{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ابیقرمز

#ابی_قرمز
❤ابی و قرمز پارت4💙

از زبان راوی
هانگوانگ جون و ووشیان وارد میشوند و جینگی تعادل گرفتن نوشیدنی رو از دست داد و سعی کرد خودشو کنترل کنه و این کار رو انجام داد
جینگی: عه هانگوانگ جون

"لان جان درحال نشون دادن دست بسته ووشیان

ووشیان: سلام بچه ها
جین لینگ: حالا که اومدید بیاین جرعت حقیقت بازی کنیم
لان جان: اوهوم
ووشیان: باشه قبول
"نشستن دور میز و شروع بازی، لان جان جلوی ووشیان، سیژویی جلوی جین لینگ
" چرخوندن
ووشیان: خب جینگی از جین لینگ
جینگی: جرعت یا حقیقت
جین لینگ: جرعت
جینگی: به سیژویی اعتراف کن
ووشیان: چـــــــــــــــــــی
جین لینگ: سیژویی من دوست دارم
ووشیان:......... چـــــــــــــــــــی
سیژویی که مست نبود: چ... چی خب..... راستش..... م... منم..... منم دوست دارم
جین لینگ: پریدن و بو. سیدن سیژویی
لان جان:(با یه دست جلوی چشای خودش و با اونیکی دست چشای ووشیان) و اونا از هم جدا شدن
جینگی: خب اینا هم به هم رسید بازی رو ادامه میدیم
"چرخوندن
" جین لینگ از لان جان(یا خداااااااااا)
جین لینگ: خب جرعت یا حقیقت
لان جان: جرعت
ووشیان: یا خدااااااا😨
جین لینگ: هانگوانگ جون ببخشید، اول اعتراف بعد بو. سیدن
ووشیان: کی
جین لینگ: تو😏🖕
ووشیان: 😳
لان جان: ویینگ من عاشقتم دوست دارم
ووشیان: چ..... چی تو منو..... دوست د. داری
لان جان: اره
ووشیان: منم عاشقتم
"بلند شدن لان جان و به سمت ووشیان و بعد یه بوسه محکم رو ل. باش و اونم همراهی کرد
ووشیان: لان جان لبای خوشگلم از دست رفت
لان جان: از دست نمیره نترس
جینگی: خب اینارم بهم رسوندیم شب بخیر برید بخوابید اما اینجا سه تا اتاقه
جین لینگ: اشکال نداره هرکی با دوست پسر های خودش توهم تنها چون پنج نفریم
جینگی: باشه قبول
ووشیان: ما رفتیم اما لان جان تو نمیخوای دستامو باز کنی
لان جان: نه
ووشیان: چرا
لان جان: دوس ندارم
" ووشیان که با دندوناش باز کرد
"رفتن تو اتاق
ووشیان: چقدر بزرگه🤩
لان جان: آره
ووشیان: اما چرا یه تخت دو نفره داره
لان جان: برا همه همینه
ووشیان: ن.. نگو برای سیژویی، و جین لینگم......
لان جان: اره
" ووشیان رفتن جلوی، در اتاق سیژویی و جین لینگ
ووشیان:اشهدو انه لا الاهه الله اشهدو انه محمدا رسوالله
لان جان: چرا قران میخونی
ووشیان:...... خدااااااا
"باز کردن در و دیدن دوتا فرشته که همدیگرو بغل کردن و خوابیدن
ووشیان: اخی..... به این دوتا حسودیم شد
" لان جان تا این حرفو شنید دست ووشیانو گرفت و برد تو اتاق
ووشیان: چیکار میکنی
لان جان: بریم اون لباس راحتی هایی که صاحب اینجا داده بود رو بپوشیم
ووشیان: باش
"پوشیدن لباس
ووشیان: بگو من خوابم میاد (چشمای نیمه بسته
" لان جان رفت رو تخت دراز کشید و پتو رو کشید رو خودش
لان جان: بیا
ووشیان: کجا بیام
دیدگاه ها (۱)

ادامه.........

#ابی_قرمز ❤ابی و قرمز پارت 5💙از زبان لان جان"ویو 4 صبحسرم در...

خودم درست کردم خوب شد

عشق غیر منتظره پارت۳۳

رمان افسر پلیس پارت ⁶ویو شبآماده شدم و مشغول بررسی یکی از پ...

پارت ۷پنچ سال بعدیوناتو این چند سال من با اعضا صمیمی تر شدم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط