چندپارتیوقتی بچه دار نمیشدی وpt
چندپارتی:وقتی بچه دار نمیشدی و...pt⁶
من اشتباه کردم!
اشتباهی که بزرگتر از اون چیزی فکر میکردم بود
اشتباهی که با خریدن گل،سیسمونی،کادو، همه ی چیزایی که ویار میکرد و... تو چند ماه جبران نمیشه!
اشتباهی که با محبت کردنم جبران نمیشه...
چندماه گذشته بود..توی این چندماه فهمیده بودیم حاصل عشقمون یه دختر کوچولوعه..
توی این چندماه،تمام تلاشمو کردم تا بفهمه واقا دوستش دارم. من اشتباه کردم..خیلی اشتباه کردم..اون منو نبخشیده..
من اون مدتی که باهاش سرد بودم خیلی ناراحت بودم...فهمیده بودم که نمیتونم به آرزوم برسم..اونم با دختر مورد علاقم! اونم با کسی که عاشقشم..ولی بعد که فهمیدم خدا میدونه چقدر خوشحال شدم..ولی اون دیگه حس خوبی نداره به من!
نمیدونم باید چیکار کنم...که دوباره حسش بهم برگرده..توی این چندماه به خاطر باردار بودن همسرم نزاشتم دست به سیاه و سفید بزنه..خودم غذا درست میکردم یا حتی خونه رو تمیز میکردم...روز هایی هم که نبودم و سر کار بودم پرستار میومد..اون هنوزم باهام سرد بود.
داشتم برمیگشتم از سرکار به خونه...خیلی خسته بودم..به خرس صورتی و دست گل صورتی روی صندلی کنارم توی ماشین نگاهی انداختم و آهی کشیدم..به یاد دختر کوچولوم افتادم،ناخواسته لبخند زدم .
این سوک:
دستمو زیر شکم بر آمدم بردم و از پله ها بالا رفتم..از خدمتکار شخصیمون بابت غذا تشکر کردم...از همیشه بیشتر بچمو حس میکردم و این باعث خوشحالیم میشد..رفتم توی اتاق دختر کوچولوم که کلش با تم صورتی بود..اینکه دختر کوچولوم قراره توی این اتاق باشه..حالمو خوب میکرد نشستم روی مبل کنار گهواره..عروسک خرگوشی سفید روی مبل رو بغل کردم...از سر شب درد بدی تو تنم و شکمم حس میکردم ولی فکر میکنم مثل همیشس...خیلی خوشحال بودم که قرار بود زود بدنیا بیاد ولی..جونگ کوک فقط منو به خاطر بچه میخواست...قطعا ولم میکرد..بغض کردم
میدونم تمام محبتاش الکیه..آهی کشیدم:"عیب نداره دخترم..بابات حداقل..تورو دوست داری اگه منو واقعی دوست نداره...ولی تورو دوست داره،همین برام کافیه!"
جونگ کوک:
رسیدم خونه...پرستار از خونه رفته بود..نیمه شب بود و مطمئن بودم این سوک خوابه..دکتر گفته بود زود بخوابه خیلی بهتره.
دسته گل رو توی آب گذاشتم و خرس صورتی رو توی اتاق دخترمون گذاشتم..رفتم تو اتاق خودمون و لباسامو عوض کردم..به چهره غرق در خوابش نگاه کردم..اون زیباترین دختری بود که میدیدم!
رفتم کنارش دراز کشیدم سرمو گذاشتم رو شکم برامدش...لبخند زدم و آرم لب زدم:"دختر کوچولوی نازم..مامانیت باهام قهره؟!..مامانیت نمیدونه چقدر دوستش دارم..نمیدونه چقدر از بد رفتاری ای که باهاش کردم پشیمونم..ایکاش بدونه چقدر عاشقشم..بدونه چقدر تو و مامانت رو دوست دارم.."
دستمو دور کمرش حلقه کردم...سرمو بردم تو گردنش و در عرض چند ثانیه خوابم برد.
این سوک:
دردم شدید تر شده بود..واسه همین خوابم نبرده بود..تمام حرف هاشو شنیدم..
یعنی..تمام حرف هاش واقعیت داشت؟؟..نمیدونم نمیدونم..اون توی این چندماه به شدت بهم محبت کرد..ولی..نمیدونم...وای
شکمم تیر میکشید..چندبار تو جام جابه جا شدم..ولی بازم فایده نداشت..هر ثانیه شدید تر میشد..دیگه نفسام به شماره افتاده بود..دیگه نتونستم تحمل کنم..جونگ کوک رو آروم تکون دادم:"آیییی..جونگ کوک..جونگ کوک.."
آروم چشماشو باز کرد..معلوم بود چقدر خستس:"هوم؟ چیشده؟!"*خوابالو*
"فک..فکر کنم که..وقشته!"
ادامه دارد...
اسلاید بعدی عکس اتاق بچس
اگه بد شد معذرت میخوام
نظرتون برام با ارزشه...💗
من اشتباه کردم!
اشتباهی که بزرگتر از اون چیزی فکر میکردم بود
اشتباهی که با خریدن گل،سیسمونی،کادو، همه ی چیزایی که ویار میکرد و... تو چند ماه جبران نمیشه!
اشتباهی که با محبت کردنم جبران نمیشه...
چندماه گذشته بود..توی این چندماه فهمیده بودیم حاصل عشقمون یه دختر کوچولوعه..
توی این چندماه،تمام تلاشمو کردم تا بفهمه واقا دوستش دارم. من اشتباه کردم..خیلی اشتباه کردم..اون منو نبخشیده..
من اون مدتی که باهاش سرد بودم خیلی ناراحت بودم...فهمیده بودم که نمیتونم به آرزوم برسم..اونم با دختر مورد علاقم! اونم با کسی که عاشقشم..ولی بعد که فهمیدم خدا میدونه چقدر خوشحال شدم..ولی اون دیگه حس خوبی نداره به من!
نمیدونم باید چیکار کنم...که دوباره حسش بهم برگرده..توی این چندماه به خاطر باردار بودن همسرم نزاشتم دست به سیاه و سفید بزنه..خودم غذا درست میکردم یا حتی خونه رو تمیز میکردم...روز هایی هم که نبودم و سر کار بودم پرستار میومد..اون هنوزم باهام سرد بود.
داشتم برمیگشتم از سرکار به خونه...خیلی خسته بودم..به خرس صورتی و دست گل صورتی روی صندلی کنارم توی ماشین نگاهی انداختم و آهی کشیدم..به یاد دختر کوچولوم افتادم،ناخواسته لبخند زدم .
این سوک:
دستمو زیر شکم بر آمدم بردم و از پله ها بالا رفتم..از خدمتکار شخصیمون بابت غذا تشکر کردم...از همیشه بیشتر بچمو حس میکردم و این باعث خوشحالیم میشد..رفتم توی اتاق دختر کوچولوم که کلش با تم صورتی بود..اینکه دختر کوچولوم قراره توی این اتاق باشه..حالمو خوب میکرد نشستم روی مبل کنار گهواره..عروسک خرگوشی سفید روی مبل رو بغل کردم...از سر شب درد بدی تو تنم و شکمم حس میکردم ولی فکر میکنم مثل همیشس...خیلی خوشحال بودم که قرار بود زود بدنیا بیاد ولی..جونگ کوک فقط منو به خاطر بچه میخواست...قطعا ولم میکرد..بغض کردم
میدونم تمام محبتاش الکیه..آهی کشیدم:"عیب نداره دخترم..بابات حداقل..تورو دوست داری اگه منو واقعی دوست نداره...ولی تورو دوست داره،همین برام کافیه!"
جونگ کوک:
رسیدم خونه...پرستار از خونه رفته بود..نیمه شب بود و مطمئن بودم این سوک خوابه..دکتر گفته بود زود بخوابه خیلی بهتره.
دسته گل رو توی آب گذاشتم و خرس صورتی رو توی اتاق دخترمون گذاشتم..رفتم تو اتاق خودمون و لباسامو عوض کردم..به چهره غرق در خوابش نگاه کردم..اون زیباترین دختری بود که میدیدم!
رفتم کنارش دراز کشیدم سرمو گذاشتم رو شکم برامدش...لبخند زدم و آرم لب زدم:"دختر کوچولوی نازم..مامانیت باهام قهره؟!..مامانیت نمیدونه چقدر دوستش دارم..نمیدونه چقدر از بد رفتاری ای که باهاش کردم پشیمونم..ایکاش بدونه چقدر عاشقشم..بدونه چقدر تو و مامانت رو دوست دارم.."
دستمو دور کمرش حلقه کردم...سرمو بردم تو گردنش و در عرض چند ثانیه خوابم برد.
این سوک:
دردم شدید تر شده بود..واسه همین خوابم نبرده بود..تمام حرف هاشو شنیدم..
یعنی..تمام حرف هاش واقعیت داشت؟؟..نمیدونم نمیدونم..اون توی این چندماه به شدت بهم محبت کرد..ولی..نمیدونم...وای
شکمم تیر میکشید..چندبار تو جام جابه جا شدم..ولی بازم فایده نداشت..هر ثانیه شدید تر میشد..دیگه نفسام به شماره افتاده بود..دیگه نتونستم تحمل کنم..جونگ کوک رو آروم تکون دادم:"آیییی..جونگ کوک..جونگ کوک.."
آروم چشماشو باز کرد..معلوم بود چقدر خستس:"هوم؟ چیشده؟!"*خوابالو*
"فک..فکر کنم که..وقشته!"
ادامه دارد...
اسلاید بعدی عکس اتاق بچس
اگه بد شد معذرت میخوام
نظرتون برام با ارزشه...💗
- ۳.۲k
- ۲۸ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط