عشق در دنده آخر
عشق در دنده آخر
پارت : ۴۵
غروب، آسمان سئول کمکم به رنگ نارنجی درآمده بود. سکوت داخل فراری مشکی جونگکوک با صدای آرام موتور شکسته میشد. بعد از تماس شرکت، هر سه نفر با عجله شهربازی را ترک کرده بودند، اما تهیونگ برای بررسی دوربینهای امنیتی مستقیم به شرکت رفته بود و هانا و جونگکوک راهی خانه شدند.
تمام مسیر، هیچکدام چیزی نگفتند.
هانا از پنجره به خیابانها نگاه میکرد، اما ذهنش هنوز در شهربازی مانده بود.
لحظهای که دستش را روی دست جونگکوک گذاشته بود...
و لبخندی که برای اولین بار بدون اجبار روی صورت او دیده بود.
وقتی وارد خانه شدند، جونگکوک مستقیم به سمت اتاق کارش رفت تا گزارش سرقت هارد را بررسی کند.
هانا چند دقیقه در آشپزخانه ایستاد.
بعد بیاختیار دو فنجان قهوه آماده کرد.
خودش هم نمیدانست چرا...
اما دلش میخواست کنار جونگکوک باشد.
درِ اتاق را آرام زد.
جونگکوک سرش را از روی لپتاپ بلند کرد.
«بیا داخل.»
هانا فنجان را روی میز گذاشت.
«فکر کردم شاید بهش احتیاج داشته باشی.»
جونگکوک لبخند محوی زد.
«ممنون.»
چند لحظه سکوت بینشان برقرار شد.
هانا به پروندههای روی میز نگاه کرد.
«هنوز هیچ ردی از هارد نیست؟»
جونگکوک آرام سرش را تکان داد.
«نه...»
«ولی مطمئنم هنوز از شرکت خارجش نکردن.»
هانا به چهره خسته او خیره شد.
چند شب بود که درست نخوابیده بود.
چند روز بود که حتی یکبار هم به خودش فکر نکرده بود.
تمام نگرانیاش...
امنیت شرکت و امنیت هانا بود.
ناگهان هانا لبخند خیلی کمرنگی زد.
«میدونی...»
«قبلاً فکر میکردم فقط یه مدیرعامل سرد و مغروری.»
جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.
هانا ادامه داد:
«ولی هر چی بیشتر شناختمت...»
«فهمیدم پشت اون ظاهر سرد...»
«یه آدم خیلی مهربون قایم شده.»
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط با دقت به حرفهای او گوش میداد.
هانا نفس عمیقی کشید.
قلبش تندتر از همیشه میزد.
برای اولین بار...
از گفتن حقیقت میترسید.
آرام گفت:
«اون شب که گفتی دوستم داری...»
«نتونستم جوابتو بدم.»
«نه چون ناراحت بودم...»
«چون خودمم نمیدونستم چه حسی دارم.»
جونگکوک از جایش بلند شد.
اما هنوز فاصلهشان را حفظ کرد.
هانا نگاهش را بالا آورد.
لبخند کوچکی روی لبش نشست.
«ولی امروز...»
«توی شهربازی...»
«وقتی دیدم فقط کنار تو احساس آرامش دارم...»
«فهمیدم جوابم چیه.»
چند ثانیه سکوت...
بعد خیلی آرام گفت:
«جونگکوک...»
«منم دوستت دارم.»
برای اولین بار...
چهره همیشه آرام جونگکوک کاملاً تغییر کرد.
لبخندی واقعی روی صورتش نشست.
آرام به سمت هانا رفت.
مکث کرد.
«مطمئنی؟»
هانا با خنده کوتاهی گفت:
«این بار کاملاً مطمئنم.»
جونگکوک خیلی آرام دستش را گرفت.
نگاهش را از چشمهای هانا برنداشت.
بعد با مکثی کوتاه...
روی پیشانی او یک بوسه آرام گذاشت.
هانا لبخند زد.
این بار خودش چند سانتیمتر به او نزدیکتر شد.
و خیلی کوتاه...
لبهایشان برای اولین بار، بدون قرارداد...
بدون اجبار...
و فقط از روی عشق...
به هم رسید.
در همان لحظه...
(مگه نویسنده میزاره شخصیت ها نفس بکشن؟ نه)
صدای زنگ در خانه بلند شد.
هر دو با تعجب از هم فاصله گرفتند.
هانا با خنده گفت:
«فکر کنم تهیونگه...»
جونگکوک با لبخند سری تکان داد.
«طبق معمول، بدترین زمان ممکن رو برای اومدن انتخاب کرده.»
هانا از شدت خنده سرش را پایین انداخت.
فضای سنگین چند هفته گذشته...
برای اولین بار جای خودش را به آرامش داده بود.
اما پشت در خانه...
کسی ایستاده بود که نه هانا انتظارش را داشت...
و نه جونگکوک.
«وقتی در باز شد، مرد ناشناس فقط یک جمله گفت: "هارد Project X دست منه... اگر حقیقت رو میخواید، امشب تنها بیاید."»
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارند.
پارت : ۴۵
غروب، آسمان سئول کمکم به رنگ نارنجی درآمده بود. سکوت داخل فراری مشکی جونگکوک با صدای آرام موتور شکسته میشد. بعد از تماس شرکت، هر سه نفر با عجله شهربازی را ترک کرده بودند، اما تهیونگ برای بررسی دوربینهای امنیتی مستقیم به شرکت رفته بود و هانا و جونگکوک راهی خانه شدند.
تمام مسیر، هیچکدام چیزی نگفتند.
هانا از پنجره به خیابانها نگاه میکرد، اما ذهنش هنوز در شهربازی مانده بود.
لحظهای که دستش را روی دست جونگکوک گذاشته بود...
و لبخندی که برای اولین بار بدون اجبار روی صورت او دیده بود.
وقتی وارد خانه شدند، جونگکوک مستقیم به سمت اتاق کارش رفت تا گزارش سرقت هارد را بررسی کند.
هانا چند دقیقه در آشپزخانه ایستاد.
بعد بیاختیار دو فنجان قهوه آماده کرد.
خودش هم نمیدانست چرا...
اما دلش میخواست کنار جونگکوک باشد.
درِ اتاق را آرام زد.
جونگکوک سرش را از روی لپتاپ بلند کرد.
«بیا داخل.»
هانا فنجان را روی میز گذاشت.
«فکر کردم شاید بهش احتیاج داشته باشی.»
جونگکوک لبخند محوی زد.
«ممنون.»
چند لحظه سکوت بینشان برقرار شد.
هانا به پروندههای روی میز نگاه کرد.
«هنوز هیچ ردی از هارد نیست؟»
جونگکوک آرام سرش را تکان داد.
«نه...»
«ولی مطمئنم هنوز از شرکت خارجش نکردن.»
هانا به چهره خسته او خیره شد.
چند شب بود که درست نخوابیده بود.
چند روز بود که حتی یکبار هم به خودش فکر نکرده بود.
تمام نگرانیاش...
امنیت شرکت و امنیت هانا بود.
ناگهان هانا لبخند خیلی کمرنگی زد.
«میدونی...»
«قبلاً فکر میکردم فقط یه مدیرعامل سرد و مغروری.»
جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.
هانا ادامه داد:
«ولی هر چی بیشتر شناختمت...»
«فهمیدم پشت اون ظاهر سرد...»
«یه آدم خیلی مهربون قایم شده.»
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط با دقت به حرفهای او گوش میداد.
هانا نفس عمیقی کشید.
قلبش تندتر از همیشه میزد.
برای اولین بار...
از گفتن حقیقت میترسید.
آرام گفت:
«اون شب که گفتی دوستم داری...»
«نتونستم جوابتو بدم.»
«نه چون ناراحت بودم...»
«چون خودمم نمیدونستم چه حسی دارم.»
جونگکوک از جایش بلند شد.
اما هنوز فاصلهشان را حفظ کرد.
هانا نگاهش را بالا آورد.
لبخند کوچکی روی لبش نشست.
«ولی امروز...»
«توی شهربازی...»
«وقتی دیدم فقط کنار تو احساس آرامش دارم...»
«فهمیدم جوابم چیه.»
چند ثانیه سکوت...
بعد خیلی آرام گفت:
«جونگکوک...»
«منم دوستت دارم.»
برای اولین بار...
چهره همیشه آرام جونگکوک کاملاً تغییر کرد.
لبخندی واقعی روی صورتش نشست.
آرام به سمت هانا رفت.
مکث کرد.
«مطمئنی؟»
هانا با خنده کوتاهی گفت:
«این بار کاملاً مطمئنم.»
جونگکوک خیلی آرام دستش را گرفت.
نگاهش را از چشمهای هانا برنداشت.
بعد با مکثی کوتاه...
روی پیشانی او یک بوسه آرام گذاشت.
هانا لبخند زد.
این بار خودش چند سانتیمتر به او نزدیکتر شد.
و خیلی کوتاه...
لبهایشان برای اولین بار، بدون قرارداد...
بدون اجبار...
و فقط از روی عشق...
به هم رسید.
در همان لحظه...
(مگه نویسنده میزاره شخصیت ها نفس بکشن؟ نه)
صدای زنگ در خانه بلند شد.
هر دو با تعجب از هم فاصله گرفتند.
هانا با خنده گفت:
«فکر کنم تهیونگه...»
جونگکوک با لبخند سری تکان داد.
«طبق معمول، بدترین زمان ممکن رو برای اومدن انتخاب کرده.»
هانا از شدت خنده سرش را پایین انداخت.
فضای سنگین چند هفته گذشته...
برای اولین بار جای خودش را به آرامش داده بود.
اما پشت در خانه...
کسی ایستاده بود که نه هانا انتظارش را داشت...
و نه جونگکوک.
«وقتی در باز شد، مرد ناشناس فقط یک جمله گفت: "هارد Project X دست منه... اگر حقیقت رو میخواید، امشب تنها بیاید."»
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارند.
- ۳.۷k
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط