{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ویو ات

꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂

𝙥𝙖𝙧𝙩⁷³


ویو ا/ت
با ناباوری گفتم

ا/ت: تهیونگ

هادس که تازه به خودش اومده بود اومد سمتم و اسلحه رو گذاشت رو شقیقه ام

هادس: به به ببینید کیا اینجان جمعتونم که جمع...
مکثی کرد و گفت
اما دیگه قرار نیست باشه خواهر عزیزت قراره پیش مامان جونش.....

تهیونگ: خفه شوو..... حرومزاده عوضی..
با دستای خودم میکشمت

جونگکوک: همه ی ادمات مردن هیچکاری نمیتونی بکنی

هادس: درسته شاید نتونم فرار کنم اما بهتره بزاری من برم وگرنه......

و اسلحه رو پیشتر به شقیقه ام فشار داد

با لحن کثیفی گفت
هادس: خواهرت خیلی شبیه مادرته همونقدر سرکش و مغرور اما خب چه فایده که قراره جلو چشات پر پر شه.....

با تموم شدن حرفش اعضا اومدن....

ا. او.. اون بابام بود.....

اره اون بابام بود...... اومده بود برا نجات من.....

شاید عجیب باشه.... ولی تو یه لحظه اونقدر خوشحال شدم و انگار دنیا رو بهم دادن.....

بابا: از دخترم فاصله بگیر........ ولش کن تو طرف حسابت منم نه اون.....

واقعا خودش بود....
برای بار چندم بغض کردم......
بی اراده زبونم به حرف اومد....

ا/ت: بابا
و اولین قطره اشک از چشمم ریخت....

هادس یکم اسلحشو تو دستش جابه جا کرد و گفت
هادس: خوب بابا جونتو نگاه کن چون برای اخرین باره

نگاهم چرخید سمت جونگکوک....

صورتش از خشم قرمز که هیچی داشت به کبودی میزد و رگای پیشونیش هم زده بودن بیرون.....
و دستاشو مشت کرده بود.....

سکوت..... همه جارو گرفته بود هیچکس هیچی نمیگفت....
دیدگاه ها (۳)

꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂𝙥𝙖𝙧𝙩⁷⁴سکوت... همه جا را گرفته بود. هیچکس هیچی ن...

꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂𝙥𝙖𝙧𝙩⁷⁵و جونگوک قبل از اینکه بقیه به خودشون بیان...

꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂𝙥𝙖𝙧𝙩⁷²هوای داخل ون سنگین بود.. انگار داشتیم خفه...

꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂𝙥𝙖𝙧𝙩⁷¹تهیونگ با صدایی که پراز خشم اعصبانیت بود ...

꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂𝙥𝙖𝙧𝙩⁶⁸از پله ها پایین رفت..... عمو‌ و پدر ا/ت ...

꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂𝙥𝙖𝙧𝙩⁵⁹چند روزی گذشته بود.... همه درگیر پیدا کرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط