چندپارتیوقتی بچه دار نمیشدی وptend
چندپارتی:وقتی بچه دار نمیشدی و...pt⁷(end)
چشماش خواب خواب بود
ولی وقتی من گفتم که وقتشه..از جا پرید..سریع نشست روی تخت و دستم گرفت:"هی..هی حالت خوبه؟؟"
دیگه از شدت درد داشت اشکم در میومد:"د..درد دارم مثل..فکر کنم دیگه وقتشه"
"ولی دکتر گفت چند روز مونده!"
از شدت خنگیش عصبی شدم:"خب دکتر چند روز پیش گفت چند روز مونده..آیییییییییییی درد دارمممم"
شونه هامو گرفت:"خیلی خب..تحمل کن...الان میریم بیمارستان!"
کتشو پوشید و پالتوی منم تنم کرد...کمکم کرد از پله ها برم پایین و سوار ماشین شم..به سمت بیمارستان حرکت کرد..دستمو گرفته بود از شدت درد دستشو فشار میدادم..با تمام سرعت حرکت میکرد..روی دستمو بوسید:"چیزی نمونده الان میرسیم..تحمل کن..باشه؟!"
رسیدیم..براید استایل بغلم کرد و بردتم توی بیمارستان..پرستار هارو صدا زد..
(چند ساعت بعد)
جونگ کوک:
روی صندلی نشسته بودم..پاهامو از شدت استرس تکون میدادم...ساعت حدود چهار صبح بود...چشمام قرمز بود..موهام ژولیده..فکر کنم روی هم یک ساعت هم نخوابیده بودم..نگرانش بودم..دستام یخ کرده بود..دکتر از اتاق بیرون اومد
رفتم سمتش:"خ..خانم دکتر حالش چطوره؟!"
دکتر لبخندی زد:"تبریک میگم آقای جئون.. همسرتون توی اتاقه میتونید برید ببینیدشون"
رفتم توی اتاق...این سوک روی تخت نشسته بود..سرشو بالا آورد نگاهم کرد رفتم سمتش:"حالت..حالت خوبه؟!..ببینم خیلی درد داشتی آره..الان حالت خوبه؟! دیگه درد نداری؟!"
دستامو دور صورتش قاب کردم
لبخند زد:"جونگ کوک..نگاش کن!"
به نوزاد توی بغلش نگاه کردم.. وای خدا چقدر کوچولو بود..انگار یه نسخه ی دیگه از من بود.
این سوک:
وقتی تو اون حالت دیدمش فهمیدم..تک تک محبت هاش..و تک تک کارهایی که میکرده واقعی بوده...اون لحظه که اومد توی اتاق...دیگه اون جونگ کوک سرد قبل بارداریمو فراموش کردم..انقدر نگرانم بود که کلا یادش رفت بچه رو ببینه!
وقتی دختر کوچولوی توی بغلمو دید...لبخند بزرگی زد..نگاهم کرد و محکم بغلم کرد:"تو..بهترین هدیه ی زندگیمو بهم دادی!.."
موهامو از تو صورتم زد کنار..آروم لبمو بوسید..دستاشو دور صورتم قاب کرد و لبخند ملیحی زد...پیشونیشو چسبوند به پیشونیم.
لبخند زدم:"فکر کنم..زیادی باهات قهر بودم..زیادی ازت ناراحت بودم..فکر میکردم که تو...منو نمیخوای.."
پیشونیمو بوسید:"دیگه..هیچوقت..هیچوقت فکر نمیکنی که..دوست ندارم باشه؟!..دیگه هبچوقت فکر نکن برام مهم نیستی..تو اون دختر کوچولوی توی بغلت با ارزش ترین دارایی منید!..تو بهترین هدیه رو بهم دادی و خودت برای بهترین هدیه ای هستی که خدا سر راهم گذاشت!"
چطور تونستم به دوستداشتنش شک کنم؟!..لبخند ملیحی زد:"عاشقتم..عاشق هردوتون!"
.
(چند سال بعد)
موهای بلند مشکی دخترم یورا رو خرگوشی بستم و بافتم..کفشای قرمزشو پاش کردم..روبه جونگ کوک کردم:"عزیزم..بریم؟"
لبخند زد و سرشو به علامت تایید تکون داد...یورا داشت شعر جدیدی که تو مهدکودک یادگرفته بود رو زیر لب میخوند..به کیوت بودنش خندیدم..راه افتادیم به سمت پارک دم خونمون
یورا:"آخ جونننن سرسرههه"
این سوک:"ندو یورا میخوری زمین"
یورا:"باش مامانی"
جونگ کوک خندید:"خیلی ذوق کرده"
نشستیم روی نیمکت پارک..به یورا که با موهای خرگوشی ی بلندشو دست و پاهای کوچولوش و کفش های تق تقی قرمزش روی سرسره ها سر میخورد و میدویید نگاه میکردیم..
جونگ کوک دستشو دور شونم حلقه کرده بود..سرمو روی شونش گذاشته بودم..روی موهامو بوسید:"خوشحالم که دارمتون!:)"
the end
خلاصه که..امیدوارم دوستش داشته باشیدد
زحمت کشیدممم بخدااا لایک کنید هیچی نمیشههههههه
ببخشید اگه بد شد:)
نظرتون برام با ارزشه...💗
چشماش خواب خواب بود
ولی وقتی من گفتم که وقتشه..از جا پرید..سریع نشست روی تخت و دستم گرفت:"هی..هی حالت خوبه؟؟"
دیگه از شدت درد داشت اشکم در میومد:"د..درد دارم مثل..فکر کنم دیگه وقتشه"
"ولی دکتر گفت چند روز مونده!"
از شدت خنگیش عصبی شدم:"خب دکتر چند روز پیش گفت چند روز مونده..آیییییییییییی درد دارمممم"
شونه هامو گرفت:"خیلی خب..تحمل کن...الان میریم بیمارستان!"
کتشو پوشید و پالتوی منم تنم کرد...کمکم کرد از پله ها برم پایین و سوار ماشین شم..به سمت بیمارستان حرکت کرد..دستمو گرفته بود از شدت درد دستشو فشار میدادم..با تمام سرعت حرکت میکرد..روی دستمو بوسید:"چیزی نمونده الان میرسیم..تحمل کن..باشه؟!"
رسیدیم..براید استایل بغلم کرد و بردتم توی بیمارستان..پرستار هارو صدا زد..
(چند ساعت بعد)
جونگ کوک:
روی صندلی نشسته بودم..پاهامو از شدت استرس تکون میدادم...ساعت حدود چهار صبح بود...چشمام قرمز بود..موهام ژولیده..فکر کنم روی هم یک ساعت هم نخوابیده بودم..نگرانش بودم..دستام یخ کرده بود..دکتر از اتاق بیرون اومد
رفتم سمتش:"خ..خانم دکتر حالش چطوره؟!"
دکتر لبخندی زد:"تبریک میگم آقای جئون.. همسرتون توی اتاقه میتونید برید ببینیدشون"
رفتم توی اتاق...این سوک روی تخت نشسته بود..سرشو بالا آورد نگاهم کرد رفتم سمتش:"حالت..حالت خوبه؟!..ببینم خیلی درد داشتی آره..الان حالت خوبه؟! دیگه درد نداری؟!"
دستامو دور صورتش قاب کردم
لبخند زد:"جونگ کوک..نگاش کن!"
به نوزاد توی بغلش نگاه کردم.. وای خدا چقدر کوچولو بود..انگار یه نسخه ی دیگه از من بود.
این سوک:
وقتی تو اون حالت دیدمش فهمیدم..تک تک محبت هاش..و تک تک کارهایی که میکرده واقعی بوده...اون لحظه که اومد توی اتاق...دیگه اون جونگ کوک سرد قبل بارداریمو فراموش کردم..انقدر نگرانم بود که کلا یادش رفت بچه رو ببینه!
وقتی دختر کوچولوی توی بغلمو دید...لبخند بزرگی زد..نگاهم کرد و محکم بغلم کرد:"تو..بهترین هدیه ی زندگیمو بهم دادی!.."
موهامو از تو صورتم زد کنار..آروم لبمو بوسید..دستاشو دور صورتم قاب کرد و لبخند ملیحی زد...پیشونیشو چسبوند به پیشونیم.
لبخند زدم:"فکر کنم..زیادی باهات قهر بودم..زیادی ازت ناراحت بودم..فکر میکردم که تو...منو نمیخوای.."
پیشونیمو بوسید:"دیگه..هیچوقت..هیچوقت فکر نمیکنی که..دوست ندارم باشه؟!..دیگه هبچوقت فکر نکن برام مهم نیستی..تو اون دختر کوچولوی توی بغلت با ارزش ترین دارایی منید!..تو بهترین هدیه رو بهم دادی و خودت برای بهترین هدیه ای هستی که خدا سر راهم گذاشت!"
چطور تونستم به دوستداشتنش شک کنم؟!..لبخند ملیحی زد:"عاشقتم..عاشق هردوتون!"
.
(چند سال بعد)
موهای بلند مشکی دخترم یورا رو خرگوشی بستم و بافتم..کفشای قرمزشو پاش کردم..روبه جونگ کوک کردم:"عزیزم..بریم؟"
لبخند زد و سرشو به علامت تایید تکون داد...یورا داشت شعر جدیدی که تو مهدکودک یادگرفته بود رو زیر لب میخوند..به کیوت بودنش خندیدم..راه افتادیم به سمت پارک دم خونمون
یورا:"آخ جونننن سرسرههه"
این سوک:"ندو یورا میخوری زمین"
یورا:"باش مامانی"
جونگ کوک خندید:"خیلی ذوق کرده"
نشستیم روی نیمکت پارک..به یورا که با موهای خرگوشی ی بلندشو دست و پاهای کوچولوش و کفش های تق تقی قرمزش روی سرسره ها سر میخورد و میدویید نگاه میکردیم..
جونگ کوک دستشو دور شونم حلقه کرده بود..سرمو روی شونش گذاشته بودم..روی موهامو بوسید:"خوشحالم که دارمتون!:)"
the end
خلاصه که..امیدوارم دوستش داشته باشیدد
زحمت کشیدممم بخدااا لایک کنید هیچی نمیشههههههه
ببخشید اگه بد شد:)
نظرتون برام با ارزشه...💗
- ۲.۲k
- ۲۸ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط