نقطهضعف
╭────────╮
𝐰𝐞𝐚𝐤 𝐩𝐨𝐢𝐧𝐭
╰────────╯
نقطــهضـعـف⁶
دستامو باز کردم و بلند داد زدم.
انگار داشتم پرواز میکردم...
حالت تهوع دارم،انگار سرم میخواد منفجر بشه.
آروم چشمامو باز کردم و دستمو گذاشتم روی سرم.
تا سرمو چرخوندم چشمام افتاد به بورام.
با یه دمپایی تو دستش بالای سرم وایساده بود.
سرمو کج کردم و گفتم:چی شده؟
خنده عصبانی کرد و گفت:چی شده؟،بورا خانم ساعت یک شب مست از موتور یه مرد بیست و چند ساله پیاده شدن
یهو همه چی یادم اومد.
شونه هامو انداختم بالا و گفتم:خب من به سن قانونی رسیدم،دیگه هیجده سالمه،میتونم سوجو بخورم،بعدشم اون اقاهه فقط میخواست کمکم کنه
سرشو تکون داد و گفت:اهااا،منم باورم شد،بورا تو میدونی چقدر بهت زنگ زدم؟،نصف سئولو دنبالت گشتم
خنده فیکی کردم و گفتم:ببخشید
هوفی کشید و گفت:زود باش بلند شو مدرسهات دیر میشه
باید حتما وقتی از دبیرستان اومدم در مورد اون موضوع باهاش حرف بزنم.
بعد از اینکه صبحونه خوردم از بورام خداحافظی کردم و از خونه زدم بیرون.
کل مسیر داشتم به این فکر میکردم چی به هیوک بگم.
چاره ای نداشتم باید قبول میکردم و باهاش قرار میزاشتم.
وارد کلاس شدم.
هیوک مثل همیشه داشت با دوستاش مسخره بازی در میاورد.
سعی کردم تظاهر کنم ندیدمش و بشینم که یهو به سمتم اومد و دستمو گرفت.
برگشتم و زیر لب گفتم:دستمو ول کن
لبخندی زد و بلند گفت:صبحت بخیرر چاگیااا(عزیزم)
صدای همه در اومد.
_اووو،شما که مثل موش و گربه بودین،چی شددد!
_چه بهم میایــــن
آروم در گوشم گفت:جوابت مثبته دیگه؟
جوابم چیزی جز سکوت نبود.
نیشخندی زد و گفت:سکوتت رو به معنی تایید در نظر میگیرم
و بعد دستشو دور کمرم پیچید.
آروم باش بورا..آروم باش
میخواستم محکم بزنم توی دهنش ولی حیف که نمیشد.
با اومدن معلم سر جاش نشست و چشمکی زد.
هوفی کشیدم و کلافه روی صندلی نشستم...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقطه_ضعف#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
𝐰𝐞𝐚𝐤 𝐩𝐨𝐢𝐧𝐭
╰────────╯
نقطــهضـعـف⁶
دستامو باز کردم و بلند داد زدم.
انگار داشتم پرواز میکردم...
حالت تهوع دارم،انگار سرم میخواد منفجر بشه.
آروم چشمامو باز کردم و دستمو گذاشتم روی سرم.
تا سرمو چرخوندم چشمام افتاد به بورام.
با یه دمپایی تو دستش بالای سرم وایساده بود.
سرمو کج کردم و گفتم:چی شده؟
خنده عصبانی کرد و گفت:چی شده؟،بورا خانم ساعت یک شب مست از موتور یه مرد بیست و چند ساله پیاده شدن
یهو همه چی یادم اومد.
شونه هامو انداختم بالا و گفتم:خب من به سن قانونی رسیدم،دیگه هیجده سالمه،میتونم سوجو بخورم،بعدشم اون اقاهه فقط میخواست کمکم کنه
سرشو تکون داد و گفت:اهااا،منم باورم شد،بورا تو میدونی چقدر بهت زنگ زدم؟،نصف سئولو دنبالت گشتم
خنده فیکی کردم و گفتم:ببخشید
هوفی کشید و گفت:زود باش بلند شو مدرسهات دیر میشه
باید حتما وقتی از دبیرستان اومدم در مورد اون موضوع باهاش حرف بزنم.
بعد از اینکه صبحونه خوردم از بورام خداحافظی کردم و از خونه زدم بیرون.
کل مسیر داشتم به این فکر میکردم چی به هیوک بگم.
چاره ای نداشتم باید قبول میکردم و باهاش قرار میزاشتم.
وارد کلاس شدم.
هیوک مثل همیشه داشت با دوستاش مسخره بازی در میاورد.
سعی کردم تظاهر کنم ندیدمش و بشینم که یهو به سمتم اومد و دستمو گرفت.
برگشتم و زیر لب گفتم:دستمو ول کن
لبخندی زد و بلند گفت:صبحت بخیرر چاگیااا(عزیزم)
صدای همه در اومد.
_اووو،شما که مثل موش و گربه بودین،چی شددد!
_چه بهم میایــــن
آروم در گوشم گفت:جوابت مثبته دیگه؟
جوابم چیزی جز سکوت نبود.
نیشخندی زد و گفت:سکوتت رو به معنی تایید در نظر میگیرم
و بعد دستشو دور کمرم پیچید.
آروم باش بورا..آروم باش
میخواستم محکم بزنم توی دهنش ولی حیف که نمیشد.
با اومدن معلم سر جاش نشست و چشمکی زد.
هوفی کشیدم و کلافه روی صندلی نشستم...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقطه_ضعف#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۵.۱k
- ۰۴ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط