
سرشو انداخت پایین.
-هیچ کاری نمیتونه برشگردونه ...
وبهم نگاهی کردو گفت :چقدر تلخه که نتونی جلوی اتفاقای پیش اومده رو بگیری...حتماتو این یه مورد درکم
میکنی...
درکش میکردم خیلی ...سرقضیه تیر خوردن آنا واقعا اینطور حسی داشتم...دستمو رو شونش گذاشتم.
خواستم حرفی بزنم که صدای زنگ آیفون بلند شد.
رو بهم گفت برو مهمونا اومدن...چشمای احسان غمو به قیمت گزافی به دوش میکشیدن که من ازشون بیخبر
بودم.داداش کوچیکه که همیشه غمخوارم بود ...حاال خودشم غم داشت...
احسان یا کمبودی و حس میکرد یا اینکه یه گندی زده بود که نمیتونست درستش کنه...
هرچی که باشه من از وقتی چشم باز کردم کنار احسان بودم...و میدونستم واسه چی این حالو داره
از کنار احسان رد شدمو لباسمو تو تنم مرتب کردم.در و باز کردمو به بابا که تو حیاط بود با خاله ومامان گفتم.
-آقاجون اومدن...
-باز کن درو بابا.
درو باز کردم و بعد از چند لحظه اومدن داخل.. منم کنار در موندم واسه خوش آمد به عمه.آنا هم اومد کنارم ایستاد.
-ای جونم واسه عشقم چه سبز بهش میاد...
-آریا اومدن زشته االن میشنون.
-بشنون...دوست دارم....دلم میخواد.
زنمی ....سهممی حقمی..شرعی .قانونی قلبی.
آرمان:اوهووومم.
یا خدا این کی بیدار شد کی اومد پایین.
روبه آنا اخمی نمایشی کردمو گفتم ..
-بکش جلو روسریتو...
آرمان-ببند دهنتو.داداش گلم.
ویکی زد به کمرمو گفت به زن داداش ما چییی.؟... چیییی...
من-چیییی
-گیر نده....چیییی نده.
دیگه وقت نشد حرفی بزنم عمه )فرانک(اومدو ودختر عمه )رها(
۴.۹k
۲۶ شهریور ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۲)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.