★اون بهم خیانت کرد ولی... p⁴(End)
★اون بهم خیانت کرد ولی... p⁴(End)
جیهوپ:
اون دختر چه اتفاقی میوفته براش؟؟
اونیو گفت:" کجایی؟؟ چرا کمک میخوای؟؟"
استاکره جواب داد:"من تو رستوران بودم بعد اینکه اومدم بیرون چند تا پسر دورمو گرفتن... الان رفتم دستشویی دارم باهاتون حرف میزنم! خانم جانگ تو خودت مثل من دختری! منو درک میکنی... لطفاً کمکم کنین!"
اونیو اشاره کرد که راه بیوفتیم!
دختره لوکیشن رو فرستاد و به ما به سمت اون مکان حرکت کردیم.
جیمین با سرعت به سمت اون لوکیشن حرکت میکرد...
وقتی رسیدیم خیلی سریع وارد رستوران شدیم.
دنبال اون دختره میگشتیم، اما خبری از چند تا پسر نبود!
یهو یک نفر از اتاق پشتی اومد پیش ما...
دقیقا همون دختر! آره اون گولمون زده بود!
من و جیمین عصبی شده بودیم اما اونیو...
اونیو اصلا تعجب نکرده بود!
دختره گفت:"بازیگر خوبی هستم؟؟"
اونیو گفت:"اگه بازیگر خوبی نبودی که به عنوان دنسر نمیومدی تو زندگی ما!"
با پوزخند گفت:"خانم جانگ باید قبول کنی که ما آرمیها ازت متنفریم! واقعیت تلخه... درست نمیگم؟؟"
جیمین با عصبانیت گفت:"تو هیچ وقت یه آرمی حساب نمیشی! فهمیدی؟؟ اونا ارزشمندن! اما تو چی؟؟ یه استاکر روانی که برای یه آیدلا دردسر درست کنی!! آرمی اینجوری نیست..."
اونیو خیلی خونسرد گفت:"تو اومدی خونهی ما؟؟"
دختره با نفرت به اونیو نگاه میکرد...
گفت:" آره من اومدم خونتون! رفتم بار و اومدم خونتون... شعارها ناراحتت کرد؟؟؟ بهتره بگم واقعیتها اذیتت کرد؟؟!"
اونیو که سعی داشت قهقهه نزنه با لبخند کنترل شده گفت:"نه نه اصلا اذیت نشدم پس اون شعارها رو هم تو نوشتی؟؟"
دختره تایید کرد و گفت:"آره من نوشتم"
اونیو گفت:"ناراحت کننده بود... یه لحظه من برم بیرون الان برمیگردم"
به من و جیمین اشاره کرد که ساکت باشیم...
اون داشت یک کاری میکرد اما نمیدونم چیکار!
استاکره سعی کرد نزدیکم بشه که جیمین گفت:" هوی بس کن"
اونیو برگشت داخل رستوران و با غرور گفت:"بازیگر خوبی هستی اما باهوش نه!! من الان مدرک دارم... میدونستم هر جوری که شده میخوای ما رو بکشونی سمت خودت و اذیتمون کنی!"
همه با تعجب بهش نگاه میکردیم...
دختره گفت:"مدرک؟؟منظورت چیه؟؟"
اونیو گوشیش رو درآورد و ادامه داد:"داشتم صداتو ضبط میکردم! الان هم فقط تو گوشی من نیست... بلکه برای تمام اعضا فرستادم!! امشب منتظر استقبال پلیس باش... بریم بچهها"
وقتی وارد ماشین شدیم با ذوق و شوق باهوش بودن اونیو رو تحسین کردیم!
(*دو ماه بعد*)
اونیو:
امروز سالگرد ازدواج من و جیهوپه...
طبق استوری دو ماه پیش، قرار شد من و آرمی صمیمی باشیم!
ما الان همدیگه رو خیلی دوست داریم...
اعضا راست میگفتن آرمیها شگفت انگیزن!
وقتی قضیه استاکر رو برای آرمیها تو لایو تعریف کردم؛ اونا واقعا ناراحت شدن... کلی استوری گذاشتن که اونا به تاکسیک بودن ادامه ندن!! اونا مهربونن و واقعا بینقص...
داخل لایو بودیم!
یهو به جیهوپ گفتم:"بچهها من یک خبری رو میخوام به جیهوپ بگم که تاحالا نشنیده!"
قیافه جیهوپ متعجب بود.
یهو گفتم:"جیهوپ... قراره بابا بشی!"
جیهوپ گفت:"تو الان جدی هستی؟؟ من بابا میشم؟؟ واقعا؟؟"
با سر تایید کردم...
جوری پرید بغلم و پشت سر هم میگفت*دوستت دارم* که انگار تا حالا اینقدر خوشحال نشده تو زندگیش!
با صدای آروم گفت:"تموم زندگیمید! هم تو و هم بچم!"
_"جیهوپ از نظرت دختره یا پسر؟؟"
گفت:"دختر... که مثل تو زیبا باشه؛ زندگیم"
لبخند زدم و بغلش کردم.
ما خانواده داشتیم...
من، جیهوپ، بچمون و...
*آرمی!*
این فیک چطور بود؟؟
_ آگاتا★
جیهوپ:
اون دختر چه اتفاقی میوفته براش؟؟
اونیو گفت:" کجایی؟؟ چرا کمک میخوای؟؟"
استاکره جواب داد:"من تو رستوران بودم بعد اینکه اومدم بیرون چند تا پسر دورمو گرفتن... الان رفتم دستشویی دارم باهاتون حرف میزنم! خانم جانگ تو خودت مثل من دختری! منو درک میکنی... لطفاً کمکم کنین!"
اونیو اشاره کرد که راه بیوفتیم!
دختره لوکیشن رو فرستاد و به ما به سمت اون مکان حرکت کردیم.
جیمین با سرعت به سمت اون لوکیشن حرکت میکرد...
وقتی رسیدیم خیلی سریع وارد رستوران شدیم.
دنبال اون دختره میگشتیم، اما خبری از چند تا پسر نبود!
یهو یک نفر از اتاق پشتی اومد پیش ما...
دقیقا همون دختر! آره اون گولمون زده بود!
من و جیمین عصبی شده بودیم اما اونیو...
اونیو اصلا تعجب نکرده بود!
دختره گفت:"بازیگر خوبی هستم؟؟"
اونیو گفت:"اگه بازیگر خوبی نبودی که به عنوان دنسر نمیومدی تو زندگی ما!"
با پوزخند گفت:"خانم جانگ باید قبول کنی که ما آرمیها ازت متنفریم! واقعیت تلخه... درست نمیگم؟؟"
جیمین با عصبانیت گفت:"تو هیچ وقت یه آرمی حساب نمیشی! فهمیدی؟؟ اونا ارزشمندن! اما تو چی؟؟ یه استاکر روانی که برای یه آیدلا دردسر درست کنی!! آرمی اینجوری نیست..."
اونیو خیلی خونسرد گفت:"تو اومدی خونهی ما؟؟"
دختره با نفرت به اونیو نگاه میکرد...
گفت:" آره من اومدم خونتون! رفتم بار و اومدم خونتون... شعارها ناراحتت کرد؟؟؟ بهتره بگم واقعیتها اذیتت کرد؟؟!"
اونیو که سعی داشت قهقهه نزنه با لبخند کنترل شده گفت:"نه نه اصلا اذیت نشدم پس اون شعارها رو هم تو نوشتی؟؟"
دختره تایید کرد و گفت:"آره من نوشتم"
اونیو گفت:"ناراحت کننده بود... یه لحظه من برم بیرون الان برمیگردم"
به من و جیمین اشاره کرد که ساکت باشیم...
اون داشت یک کاری میکرد اما نمیدونم چیکار!
استاکره سعی کرد نزدیکم بشه که جیمین گفت:" هوی بس کن"
اونیو برگشت داخل رستوران و با غرور گفت:"بازیگر خوبی هستی اما باهوش نه!! من الان مدرک دارم... میدونستم هر جوری که شده میخوای ما رو بکشونی سمت خودت و اذیتمون کنی!"
همه با تعجب بهش نگاه میکردیم...
دختره گفت:"مدرک؟؟منظورت چیه؟؟"
اونیو گوشیش رو درآورد و ادامه داد:"داشتم صداتو ضبط میکردم! الان هم فقط تو گوشی من نیست... بلکه برای تمام اعضا فرستادم!! امشب منتظر استقبال پلیس باش... بریم بچهها"
وقتی وارد ماشین شدیم با ذوق و شوق باهوش بودن اونیو رو تحسین کردیم!
(*دو ماه بعد*)
اونیو:
امروز سالگرد ازدواج من و جیهوپه...
طبق استوری دو ماه پیش، قرار شد من و آرمی صمیمی باشیم!
ما الان همدیگه رو خیلی دوست داریم...
اعضا راست میگفتن آرمیها شگفت انگیزن!
وقتی قضیه استاکر رو برای آرمیها تو لایو تعریف کردم؛ اونا واقعا ناراحت شدن... کلی استوری گذاشتن که اونا به تاکسیک بودن ادامه ندن!! اونا مهربونن و واقعا بینقص...
داخل لایو بودیم!
یهو به جیهوپ گفتم:"بچهها من یک خبری رو میخوام به جیهوپ بگم که تاحالا نشنیده!"
قیافه جیهوپ متعجب بود.
یهو گفتم:"جیهوپ... قراره بابا بشی!"
جیهوپ گفت:"تو الان جدی هستی؟؟ من بابا میشم؟؟ واقعا؟؟"
با سر تایید کردم...
جوری پرید بغلم و پشت سر هم میگفت*دوستت دارم* که انگار تا حالا اینقدر خوشحال نشده تو زندگیش!
با صدای آروم گفت:"تموم زندگیمید! هم تو و هم بچم!"
_"جیهوپ از نظرت دختره یا پسر؟؟"
گفت:"دختر... که مثل تو زیبا باشه؛ زندگیم"
لبخند زدم و بغلش کردم.
ما خانواده داشتیم...
من، جیهوپ، بچمون و...
*آرمی!*
این فیک چطور بود؟؟
_ آگاتا★
- ۲۹۳
- ۲۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط