عشق در دنده آخر
عشق در دنده آخر
پارت : ۴۲
آژیر خطر بدون وقفه در تمام ساختمان پخش میشد. چراغهای قرمز راهروها یکییکی روشن شده بودند و صدای دویدن نیروهای امنیتی از هر طرف شنیده میشد. هانا و جونگکوک فقط چند ثانیه برای تصمیم گرفتن فرصت داشتند.
جونگکوک به پنجره سرتاسری انتهای اتاق اشاره کرد.
«پشت این شیشه، سکوی تعمیرات ساختمونه.»
هانا نگاهی به ارتفاع انداخت و گفت:
«یعنی از اونجا پایین میریم؟»
جونگکوک با آرامش جواب داد:
«راه امنتری نداریم.»
هانا با یکی از صندلیهای فلزی به شیشه ضربه زد. بار دوم، شیشه ترک برداشت و با ضربه سوم فرو ریخت. باد سرد شب داخل اتاق پیچید و هر دو روی سکوی باریک فلزی قدم گذاشتند.
صدای یکی از نگهبانها از داخل اتاق بلند شد.
«اونجان! نذارید فرار کنن!»
چند نفر به سمت پنجره دویدند، اما جونگکوک نردبان اضطراری را پایین انداخت و همراه هانا از ساختمان فاصله گرفت.
آنها هنوز چند طبقه پایین نرفته بودند که دو نفر از افراد رئیس هیئتمدیره از پشتبام به سمتشان آمدند. یکی از آنها طناب فرار را گرفت تا مسیرشان را ببندد.
هانا سریع یکی از ابزارهای داخل کیفش را بیرون آورد. با یک حرکت، پیچ نگهدارنده طناب را شل کرد. طناب رها شد و بین دو ساختمان تاب خورد. افراد تعادلشان را از دست دادند و عقب کشیدند.
جونگکوک با تعجب گفت:
«حتی توی این شرایط هم از ابزار دست میکشی؟»
هانا خندید.
«مکانیک بدون ابزار که مکانیک نیست.»
چند دقیقه بعد هر دو به پارکینگ پشتی رسیدند. فراری مشکی جونگکوک همانجا منتظر بود. او در را باز کرد و گفت:
«زود سوار شو!»
هانا پشت فرمان نشست.
«امشب من رانندگی میکنم.»
جونگکوک فقط کمربندش را بست.
«حرکت کن.»
صدای لاستیکها در پارکینگ پیچید و فراری با شتاب از رمپ بیرون رفت. هنوز چند ثانیه نگذشته بود که سه خودروی شاسیبلند مشکی از پشت سرشان ظاهر شدند.
جونگکوک به آینه نگاه کرد.
«دنبالمون افتادن.»
هانا لبخند زد.
«اشتباه بزرگی کردن.»
او با یک حرکت سریع از بین دو کامیون عبور کرد و وارد بزرگراه شد. ماشینهای تعقیبکننده هم پشت سرشان پیچیدند، اما فاصله را از دست دادند.
جونگکوک نقشه شهر را روی نمایشگر باز کرد.
«پانصد متر جلوتر خروجی سمت راسته.»
هانا بدون اینکه نگاهش را از جاده بردارد، فرمان را چرخاند و با مهارت وارد خروجی شد.
یکی از خودروهای تعقیبکننده تلاش کرد راهشان را ببندد. هانا لحظه آخر فرمان را به سمت چپ چرخاند و با یک دریفت تمیز از کنار آن عبور کرد. جونگکوک ناخودآگاه لبخند زد.
«قبلاً گفتم...»
«رانندگیت بینقصه.»
هانا با شیطنت گفت:
«الان وقت تعریف کردنه؟»
جونگکوک برای اولین بار با صدای کوتاهی خندید.
«نه... فقط داشتم حقیقتو میگفتم.»
تعقیبوگریز چند دقیقه دیگر ادامه پیدا کرد تا اینکه هانا وارد تونل قدیمی خارج از شهر شد. نور کم تونل باعث شد خودروهای تعقیبکننده برای لحظهای سرعتشان را کم کنند.
هانا از همان فرصت استفاده کرد، چراغهای فراری را خاموش کرد و وارد یکی از خروجیهای فرعی تونل شد. چند ثانیه بعد، خودروهای مشکی بدون اینکه متوجه شوند از کنارشان رد شدند.
هر دو چند لحظه در سکوت ماندند.
جونگکوک نفس راحتی کشید.
«فعلاً گمشون کردیم.»
هانا هارد Project X را از کیفش بیرون آورد و روی داشبورد گذاشت.
«تمام دردسرهای امشب...»
«فقط به خاطر اینه.»
جونگکوک هارد را برداشت و با دقت نگاهش کرد.
اما درست در همان لحظه...
چراغ کوچکی روی هارد شروع به چشمک زدن کرد.
هانا اخم کرد.
«این... قبلاً روشن نبود.»
جونگکوک با صدایی جدی گفت:
«ردیابه...»
هر دو همزمان به هم نگاه کردند.
یعنی...
دشمن دقیقاً میدانست آنها کجا هستند.
«و صدای موتور چند خودروی ناشناس که دوباره از دور شنیده میشد، نشان میداد فرارشان هنوز تمام نشده است...»
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارند.
پارت : ۴۲
آژیر خطر بدون وقفه در تمام ساختمان پخش میشد. چراغهای قرمز راهروها یکییکی روشن شده بودند و صدای دویدن نیروهای امنیتی از هر طرف شنیده میشد. هانا و جونگکوک فقط چند ثانیه برای تصمیم گرفتن فرصت داشتند.
جونگکوک به پنجره سرتاسری انتهای اتاق اشاره کرد.
«پشت این شیشه، سکوی تعمیرات ساختمونه.»
هانا نگاهی به ارتفاع انداخت و گفت:
«یعنی از اونجا پایین میریم؟»
جونگکوک با آرامش جواب داد:
«راه امنتری نداریم.»
هانا با یکی از صندلیهای فلزی به شیشه ضربه زد. بار دوم، شیشه ترک برداشت و با ضربه سوم فرو ریخت. باد سرد شب داخل اتاق پیچید و هر دو روی سکوی باریک فلزی قدم گذاشتند.
صدای یکی از نگهبانها از داخل اتاق بلند شد.
«اونجان! نذارید فرار کنن!»
چند نفر به سمت پنجره دویدند، اما جونگکوک نردبان اضطراری را پایین انداخت و همراه هانا از ساختمان فاصله گرفت.
آنها هنوز چند طبقه پایین نرفته بودند که دو نفر از افراد رئیس هیئتمدیره از پشتبام به سمتشان آمدند. یکی از آنها طناب فرار را گرفت تا مسیرشان را ببندد.
هانا سریع یکی از ابزارهای داخل کیفش را بیرون آورد. با یک حرکت، پیچ نگهدارنده طناب را شل کرد. طناب رها شد و بین دو ساختمان تاب خورد. افراد تعادلشان را از دست دادند و عقب کشیدند.
جونگکوک با تعجب گفت:
«حتی توی این شرایط هم از ابزار دست میکشی؟»
هانا خندید.
«مکانیک بدون ابزار که مکانیک نیست.»
چند دقیقه بعد هر دو به پارکینگ پشتی رسیدند. فراری مشکی جونگکوک همانجا منتظر بود. او در را باز کرد و گفت:
«زود سوار شو!»
هانا پشت فرمان نشست.
«امشب من رانندگی میکنم.»
جونگکوک فقط کمربندش را بست.
«حرکت کن.»
صدای لاستیکها در پارکینگ پیچید و فراری با شتاب از رمپ بیرون رفت. هنوز چند ثانیه نگذشته بود که سه خودروی شاسیبلند مشکی از پشت سرشان ظاهر شدند.
جونگکوک به آینه نگاه کرد.
«دنبالمون افتادن.»
هانا لبخند زد.
«اشتباه بزرگی کردن.»
او با یک حرکت سریع از بین دو کامیون عبور کرد و وارد بزرگراه شد. ماشینهای تعقیبکننده هم پشت سرشان پیچیدند، اما فاصله را از دست دادند.
جونگکوک نقشه شهر را روی نمایشگر باز کرد.
«پانصد متر جلوتر خروجی سمت راسته.»
هانا بدون اینکه نگاهش را از جاده بردارد، فرمان را چرخاند و با مهارت وارد خروجی شد.
یکی از خودروهای تعقیبکننده تلاش کرد راهشان را ببندد. هانا لحظه آخر فرمان را به سمت چپ چرخاند و با یک دریفت تمیز از کنار آن عبور کرد. جونگکوک ناخودآگاه لبخند زد.
«قبلاً گفتم...»
«رانندگیت بینقصه.»
هانا با شیطنت گفت:
«الان وقت تعریف کردنه؟»
جونگکوک برای اولین بار با صدای کوتاهی خندید.
«نه... فقط داشتم حقیقتو میگفتم.»
تعقیبوگریز چند دقیقه دیگر ادامه پیدا کرد تا اینکه هانا وارد تونل قدیمی خارج از شهر شد. نور کم تونل باعث شد خودروهای تعقیبکننده برای لحظهای سرعتشان را کم کنند.
هانا از همان فرصت استفاده کرد، چراغهای فراری را خاموش کرد و وارد یکی از خروجیهای فرعی تونل شد. چند ثانیه بعد، خودروهای مشکی بدون اینکه متوجه شوند از کنارشان رد شدند.
هر دو چند لحظه در سکوت ماندند.
جونگکوک نفس راحتی کشید.
«فعلاً گمشون کردیم.»
هانا هارد Project X را از کیفش بیرون آورد و روی داشبورد گذاشت.
«تمام دردسرهای امشب...»
«فقط به خاطر اینه.»
جونگکوک هارد را برداشت و با دقت نگاهش کرد.
اما درست در همان لحظه...
چراغ کوچکی روی هارد شروع به چشمک زدن کرد.
هانا اخم کرد.
«این... قبلاً روشن نبود.»
جونگکوک با صدایی جدی گفت:
«ردیابه...»
هر دو همزمان به هم نگاه کردند.
یعنی...
دشمن دقیقاً میدانست آنها کجا هستند.
«و صدای موتور چند خودروی ناشناس که دوباره از دور شنیده میشد، نشان میداد فرارشان هنوز تمام نشده است...»
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارند.
- ۹۸۴
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط