نقطهضعف
╭────────╮
𝐰𝐞𝐚𝐤 𝐩𝐨𝐢𝐧𝐭
╰────────╯
نقطــهضـعـف⁵
چشمامو آروم باز کردم،سرمو گذاشته بودم روی میز.
آروم بلند شدم.
بطری سوجو روی میز ریخته بود.
اجوما بطری هارو جمع کرد و گفت:الان سه ساعته اینجایی،بهتره بری
بلند شدم و گفتم:اجومااا،من..من خیلی گناه دارمااا
هوفی کشید و گفت:شماره پدر یا مادرت یادت میاد؟
با بغض گفتم:من پدرو مادر ندارم
با تعجب بهم نگاه کرد و گفت:خواهر یا برادر چی؟
یهو زدم زیر گریه
_ایگووو(ای خدااا)،دختر جون چرا گریه میکنی؟
توی همین لحظه یه مرد سیاه پوش وارد مغازه شد.
اجوما گفت:دختر جون همینجا بشین،من مشتری دارم،بعدا یه فکری برات میکنم.
اشکامو پاک کردم و سرمو تکون دادم
لحظه ای بعد مرد سیاه پوش کنارم روی صندلی نشست.
سرمو به سمتش چرخوندم.
خدایا این مرد واقعیه؟،صورتی سفید،چشمای خمار و موهای سیاهی که پریشون روی صورتش افتاده بود.
سیگارشو روشن کرد و شروع کرد به کشیدن.
اجوما روبه مرد گفت:پسرم این دختره که کنارت نشسته رو نمیشناسی؟
مرد دود سیگارشو توی صورتم خالی کرد و با صدای بَمش گفت:فکر نمیکنم
اجوما کلافه گفت:دبیرستانیه،الان سه ساعته اینجاست و پنج تا بطری سوجو خورده
دوباره بغضم شکست و اشکام جاری شدن.
مرد بلند شد و به سمت در قدم برداشت و رفت بیرون
سریع بلند شدم و دنبالش رفتم.
اجوما بلند گفت:کجا میری؟
سریع زدم بیرون.
روی موتورش نشسته بود و داشت کلاه کاسکتشو میپوشید.
به سمتش رفتم و گوشه کت چرمشو گرفتم و گفتم:اقاهه،میشه..میشه منو با خودت ببری؟
مرد نیشخندی زد و گفت:اگه ببرمت چی به من میرسه؟
با لحن مظلومی گفتم:هر چی تو بخوای
خنده ای کرد و گفت:پس بیا بالا
سوار شدم و دستمو دورش حلقه کردم.
موتور روشن شد و شروع کرد به حرکت.
چقدر داره تند میره!
دستامو باز کردم و بلند داد زدم.
انگار داشتم پرواز میکردم...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقطه_ضعف#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
𝐰𝐞𝐚𝐤 𝐩𝐨𝐢𝐧𝐭
╰────────╯
نقطــهضـعـف⁵
چشمامو آروم باز کردم،سرمو گذاشته بودم روی میز.
آروم بلند شدم.
بطری سوجو روی میز ریخته بود.
اجوما بطری هارو جمع کرد و گفت:الان سه ساعته اینجایی،بهتره بری
بلند شدم و گفتم:اجومااا،من..من خیلی گناه دارمااا
هوفی کشید و گفت:شماره پدر یا مادرت یادت میاد؟
با بغض گفتم:من پدرو مادر ندارم
با تعجب بهم نگاه کرد و گفت:خواهر یا برادر چی؟
یهو زدم زیر گریه
_ایگووو(ای خدااا)،دختر جون چرا گریه میکنی؟
توی همین لحظه یه مرد سیاه پوش وارد مغازه شد.
اجوما گفت:دختر جون همینجا بشین،من مشتری دارم،بعدا یه فکری برات میکنم.
اشکامو پاک کردم و سرمو تکون دادم
لحظه ای بعد مرد سیاه پوش کنارم روی صندلی نشست.
سرمو به سمتش چرخوندم.
خدایا این مرد واقعیه؟،صورتی سفید،چشمای خمار و موهای سیاهی که پریشون روی صورتش افتاده بود.
سیگارشو روشن کرد و شروع کرد به کشیدن.
اجوما روبه مرد گفت:پسرم این دختره که کنارت نشسته رو نمیشناسی؟
مرد دود سیگارشو توی صورتم خالی کرد و با صدای بَمش گفت:فکر نمیکنم
اجوما کلافه گفت:دبیرستانیه،الان سه ساعته اینجاست و پنج تا بطری سوجو خورده
دوباره بغضم شکست و اشکام جاری شدن.
مرد بلند شد و به سمت در قدم برداشت و رفت بیرون
سریع بلند شدم و دنبالش رفتم.
اجوما بلند گفت:کجا میری؟
سریع زدم بیرون.
روی موتورش نشسته بود و داشت کلاه کاسکتشو میپوشید.
به سمتش رفتم و گوشه کت چرمشو گرفتم و گفتم:اقاهه،میشه..میشه منو با خودت ببری؟
مرد نیشخندی زد و گفت:اگه ببرمت چی به من میرسه؟
با لحن مظلومی گفتم:هر چی تو بخوای
خنده ای کرد و گفت:پس بیا بالا
سوار شدم و دستمو دورش حلقه کردم.
موتور روشن شد و شروع کرد به حرکت.
چقدر داره تند میره!
دستامو باز کردم و بلند داد زدم.
انگار داشتم پرواز میکردم...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقطه_ضعف#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۱۰.۱k
- ۰۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط