★خونهی جدید... P¹(End)
★خونهی جدید... P¹(End)
از وقتی وارد خونهی جدید شده بودیم، جیمین رفتاراش عجیب شده بود!
بیحوصله شده بود و حرف هایی میزد که تاحالا نشنیده بودم...
*" لنا میشه بعدا راجب خاطرات قدیمیت حرف بزنیم!؟"*
*" دیر اومدم؟؟ الان به جای اینکه درکم کنی نرو رو مخ؛ لنا "*
*" تو هم انقدر خسته بودی زود نمیخوابیدی؟؟ شام هم نمیخوام بخورم، دست بردار دیگه! "*
این حرف های جیمین توی ذهنم میچرخید!
با خودم گفتم باید امشب با جیمین صحبت کنم و دلیل این رفتارها و این حرفها رو بپرسم...
شب شده بود، در حال درست کردن شام بودم.
گوشیم زنگ خورد؛ جیمین زنگ میزد!
راستش تعجب کردم...
اون خیلی وقت بود حتی وقت استراحت تو تمرینات هم بهم زنگ نمیزد!
جواب دادم:"الو سلام جیمین"
صدای زیاد موزیک باعث میشد نتونم متوجه حرف جیمین بشم؛ گفتم:"کجایی؟؟صداتو نمیشنوم!"
یهو تماس قطع شد.
خیلی سریع برام پیام اومد...
جیمین نوشته بود:"میتونی بیای دنبالم؟؟"
نوشتم:"کجایی؟ الان میام"
رفتم لباس بپوشم.
وقتی اومدم دوباره کنار گوشیم، دیدم جیمین پیام داده:" اومدم رستوران همیشگی، خودت میدونی کدوم رستوران رو میگم؛ رستوران موزیکال "
خیلی سریع سوال ماشین شدم و رفتم سمت اونجا...
جیمین و جونگکوک کنار هم وایساده بودن.
جیمین با سکوت نشست تو ماشین، گفتم:"سلام عزیزم"
خیلی سرد گفت:"سلام"
جونگکوک بعد یکم صحبت، گفت:"لنا... مراقب جیمین باش!"
سمت خونه راه افتادم...
یهو جیمین گفت:"یه لحظه وایسا"
ماشین رو نگه داشتم و منتظر موندم صحبت کنه...
جیمین با تردید گفت:"میدونم... از رفتارام خیلی ناراحتی ولی باز باهام مهربونی و دوسم داری! لنا یک واقعیت رو میخوام بگم... این خونهای که الان داریم داخلش زندگی میکنیم، خونهی یکی از دوستایقدیمیم بود! راستش اون الان مرده... سرطان داشت! هر وقت میام داخل اون خونه حالم بد میشه!"
چشماش...
چشماش پر اشک بود...
گفتم:"من واقعا نمیدونستم جیمین... ببخشید! فقط میشه خونه صحبت کنیم؟؟" با سر تایید کرد...
اون سعی داشت گریه نکنه ولی انگار نمیتونست!
رفتیم داخل خونه...
رفت سمت اتاق که لباسشو عوض کنه اما دستشو گرفتم و سرشو گذاشتم روی شونه هام...
آروم گفتم:"با هم این خونه رو بسازیم؟؟"
تعجب کرده بود.... گفت:"منظورت چیه؟؟"
گفتم:"خاطراتت رو فراموش میکنی و با عشقت یعنی من دوباره خاطرات رو تو این خونه میسازی!"
اون گفت:"دوباره خاطره بسازم؟ با خودت چی فکر کردی؟؟؟"
_"عام... باشه آروم باش عزیزم!"
جیمین نزدیک تر شد و گفت:"عزیزم؟؟ تو حتی متوجه نبودی حالم بده! فقط به فکر این بودی که کم بهت توجه میکنم!"
_"این دیگه زیاده رویه جیمین"
_"زیاده رویه؟ اووو واقعا؟؟"
_"مسخره میکنی جیمین؟؟"
_"از این خونه متنفرم... و میدونی بیشتر از چی بدم میاد؟؟ از اینکه با تو توی این خونه باشم لنا!"
(*دو هفته بعد*)
جیمین:
امروز...
باید برم خونهی خواهر لنا!
چرا؟
چون اون شب از عصبانیت اصلا نفهمیدم چی شد...
اون شب بهم چیزی نگفت، اما با چشمهای اشکی وسایلشو جمع کرد و رفت خونهی خواهرش!
دو هفته تو سکوت زندگی کردم.
توی خونه ای که داشتم دیوونه میشدم!
در زدم...
لنا در رو باز کرد و وقتی من رو دید گفت:"چی میخوای؟؟"
سرد بود!
بر عکس همیشه!!
_"لنا تو مثل دارویی... تو اون خونه روانی کننده تنها چیزی که باعث میشد بتونم زنده بمونم تو بودی و من اینو تازه فهمیدم اون موقع عصبانی بودم و اصلا نفهمیدم چی شد! برگرد خونه چون دارم روانی میشم و میمیرم! اشتباه کردم،ببخشید"
جوری سریع گفتم انگار یونگی دنبالم کرده و میگه رپ کن!
_"اما تو خودت گفتی از زندگی کردن تو اون خونه مخصوصا با من متنفری جیمین!"
_"پشیمونم لنا... ببخشید"
چشمام بی اختیار اشک میومد!
دقیقا وقتی دید گریه میکنم گفت:"باشه میام گریه نکن."
میخواست بره وسایلشو جمع کنه که گرفتمش و دم در شروع به بوسیدنش کردم...
گفتم:"عاشقتم"
گفت:"خاطراتو دوباره میسازی؟"
_"فقط به خاطر تو!"
_"جیمین جدی میگی؟؟"
سرم رو تکون دادم و دوباره بوسیدمش...
_"با هم میسازیمش لنا"
_"با هم میسازیمش روانی!"
یک تک پارتی دیگه...
_ آگاتا★
از وقتی وارد خونهی جدید شده بودیم، جیمین رفتاراش عجیب شده بود!
بیحوصله شده بود و حرف هایی میزد که تاحالا نشنیده بودم...
*" لنا میشه بعدا راجب خاطرات قدیمیت حرف بزنیم!؟"*
*" دیر اومدم؟؟ الان به جای اینکه درکم کنی نرو رو مخ؛ لنا "*
*" تو هم انقدر خسته بودی زود نمیخوابیدی؟؟ شام هم نمیخوام بخورم، دست بردار دیگه! "*
این حرف های جیمین توی ذهنم میچرخید!
با خودم گفتم باید امشب با جیمین صحبت کنم و دلیل این رفتارها و این حرفها رو بپرسم...
شب شده بود، در حال درست کردن شام بودم.
گوشیم زنگ خورد؛ جیمین زنگ میزد!
راستش تعجب کردم...
اون خیلی وقت بود حتی وقت استراحت تو تمرینات هم بهم زنگ نمیزد!
جواب دادم:"الو سلام جیمین"
صدای زیاد موزیک باعث میشد نتونم متوجه حرف جیمین بشم؛ گفتم:"کجایی؟؟صداتو نمیشنوم!"
یهو تماس قطع شد.
خیلی سریع برام پیام اومد...
جیمین نوشته بود:"میتونی بیای دنبالم؟؟"
نوشتم:"کجایی؟ الان میام"
رفتم لباس بپوشم.
وقتی اومدم دوباره کنار گوشیم، دیدم جیمین پیام داده:" اومدم رستوران همیشگی، خودت میدونی کدوم رستوران رو میگم؛ رستوران موزیکال "
خیلی سریع سوال ماشین شدم و رفتم سمت اونجا...
جیمین و جونگکوک کنار هم وایساده بودن.
جیمین با سکوت نشست تو ماشین، گفتم:"سلام عزیزم"
خیلی سرد گفت:"سلام"
جونگکوک بعد یکم صحبت، گفت:"لنا... مراقب جیمین باش!"
سمت خونه راه افتادم...
یهو جیمین گفت:"یه لحظه وایسا"
ماشین رو نگه داشتم و منتظر موندم صحبت کنه...
جیمین با تردید گفت:"میدونم... از رفتارام خیلی ناراحتی ولی باز باهام مهربونی و دوسم داری! لنا یک واقعیت رو میخوام بگم... این خونهای که الان داریم داخلش زندگی میکنیم، خونهی یکی از دوستایقدیمیم بود! راستش اون الان مرده... سرطان داشت! هر وقت میام داخل اون خونه حالم بد میشه!"
چشماش...
چشماش پر اشک بود...
گفتم:"من واقعا نمیدونستم جیمین... ببخشید! فقط میشه خونه صحبت کنیم؟؟" با سر تایید کرد...
اون سعی داشت گریه نکنه ولی انگار نمیتونست!
رفتیم داخل خونه...
رفت سمت اتاق که لباسشو عوض کنه اما دستشو گرفتم و سرشو گذاشتم روی شونه هام...
آروم گفتم:"با هم این خونه رو بسازیم؟؟"
تعجب کرده بود.... گفت:"منظورت چیه؟؟"
گفتم:"خاطراتت رو فراموش میکنی و با عشقت یعنی من دوباره خاطرات رو تو این خونه میسازی!"
اون گفت:"دوباره خاطره بسازم؟ با خودت چی فکر کردی؟؟؟"
_"عام... باشه آروم باش عزیزم!"
جیمین نزدیک تر شد و گفت:"عزیزم؟؟ تو حتی متوجه نبودی حالم بده! فقط به فکر این بودی که کم بهت توجه میکنم!"
_"این دیگه زیاده رویه جیمین"
_"زیاده رویه؟ اووو واقعا؟؟"
_"مسخره میکنی جیمین؟؟"
_"از این خونه متنفرم... و میدونی بیشتر از چی بدم میاد؟؟ از اینکه با تو توی این خونه باشم لنا!"
(*دو هفته بعد*)
جیمین:
امروز...
باید برم خونهی خواهر لنا!
چرا؟
چون اون شب از عصبانیت اصلا نفهمیدم چی شد...
اون شب بهم چیزی نگفت، اما با چشمهای اشکی وسایلشو جمع کرد و رفت خونهی خواهرش!
دو هفته تو سکوت زندگی کردم.
توی خونه ای که داشتم دیوونه میشدم!
در زدم...
لنا در رو باز کرد و وقتی من رو دید گفت:"چی میخوای؟؟"
سرد بود!
بر عکس همیشه!!
_"لنا تو مثل دارویی... تو اون خونه روانی کننده تنها چیزی که باعث میشد بتونم زنده بمونم تو بودی و من اینو تازه فهمیدم اون موقع عصبانی بودم و اصلا نفهمیدم چی شد! برگرد خونه چون دارم روانی میشم و میمیرم! اشتباه کردم،ببخشید"
جوری سریع گفتم انگار یونگی دنبالم کرده و میگه رپ کن!
_"اما تو خودت گفتی از زندگی کردن تو اون خونه مخصوصا با من متنفری جیمین!"
_"پشیمونم لنا... ببخشید"
چشمام بی اختیار اشک میومد!
دقیقا وقتی دید گریه میکنم گفت:"باشه میام گریه نکن."
میخواست بره وسایلشو جمع کنه که گرفتمش و دم در شروع به بوسیدنش کردم...
گفتم:"عاشقتم"
گفت:"خاطراتو دوباره میسازی؟"
_"فقط به خاطر تو!"
_"جیمین جدی میگی؟؟"
سرم رو تکون دادم و دوباره بوسیدمش...
_"با هم میسازیمش لنا"
_"با هم میسازیمش روانی!"
یک تک پارتی دیگه...
_ آگاتا★
- ۱۳۰
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط