{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ازدواج نافرجام

《 ازدواج نافرجام 》
⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 20 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩

ویوا چشمی چرخوند و نگاهش رو ازش گرفت به سمته تخت رفت و گوشیش روی میز کنار تخت گذاشت و بدون توجه به تعنه جونگکوک خواست از کنارش رد بشه اما جونگکوک ساعد دستش رو محکم گرفت و متوقف اش کرد و این با عصبانیت توی صورتش غرید
جونگکوک : با کی داشتی حرف میزدی که اینجوری می‌گفت دلش برات تنگ شده ؟
دختر که از درد دستش با همون اخم بهش خیره شده و سعی می‌کرد دستش رو از دست های قوی جونگکوک بیرون بکشه و با لحنی آرومی گفت
ویوا : جونگکوک دستم درد گرفت ولم کن
جونگکوک‌‌ بدون توجه به حرفش با همون لحن ادامه داد
جونگکوک : این جواب سوالم نبود ویوا ..صبر منو لب‌ریز نکن
میدونست بحث با این مرد فایده‌ای ندارد چون در هر صورت بازم هم مجبور به تسلیم میشد ... با صدایی که از شدت بغض می‌لرزید گفت
ویوا : جولسو بود ...
لحظه از درد دستش اخم اش تبدیل به نگاه مظلومی شد توی چشمای تیله‌ای شوهرش اش خیره شد ... جونگکوک به مردمک های لرزان چشمای همسرش که هر لحظه لب‌ریز از اشک می‌شد نگاه میکرد که باعث شد فشار دستش کم شود و نگاه عصبانی اش کمی آروم بگیرد ... دستش رو رها کرد و بخاطر شنیدن اسم اون پسره سریش دستاش رو توی جیب شلوار راحتی از فرو بر و با اخم منتظر به همسرش خیره شده
جونگکوک : اون پسره سیریش چرا بهت زنگ زده بود
درحالی که دستش رو می‌مالید مردم های چشمانش رو بالا آورد و دوباره توی چشم های شوهرش خیره شد دیگه اثری از عصبانیت نبود اما اخمی همیشه روی پیشونی اش پایدار بود
ویوا : جولسو از بوسان اومده و میخواد بره مکزیک و گفتم میخواد قبل از رفتن منو ببینه ...
اخم اش غلیظ تر شد و بدون هیچ حرفی به سمته تخت رفت
ویوا مکث کرد نمیدونست چطور این موضوع رو مطرح کنه هنوز از دستش عصبی ناراحت بود... نفس عمیقی کشید و ادامه داد
ویوا : فردا میخوام برم دیدنش
جونگکوک با ایستاد اما برنگشت دستاش رو از جیبش بیرون کشید و با همون لحنی جدی و کنایه داری گفت
جونگکوک : به اندازه کافی رفعه دل تنگی کردین لازم نیست بری
ویوا با تعجب بهش چشم دوختانتظار مخالف در ای مورد رو ازش نداشت فاصله بین شون رو پر کرد و با فاصله یک قدمی پشتش ایستاد
ویوا : برای چی اون پسر عموی منه از بوسان بخاطر من اومده چرا نتونم برم دیدنش
جونگکوک : همین که گفتم
روی تخت نشست و این بار به چهره همسرش چشم دوخت که با اخم ریز و چشمانی عصبی بهش خیره شده بود ...



من کامنت های همه تونو دیدم و با دقت خواندم واقعا متاسفم که نمیتونم زیاد تر از این فعالیت کنم اما واقعا شرایطش رو ندارم بار ها گفتم که سعی میکنم بیشتر روی داستان نوشتن وقت بزارم از شما هم انتظار دارم درکم کنید دوستون دارم
دیدگاه ها (۱۲)

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 21 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩که ...

ادامه پارت 12 و از جلوی میز آرایشش بلند شد برای اولین‌بار لب...

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 19 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ وی...

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 18 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩دخت...

part:35name: عشق و جداییویو بوراهمون طور خیره به ماه بودم ک...

عشق ممنوع part=۸(همون روز – بیرون سالن ورزشی، بعد از مسابقه)...

⁦✿My lovely idol⁦✿ 2✯part:²⁷ایوان دستش رو روی گردن هیونا گذا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط