ارباب من
ارباب من
Part6
لیا:به جای خالیش خیره شدم این چی بود دیگه بیخیال بلند شدم به سمت سرویس رفتم بعد۳دقیقه امدم بیرون لباسمو عوض کردم رفتم طبقه پایین همه سر میز بودن سلامی گفتم همه جواب دادن جز آلیسا و توانا
چاعان:بشین لیا
لیا:پیش ارباب نشستم و شروع کردن به خوردن بعد تموم شدن صبحانه خدمتکارها سفر رو جمع کردن ماهم روی مبل نشستیم
آلیسا:دختر رعیت خوب خابیدی تخت نرم بود توی زندگیت یک بارم روی تخت به این نرمی نخابدی مگه نه
چاعان:خفه شو آلیسا نزار بندازمت بیرون
آلیسا:مگه چیز بدی گفت رعیت
چاعان:ببندش نزار یاد اوری کنم تورو از کدوم اشغال دونی اودم کسی به لیا بی احترامی کنی مجازات سنگینی میشه
توانا:بخاطر این دختر می خای مارو مجازت کنی این یک دختر رعیت بی ارزشه که حتی خانوادش اونو...
لیا:چرا منو تحقیر میکردن مگه من چه بدی بهشون کردم بغض گلومو گرفته بود ولی ارباب جوری که ازم حمایت کرد لبخندی کم رنگی روی لب نشست احساس خوبی داشتم
چاعان:خفه شو
آلیسا و توانا به خودشو لرزیدن با دادی که زدم
Part6
لیا:به جای خالیش خیره شدم این چی بود دیگه بیخیال بلند شدم به سمت سرویس رفتم بعد۳دقیقه امدم بیرون لباسمو عوض کردم رفتم طبقه پایین همه سر میز بودن سلامی گفتم همه جواب دادن جز آلیسا و توانا
چاعان:بشین لیا
لیا:پیش ارباب نشستم و شروع کردن به خوردن بعد تموم شدن صبحانه خدمتکارها سفر رو جمع کردن ماهم روی مبل نشستیم
آلیسا:دختر رعیت خوب خابیدی تخت نرم بود توی زندگیت یک بارم روی تخت به این نرمی نخابدی مگه نه
چاعان:خفه شو آلیسا نزار بندازمت بیرون
آلیسا:مگه چیز بدی گفت رعیت
چاعان:ببندش نزار یاد اوری کنم تورو از کدوم اشغال دونی اودم کسی به لیا بی احترامی کنی مجازات سنگینی میشه
توانا:بخاطر این دختر می خای مارو مجازت کنی این یک دختر رعیت بی ارزشه که حتی خانوادش اونو...
لیا:چرا منو تحقیر میکردن مگه من چه بدی بهشون کردم بغض گلومو گرفته بود ولی ارباب جوری که ازم حمایت کرد لبخندی کم رنگی روی لب نشست احساس خوبی داشتم
چاعان:خفه شو
آلیسا و توانا به خودشو لرزیدن با دادی که زدم
- ۴۳۱
- ۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط