عشق در دنده آخر
عشق در دنده آخر
پارت : ۴۴
صبح آفتابی سئول، برخلاف چند روز گذشته، آرام و بدون خبرهای جنجالی آغاز شده بود. برای اولین بار بعد از مدتها، نه جلسهای در شرکت بود، نه تعقیبوگریزی و نه صدای آژیر پلیس. هانا با خیال راحت از اتاقش بیرون آمد و با دیدن جونگکوک که مشغول نوشیدن قهوه بود، لبخند کوتاهی زد.
جونگکوک امروز کتوشلوار نپوشیده بود. پیراهن سفید آستینبلند، شلوار پارچهای مشکی و ساعت همیشگیاش ظاهر ساده اما شیکی به او داده بود. هانا هم با شلوار بگ کرم، تیشرت سفید و کت جین کوتاه آماده شده بود.
صدای زنگ در بلند شد. هانا در را باز کرد و همان لحظه تهیونگ با دو لیوان قهوه و یک لبخند بزرگ وارد شد.
«صبح بخیر زوج محترم!»
هانا چشمهایش را ریز کرد.
«از همین الان اعصابمو به هم نریز.»
تهیونگ با خنده پاکتی را روی میز گذاشت.
«امروز هیچ خبری از شرکت نیست.»
جونگکوک با تردید پرسید:
«پس کجا میریم؟»
تهیونگ با هیجان گفت:
«شهربازی!»
هانا با ذوق گفت:
«جدی؟!»
تهیونگ سر تکان داد.
«از وقتی قرارداد ازدواج بستین فقط یا توی شرکت بودین یا توی دردسر. امروز حق ندارین به کار فکر کنین.»
کمتر از یک ساعت بعد، هر سه وارد شهربازی شدند. صدای موسیقی، خنده بچهها و بوی پاپکورن همهجا را پر کرده بود. هانا با دیدن بازیهای مختلف، مثل یک بچه ذوق کرده بود و از این طرف به آن طرف میرفت.
تهیونگ به جونگکوک نگاه کرد و آرام گفت:
«اینجوری بیشتر بهش میاد، نه؟»
جونگکوک نگاهش را از هانا برنداشت.
«آره...»
لبخند محوی روی لبش نشست.
اولین بازی، ماشینهای برقی بود. هانا پشت فرمان نشست و با خنده گفت:
«حواست باشه مدیرعامل! اینجا هم میبرمت.»
چند دقیقه بعد، ماشین جونگکوک برای سومین بار با ضربه هانا چرخید و تهیونگ از شدت خنده روی فرمان خم شده بود.
بعد از بازی، هر سه به سمت غرفه جایزه رفتند. تهیونگ چند بار تلاش کرد با پرتاب حلقه جایزه ببرد، اما موفق نشد. هانا حلقه را گرفت، با دقت نشانه رفت و در همان بار اول عروسک بزرگی را برنده شد.
تهیونگ با ناباوری گفت:
«تو اصلاً توی چی بدی؟»
هانا با خنده عروسک را بغل کرد.
«هنوز چیزی پیدا نکردم.»
چند دقیقه بعد، مقابل ترن هوایی ایستادند. هانا با هیجان گفت:
«من که حتماً سوار میشم!»
تهیونگ هم دستش را بالا برد.
«منم!»
هر دو همزمان به جونگکوک نگاه کردند.
جونگکوک خیلی آرام گفت:
«نه.»
هانا ابرویش را بالا انداخت.
«یعنی میترسی؟»
جونگکوک با خونسردی جواب داد:
«از ارتفاع نه...»
«از تصمیمات شما دوتا میترسم.»
تهیونگ خندید، بازوی او را گرفت و گفت:
«امروز حق فرار نداری.»
چند دقیقه بعد، هر سه روی صندلیهای ترن هوایی نشسته بودند. هانا کنار جونگکوک بود و تهیونگ پشت سرشان. ترن آرام شروع به حرکت کرد و کمکم به بالاترین نقطه رسید.
هانا با هیجان به منظره شهر نگاه میکرد.
اما درست وقتی ترن با سرعت به سمت پایین حرکت کرد...
جونگکوک ناخودآگاه دسته صندلی را محکم گرفت.
هانا که متوجه شده بود، خندهاش گرفت.
خیلی آرام دستش را روی دست جونگکوک گذاشت و گفت:
«آروم باش...»
«تموم میشه.»
جونگکوک برای چند لحظه به دست هانا نگاه کرد.
با وجود سرعت ترن...
همان لمس کوتاه، عجیب آرامش کرده بود.
وقتی ترن متوقف شد، تهیونگ با خنده گفت:
«آقای جئون، رنگتون از دیوار سفیدتر شده!»
هانا دیگر نتوانست خودش را نگه دارد و با صدای بلند خندید.
جونگکوک هم این بار، برخلاف همیشه، همراه آنها خندید.
برای چند ساعت...
نه خبری از Project X بود...
نه از هیئتمدیره...
فقط سه نفر بودند که مثل دوستان قدیمی، یک روز معمولی را کنار هم میگذراندند.
اما وقتی از شهربازی خارج شدند، تلفن جونگکوک زنگ خورد.
او تماس را جواب داد.
چند ثانیه بعد...
لبخند از روی صورتش محو شد.
«چی گفتی...؟»
هانا و تهیونگ با نگرانی به او نگاه کردند.
جونگکوک آرام گوشی را پایین آورد و گفت:
«یکی وارد دفترم شده...»
«و هارد Project X دیگه اونجا نیست.»
«روز آرامشان فقط چند ساعت دوام آورده بود... و حالا دوباره بازی خطرناک شروع میشد.»
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارند.
پارت : ۴۴
صبح آفتابی سئول، برخلاف چند روز گذشته، آرام و بدون خبرهای جنجالی آغاز شده بود. برای اولین بار بعد از مدتها، نه جلسهای در شرکت بود، نه تعقیبوگریزی و نه صدای آژیر پلیس. هانا با خیال راحت از اتاقش بیرون آمد و با دیدن جونگکوک که مشغول نوشیدن قهوه بود، لبخند کوتاهی زد.
جونگکوک امروز کتوشلوار نپوشیده بود. پیراهن سفید آستینبلند، شلوار پارچهای مشکی و ساعت همیشگیاش ظاهر ساده اما شیکی به او داده بود. هانا هم با شلوار بگ کرم، تیشرت سفید و کت جین کوتاه آماده شده بود.
صدای زنگ در بلند شد. هانا در را باز کرد و همان لحظه تهیونگ با دو لیوان قهوه و یک لبخند بزرگ وارد شد.
«صبح بخیر زوج محترم!»
هانا چشمهایش را ریز کرد.
«از همین الان اعصابمو به هم نریز.»
تهیونگ با خنده پاکتی را روی میز گذاشت.
«امروز هیچ خبری از شرکت نیست.»
جونگکوک با تردید پرسید:
«پس کجا میریم؟»
تهیونگ با هیجان گفت:
«شهربازی!»
هانا با ذوق گفت:
«جدی؟!»
تهیونگ سر تکان داد.
«از وقتی قرارداد ازدواج بستین فقط یا توی شرکت بودین یا توی دردسر. امروز حق ندارین به کار فکر کنین.»
کمتر از یک ساعت بعد، هر سه وارد شهربازی شدند. صدای موسیقی، خنده بچهها و بوی پاپکورن همهجا را پر کرده بود. هانا با دیدن بازیهای مختلف، مثل یک بچه ذوق کرده بود و از این طرف به آن طرف میرفت.
تهیونگ به جونگکوک نگاه کرد و آرام گفت:
«اینجوری بیشتر بهش میاد، نه؟»
جونگکوک نگاهش را از هانا برنداشت.
«آره...»
لبخند محوی روی لبش نشست.
اولین بازی، ماشینهای برقی بود. هانا پشت فرمان نشست و با خنده گفت:
«حواست باشه مدیرعامل! اینجا هم میبرمت.»
چند دقیقه بعد، ماشین جونگکوک برای سومین بار با ضربه هانا چرخید و تهیونگ از شدت خنده روی فرمان خم شده بود.
بعد از بازی، هر سه به سمت غرفه جایزه رفتند. تهیونگ چند بار تلاش کرد با پرتاب حلقه جایزه ببرد، اما موفق نشد. هانا حلقه را گرفت، با دقت نشانه رفت و در همان بار اول عروسک بزرگی را برنده شد.
تهیونگ با ناباوری گفت:
«تو اصلاً توی چی بدی؟»
هانا با خنده عروسک را بغل کرد.
«هنوز چیزی پیدا نکردم.»
چند دقیقه بعد، مقابل ترن هوایی ایستادند. هانا با هیجان گفت:
«من که حتماً سوار میشم!»
تهیونگ هم دستش را بالا برد.
«منم!»
هر دو همزمان به جونگکوک نگاه کردند.
جونگکوک خیلی آرام گفت:
«نه.»
هانا ابرویش را بالا انداخت.
«یعنی میترسی؟»
جونگکوک با خونسردی جواب داد:
«از ارتفاع نه...»
«از تصمیمات شما دوتا میترسم.»
تهیونگ خندید، بازوی او را گرفت و گفت:
«امروز حق فرار نداری.»
چند دقیقه بعد، هر سه روی صندلیهای ترن هوایی نشسته بودند. هانا کنار جونگکوک بود و تهیونگ پشت سرشان. ترن آرام شروع به حرکت کرد و کمکم به بالاترین نقطه رسید.
هانا با هیجان به منظره شهر نگاه میکرد.
اما درست وقتی ترن با سرعت به سمت پایین حرکت کرد...
جونگکوک ناخودآگاه دسته صندلی را محکم گرفت.
هانا که متوجه شده بود، خندهاش گرفت.
خیلی آرام دستش را روی دست جونگکوک گذاشت و گفت:
«آروم باش...»
«تموم میشه.»
جونگکوک برای چند لحظه به دست هانا نگاه کرد.
با وجود سرعت ترن...
همان لمس کوتاه، عجیب آرامش کرده بود.
وقتی ترن متوقف شد، تهیونگ با خنده گفت:
«آقای جئون، رنگتون از دیوار سفیدتر شده!»
هانا دیگر نتوانست خودش را نگه دارد و با صدای بلند خندید.
جونگکوک هم این بار، برخلاف همیشه، همراه آنها خندید.
برای چند ساعت...
نه خبری از Project X بود...
نه از هیئتمدیره...
فقط سه نفر بودند که مثل دوستان قدیمی، یک روز معمولی را کنار هم میگذراندند.
اما وقتی از شهربازی خارج شدند، تلفن جونگکوک زنگ خورد.
او تماس را جواب داد.
چند ثانیه بعد...
لبخند از روی صورتش محو شد.
«چی گفتی...؟»
هانا و تهیونگ با نگرانی به او نگاه کردند.
جونگکوک آرام گوشی را پایین آورد و گفت:
«یکی وارد دفترم شده...»
«و هارد Project X دیگه اونجا نیست.»
«روز آرامشان فقط چند ساعت دوام آورده بود... و حالا دوباره بازی خطرناک شروع میشد.»
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارند.
- ۱.۲k
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط