نقطهضعف
╭────────╮
𝐰𝐞𝐚𝐤 𝐩𝐨𝐢𝐧𝐭
╰────────╯
نقطــهضـعـف⁴
نمیتونم بزارم اون عکس و همه ببینن،مجبورم با اون اشغال قرار بزارم.
نمیتونستم برم خونه،اگه..اگه چشمم به بورام میخورد سریع گریه ام میگرفت.
اتوبوس توی شهر وایستاد،از اتوبوس پیاده شدم و شروع کردم به قدم زدن.
هروقت یه خونواده خوشحال میبینم حسرت میخورم،شاید اگر مامان و بابا توی اون تصادف مارو ترک نمیکردم الان خوشحال تر بودیم.
الان بورام یه کار درست حسابی داشت و شاید هم ازدواج کرده بود.
هوفی کشیدم و به سمت یه سوپرمارکت رفتم.
در یخچالو باز کردم،چشمم افتاد به بطری های کوچیک سوجو.
تا حالا امتحان نکردم ولی هر وقت بورام میخورد منم دلم میخواست.
دوتا ارزش برداشتم و به سمت فروشنده رفتم.
فروشنده یه اجومای (توی کره به زن های مین میگن اجوما) بود.
سر تا پا نگاهم کرد و گفت:چند سالته؟
جواب دادم:من..من هیجده سالمه
سرشو تکون داد و گفت:زیاد نخور
تعظیم کردم و روی صندلی که توی خود سوپر مارکت بود نشستم.
بازش کردم و یکم ازش خوردم.
چقدر تلخه..
اما به طرز عجیبی خیلی خوبه..
تا آخر نوشیدمش.
انگار جادو میکنه،انگار همه غم هامو فراموش کردم.
اونیکی رو باز کردم و شروع کردم به نوشیدن.
_اهای،اهای بلند شو،شب شده خانوادت نگرانت میشم
چرا..چرا انقدر سردمه؟
سرم..سرم داره می ترکه.
چشمامو آروم باز کردم،سرمو گذاشته بودم روی میز.
آروم بلند شدم.
بطری سوجو روی میز ریخته بود...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقطه_ضعف#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
𝐰𝐞𝐚𝐤 𝐩𝐨𝐢𝐧𝐭
╰────────╯
نقطــهضـعـف⁴
نمیتونم بزارم اون عکس و همه ببینن،مجبورم با اون اشغال قرار بزارم.
نمیتونستم برم خونه،اگه..اگه چشمم به بورام میخورد سریع گریه ام میگرفت.
اتوبوس توی شهر وایستاد،از اتوبوس پیاده شدم و شروع کردم به قدم زدن.
هروقت یه خونواده خوشحال میبینم حسرت میخورم،شاید اگر مامان و بابا توی اون تصادف مارو ترک نمیکردم الان خوشحال تر بودیم.
الان بورام یه کار درست حسابی داشت و شاید هم ازدواج کرده بود.
هوفی کشیدم و به سمت یه سوپرمارکت رفتم.
در یخچالو باز کردم،چشمم افتاد به بطری های کوچیک سوجو.
تا حالا امتحان نکردم ولی هر وقت بورام میخورد منم دلم میخواست.
دوتا ارزش برداشتم و به سمت فروشنده رفتم.
فروشنده یه اجومای (توی کره به زن های مین میگن اجوما) بود.
سر تا پا نگاهم کرد و گفت:چند سالته؟
جواب دادم:من..من هیجده سالمه
سرشو تکون داد و گفت:زیاد نخور
تعظیم کردم و روی صندلی که توی خود سوپر مارکت بود نشستم.
بازش کردم و یکم ازش خوردم.
چقدر تلخه..
اما به طرز عجیبی خیلی خوبه..
تا آخر نوشیدمش.
انگار جادو میکنه،انگار همه غم هامو فراموش کردم.
اونیکی رو باز کردم و شروع کردم به نوشیدن.
_اهای،اهای بلند شو،شب شده خانوادت نگرانت میشم
چرا..چرا انقدر سردمه؟
سرم..سرم داره می ترکه.
چشمامو آروم باز کردم،سرمو گذاشته بودم روی میز.
آروم بلند شدم.
بطری سوجو روی میز ریخته بود...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقطه_ضعف#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۱۵.۵k
- ۰۲ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط