{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در رگ خطاب‌های عاشقانه

در رگ خطاب‌های عاشقانه
خون نمی‌دَوَد.
جنس ِ نعره جور نیست.
رودخانه‌ها
به گِل نشسته‌اند.

خنجر است و بس
آنکه سهم گـُرده‌های دل‌شکسته را درست می‌دهد.
بوسه ـ
این بهار ِ بی بدیل ـ
پـــلّه می‌خورد به یک نمایش کلیشه‌ای.

هیچ جادّه‌ای نمی‌رسد
به رستگاری جنون.
دستِ مرگ از شُکوهِ پَر زدن تهی‌ست.

قایقی کجاست
تا مسافران ِ تشنه را
با شرابِ چشم‌های دوست هم‌سفر کند؟


خسته‌اند عاشقان....
دیدگاه ها (۱)

در خانه اش را قفل کرد و گریختمی خواست فراموشش کندفراز و نشیب...

از حیاتم چه نشان مانده، جز این نالهٔ دلیا همین رفتن و برگشتن...

ماهی ها نه گریه می کنندنه قهرو نه اعتراض!تنها که می شوندقیدِ...

به برگ نگاه کن ...وقتی داخل جوی آب می افتد خود را به جریان آ...

سایه‌های کلاغپارت نوزدهم | قفس کلاغدستِ زمخت مرد، محکم روی د...

پارت ۵ – گذشته‌ای که هنوز زنده است۱۵ سال قبل...باران شدیدی م...

سایه‌های کلاغپارت بیست‌ونهم | اعترافی که نباید شنیده می‌شدشع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط