«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»
«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»
پارت : ۲۹
روز بعد، از همان صبح، کمپانی حال و هوای متفاوتی داشت.
چند نفر از مدیران در رفتوآمد بودند و مدام با تلفن صحبت میکردند.
قرار بود تا غروب، وسایل هایون به ویلایی که کمپانی در اختیارشان گذاشته بود منتقل شود.
همهچیز با دقت برنامهریزی شده بود.
کوچکترین اشتباه میتوانست دوباره شایعهها را شعلهور کند.
هایون آخرین وسایلش را داخل یک کارتن گذاشت.
براشهای میکاپ، دفتر طراحی، چند قاب عکس و خرس عروسکی کوچکی که از کودکی داشت.
سوا با دیدن خرس خندید.
«اینم میبری؟»
هایون خرس را بغل کرد و گفت:
«بدون این خوابم نمیبره!»
سوا با شیطنت ابرو بالا انداخت.
«فکر کنم از امشب یکی دیگه هم بفهمه تو موقع خواب چقدر بچهای!»
هایون فوراً یکی از بالشها را به سمتش پرت کرد.
هر دو از ته دل خندیدند.
همین خندهها کمی از استرسش کم میکرد.
از آن طرف، جونگکوک هم در خوابگاه اعضا مشغول جمع کردن وسایلش بود.
جین با خنده گفت:
«بالاخره داماد داره مستقل میشه!»
جونگکوک اخم مصنوعی کرد.
«هیونگ، لطفاً شروع نکن.»
همه اعضا زدند زیر خنده.
تهیونگ چمدان جونگکوک را بست.
بعد آرام کنار گوشش گفت:
«حواست بهش باشه...»
جونگکوک متعجب نگاهش کرد.
تهیونگ فقط لبخند زد و چیزی نگفت.
همان یک جمله، ذهن جونگکوک را درگیر کرد.
عصر همان روز، دو خودرو مقابل ویلای بزرگ و مدرن کمپانی توقف کردند.
یکی برای وسایل هایون...
و دیگری برای وسایل جونگکوک.
هر دو تقریباً همزمان از ماشین پیاده شدند.
برای چند ثانیه فقط به ساختمان روبهرو خیره ماندند.
هایون آرام گفت:
«از امروز... اینجا خونهمونه؟»
جونگکوک لبخند محوی زد.
«ظاهراً آره.»
صدایش آرام بود، اما خودش هم هنوز باورش نمیشد.
این ویلا قرار بود خانه موقتشان باشد.
در ورودی با رمز باز شد.
داخل ویلا، همهچیز آماده بود.
مبلمان روشن، آشپزخانه بزرگ، پنجرههایی رو به باغ و یک راهپله چوبی که به طبقه بالا میرسید.
هایون با ذوق کودکانه دور خودش چرخید.
«وای... اینجا خیلی قشنگه!»
جونگکوک ناخودآگاه به او نگاه کرد.
دیدن برق چشمهای هایون، باعث شد لبخند بزند.
لبخندی که خودش هم متوجهش نشد.
او بیشتر از ویلا...
محو خوشحالی همخانه جدیدش شده بود.
همان موقع، مدیر برنامه وارد شد.
دو کلید نقرهای روی میز گذاشت.
بعد پوشهای را به آنها داد.
«این قوانین زندگی داخل ویلاست.»
هایون با خنده گفت:
«بازم قانون؟»
مدیر برنامه هم خندید.
«این بار فقط چند مورد سادهست.»
جونگکوک پوشه را باز کرد.
اولین قانون را با صدای بلند خواند:
«دعوا ممنوع.»
هایون خندید.
دومی:
«پختن غذا نوبتی.»
سومی:
«هرکس اتاق خودش را تمیز کند.»
چهارمی:
«بدون اجازه وارد اتاق یکدیگر نشوید.»
هایون لبخند زد.
«این یکی رو دوست داشتم.»
جونگکوک با خنده گفت:
«منم.»
در همان لحظه...
چند صد متر دورتر از ویلا، یک خودروی مشکیرنگ آرام کنار خیابان پارک کرد.
کانگ مینسو دوربینش را بالا آورد.
از پشت شیشه، ورود همزمان هایون و جونگکوک به ویلا را ثبت کرد.
بعد با لبخندی مرموز زیر لب گفت:
«حالا دیگه مطمئنم...
فقط کافیه یک مدرک از زندگی زیر یک سقف پیدا کنم.»
او موتور ماشین را روشن کرد و آرام از آنجا دور شد.
بیخبر از اینکه...
داخل آن ویلا، دو نفر تازه داشتند یاد میگرفتند چگونه کنار هم زندگی کنند؛
بیآنکه بدانند این قرارداد، قرار است آرامآرام قلبهایشان را هم به هم نزدیک کند.
ادامه دارد...
اولین شب زندگی مشترک... چه اتفاق بامزهای باعث میشود هایون و جونگکوک برای اولین بار مثل یک زوج واقعی کنار هم بخندند؟
━━━━━━━━━━━━━━━
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارند. 🤍
پارت : ۲۹
روز بعد، از همان صبح، کمپانی حال و هوای متفاوتی داشت.
چند نفر از مدیران در رفتوآمد بودند و مدام با تلفن صحبت میکردند.
قرار بود تا غروب، وسایل هایون به ویلایی که کمپانی در اختیارشان گذاشته بود منتقل شود.
همهچیز با دقت برنامهریزی شده بود.
کوچکترین اشتباه میتوانست دوباره شایعهها را شعلهور کند.
هایون آخرین وسایلش را داخل یک کارتن گذاشت.
براشهای میکاپ، دفتر طراحی، چند قاب عکس و خرس عروسکی کوچکی که از کودکی داشت.
سوا با دیدن خرس خندید.
«اینم میبری؟»
هایون خرس را بغل کرد و گفت:
«بدون این خوابم نمیبره!»
سوا با شیطنت ابرو بالا انداخت.
«فکر کنم از امشب یکی دیگه هم بفهمه تو موقع خواب چقدر بچهای!»
هایون فوراً یکی از بالشها را به سمتش پرت کرد.
هر دو از ته دل خندیدند.
همین خندهها کمی از استرسش کم میکرد.
از آن طرف، جونگکوک هم در خوابگاه اعضا مشغول جمع کردن وسایلش بود.
جین با خنده گفت:
«بالاخره داماد داره مستقل میشه!»
جونگکوک اخم مصنوعی کرد.
«هیونگ، لطفاً شروع نکن.»
همه اعضا زدند زیر خنده.
تهیونگ چمدان جونگکوک را بست.
بعد آرام کنار گوشش گفت:
«حواست بهش باشه...»
جونگکوک متعجب نگاهش کرد.
تهیونگ فقط لبخند زد و چیزی نگفت.
همان یک جمله، ذهن جونگکوک را درگیر کرد.
عصر همان روز، دو خودرو مقابل ویلای بزرگ و مدرن کمپانی توقف کردند.
یکی برای وسایل هایون...
و دیگری برای وسایل جونگکوک.
هر دو تقریباً همزمان از ماشین پیاده شدند.
برای چند ثانیه فقط به ساختمان روبهرو خیره ماندند.
هایون آرام گفت:
«از امروز... اینجا خونهمونه؟»
جونگکوک لبخند محوی زد.
«ظاهراً آره.»
صدایش آرام بود، اما خودش هم هنوز باورش نمیشد.
این ویلا قرار بود خانه موقتشان باشد.
در ورودی با رمز باز شد.
داخل ویلا، همهچیز آماده بود.
مبلمان روشن، آشپزخانه بزرگ، پنجرههایی رو به باغ و یک راهپله چوبی که به طبقه بالا میرسید.
هایون با ذوق کودکانه دور خودش چرخید.
«وای... اینجا خیلی قشنگه!»
جونگکوک ناخودآگاه به او نگاه کرد.
دیدن برق چشمهای هایون، باعث شد لبخند بزند.
لبخندی که خودش هم متوجهش نشد.
او بیشتر از ویلا...
محو خوشحالی همخانه جدیدش شده بود.
همان موقع، مدیر برنامه وارد شد.
دو کلید نقرهای روی میز گذاشت.
بعد پوشهای را به آنها داد.
«این قوانین زندگی داخل ویلاست.»
هایون با خنده گفت:
«بازم قانون؟»
مدیر برنامه هم خندید.
«این بار فقط چند مورد سادهست.»
جونگکوک پوشه را باز کرد.
اولین قانون را با صدای بلند خواند:
«دعوا ممنوع.»
هایون خندید.
دومی:
«پختن غذا نوبتی.»
سومی:
«هرکس اتاق خودش را تمیز کند.»
چهارمی:
«بدون اجازه وارد اتاق یکدیگر نشوید.»
هایون لبخند زد.
«این یکی رو دوست داشتم.»
جونگکوک با خنده گفت:
«منم.»
در همان لحظه...
چند صد متر دورتر از ویلا، یک خودروی مشکیرنگ آرام کنار خیابان پارک کرد.
کانگ مینسو دوربینش را بالا آورد.
از پشت شیشه، ورود همزمان هایون و جونگکوک به ویلا را ثبت کرد.
بعد با لبخندی مرموز زیر لب گفت:
«حالا دیگه مطمئنم...
فقط کافیه یک مدرک از زندگی زیر یک سقف پیدا کنم.»
او موتور ماشین را روشن کرد و آرام از آنجا دور شد.
بیخبر از اینکه...
داخل آن ویلا، دو نفر تازه داشتند یاد میگرفتند چگونه کنار هم زندگی کنند؛
بیآنکه بدانند این قرارداد، قرار است آرامآرام قلبهایشان را هم به هم نزدیک کند.
ادامه دارد...
اولین شب زندگی مشترک... چه اتفاق بامزهای باعث میشود هایون و جونگکوک برای اولین بار مثل یک زوج واقعی کنار هم بخندند؟
━━━━━━━━━━━━━━━
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارند. 🤍
- ۸۲۰
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط