{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۷ | «دعوای بزرگ»

پارت ۷ | «دعوای بزرگ»
سه روز از شرط‌بندی گذشته بود...
جونگ‌کوک هر روز سعی می‌کرد اعصاب آریا را به هم بریزد.
یک روز دفترش را قایم می‌کرد.
یک روز صندلی‌اش را جابه‌جا می‌کرد.
یک روز هم موقع زنگ تفریح، عمداً جلوی راهش می‌ایستاد.
اما...
آریا هیچ‌وقت آن واکنشی را که جونگ‌کوک انتظار داشت، نشان نمی‌داد.
هر بار فقط یک جواب نیش‌دار می‌داد و از کنارش رد می‌شد.
همین موضوع بیشتر از قبل جونگ‌کوک را عصبی کرده بود.
زنگ ناهار...
حیاط مدرسه پر از دانش‌آموز بود.
آریا روی نیمکتی زیر درخت نشسته بود و مشغول خوردن ساندویچش بود.
ناگهان سایه‌ی کسی روی سرش افتاد.
بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، گفت:
ـ امروز دیگه چی می‌خوای؟
صدای جونگ‌کوک آمد.
ـ این نیمکت جای ماست.
آریا لقمه‌اش را آرام پایین گذاشت.
ـ اسمت روی نیمکت نوشته شده؟
چند نفر که آن اطراف بودند، آرام ایستادند تا ببینند چه می‌شود.
جونگ‌کوک خونسرد گفت:
ـ نه... ولی همه می‌دونن.
ـ من جزو "همه" نیستم.
جونگ‌کوک یک قدم جلو آمد.
ـ بلند شو.
آریا هم از جایش بلند شد.
اما نه برای اینکه برود...
بلکه درست روبه‌روی جونگ‌کوک ایستاد.
ـ اگه نمی‌شم چی؟
دوستان جونگ‌کوک با نگرانی به هم نگاه کردند.
تهیون زیر لب گفت:
ـ الان دعوا میشه...
جونگ‌کوک چند لحظه فقط به آریا خیره ماند.
بعد با صدایی آرام گفت:
ـ داری صبرمو تموم می‌کنی.
آریا هم آرام جواب داد:
ـ منم مدت‌هاست صبرم تموم شده.
در همان لحظه، یکی از پسرهای سال بالایی از کنارشان رد شد.
او که متوجه فضای سنگین نشده بود، ناخواسته به شانه‌ی آریا خورد.
تعادل آریا به هم خورد.
قبل از اینکه زمین بخورد، جونگ‌کوک بی‌اختیار بازویش را گرفت.
چند ثانیه...
فقط چند ثانیه...
نگاهشان در هم قفل شد.
آریا سریع دستش را پس کشید.
ـ لازم نبود.
جونگ‌کوک هم انگار از کاری که کرده بود، خودش تعجب کرده بود.
اخمش را در هم کشید و گفت:
ـ فکر نکن کمک کردم چون برام مهمی.
آریا با تمسخر خندید.
ـ خیالت راحت... همچین فکری هم نکردم.
بعد کیفش را برداشت و از آنجا دور شد.
جونگ‌کوک همان‌طور به رفتنش نگاه می‌کرد.
تهیون کنارش آمد و با آرنج آرام به بازویش زد.
ـ قرار بود ازش عذرخواهی بگیری...
نه اینکه نذاری زمین بخوره.
جونگ‌کوک نگاهش را از آریا گرفت و با بی‌حوصلگی گفت:
ـ فقط نمی‌خواستم وسط حیاط دردسر درست بشه.
اما خودش هم می‌دانست...
این اولین باری بود که بدون فکر کردن به آریا کمک کرده بود.
و این موضوع، بیشتر از هر چیز دیگری ذهنش را درگیر کرده بود...
پایان پارت ۷...
با لایکاتون بهم انرژی بدید قشنگام و نظرتون و برام کامنت کنید 💖
#رمان #رمان_عاشقانه #جونگکوک #بی_تی_اس #فن_فیکشن
دیدگاه ها (۳)

پارت ۸ | «هم‌گروهی اجباری»صبح روز دوشنبه...همه‌ی دانش‌آموزها...

پارت ۹ | «خانه‌ی متروکه»سه روز از مشخص شدن پروژه گذشته بود.....

پارت ۶ | «شرط‌بندی»روز بعد...از همان لحظه‌ای که جونگ‌کوک وار...

پارت ۵ | «فقط چند ساعت...»آریا دوباره دستگیره را محکم پایین ...

رمان: «از تو متنفرم»ژانر: دشمن تا عشق | مدرسه‌ای | درام | عا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط