{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ناپلئون گمشده (فصل سوم)

ناپلئون گمشده (فصل سوم)

پارت ۷

ظهر بود. سئول روی مبل نشسته بود. برفی کنارش. قلاده‌اش را بویید. برفی دم تکان داد. هنوز نفس می‌کشید. هنوز بود.

تلفن زنگ خورد.

هیون وو بود. دوست سئول. تنها کسی که سئول همیشه راستش را به او گفته بود. از مادرش. از پدرش. از تنهایی. از برفی. از همه چیز.

«سئول، بیا بیرون. کافه مرکزی. نیم ساعت دیگه.»

سئول نگاه کرد به برفی. «میرم برفی. تنها نباشی.»

برفی سرش را کج کرد. دم نزد. فقط نگاه کرد.

کافه مرکزی خلوت بود. هیون وو گوشه سالن نشسته بود. سئول رفت روبه‌رویش نشست. قهوه سفارش داد. دستش می‌لرزید.

«چته سئول؟ رنگت پریده.»

سئول نفس عمیقی کشید. «هیون وو... چند روزه همه چیز عوض شده. برفی پیر شده. پدرم... داره عوض می‌شه. من کتابچه مادرم رو پیدا کردم.»

هیون وو مات شد. «کتابچه؟ مادرت؟ مگه نمرد؟»

«نمرده. یا شاید مرده. نمی‌دونم. ولی کتابچه رو پیدا کردم. دستخط خودشه. توش نوشته روزی که رفت، کسی اومده در زده. تهدیدش کرده. اگه مقاومت کنه، به من و پدرم شلیک می‌کنه. مادرم برای نجات ما رفته. نه اینکه خودش خواسته باشه.»

هیون وو قهوه را گذاشت زمین. دستش را گذاشت روی دست سئول. «چرا به پدرت نگفتی؟»

«ترسیدم. پدرم تازه داره به خودش میاد. نمی‌خوام دوباره اون آدم سرد بشه.»

هیون وو چند ثانیه نگاهش کرد. بعد بلند شد. «سئول، من باید یه کاری بکنم. بذار برم.»

رفت. سئول تنها ماند. به در نگاه کرد. نمی‌دانست دوستش کجا رفت. اما حس می‌کرد اتفاقی می‌افتد. خوب یا بد.

---

هیون وو رفت دفتر کار تهیونگ.

نگهبانها راهش ندادند. اصرار کرد. گفت از دوستای سئول هستم. باید ببینمش. زنگ زدند به تهیونگ. تهیونگ گفت بذارید بیاد داخل.

هیون وو وارد شد. نفس نفس می‌زد. تهیونگ پشت میز بود. مدارک. سیگار. چهره خسته. تهیونگ ۵۲ ساله بود. اما موهایش جوگندمی شده بود. صورتش خط خورده. چشمهایش خسته.

«چیه؟»

هیون وو جلو رفت. بدون مقدمه گفت: «آقای کیم، سئول چند روزه داره دیوونه وار دنبال مادرش می‌گرده. کتابچه‌ای پیدا کرده. دستخط مادرش. توش نوشته اون روز کسی اومده در زده. تهدیدش کرده. مادرش برای محافظت از شما و سئول رفته. نه اینکه خودش خواسته باشه.»

تهیونگ از جا بلند شد. صورتش سفید شد. نفسش بند آمد. سالها فکر کرده بود جونگ کوک او را ول کرده. سالها به سئول دروغ گفته بود. حالا یک پسر نوزده ساله به او می‌گوید حقیقت.

«کتابچه کجاست؟»

«پیش سئول. سئول می‌ترسه بهتون بگه. می‌ترسه دوباره اون آدم سرد بشید.»

تهیونگ کت را برداشت. «ممنون. برو خونه. بقیه اش با من.»

هیون وو رفت.

تهیونگ سوار ماشین شد. دستش می‌لرزید. نه از عصبانیت. از حقیقتی که سالها ازش فرار کرده بود. از اینکه جونگ کوک هرگز نخواسته برود. از اینکه سالها به او گفته بود «هرزه» و او بی‌گناه بوده.

رسید خونه. سئول روی مبل بود. برفی کنارش. کتابچه روی میز.

تهیونگ رفت جلو. کتابچه را برداشت. به سئول نگاه کرد. چشمانش خیس بود. برای اولین بار بعد از سالها، جلوی سئول اشک توی چشمهایش جمع شد.

«چرا به من نگفتی عزیزم؟»

سئول گریه کرد. «ترسیدم پدر. ترسیدم دوباره ازش متنفر بشید. از خودتون. از من.»

تهیونگ بغلش کرد. محکم. برفی زیر پاهاشان رفت. دم تکان داد. پیر بود. ولی هنوز بود. مثل امید. مثل حقیقتی که دیر اما رسید.

«ببخش. ببخش که باعث شدم از راست گفتن بترسی. دیگه نه. قول می‌دم.»

کتابچه را باز کرد. صفحه اول. دستخط جونگ کوک. سالها بود ندیده بود. سالها بود فراموش کرده بود چطور نفس بکشد. حالا نفسش بند آمده بود. ولی خوب بود. چون بالاخره حقیقت داشت نفس می‌کشید. توی دستهایش. توی کتابچه‌ای که مادر سئول برای پسرش نوشته بود. برای روز مبادا. برای امروز.
دیدگاه ها (۳)

ناپلئون گمشده (فصل سوم)پارت ۶یک روز صبح، تهیونگ کیفهای بزرگ ...

ناپلئون گمشده (فصل سوم)پارت ۵جاده آشنا بود. درختها. پیچها. س...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۴۷یک روز صبح، سئول زودتر از همیش...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۴۸دو هفته بعد از تولد برفی، هوا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط